close
تبلیغات در اینترنت

رمان بامداد سرنوشت قسمت 2

مشاهده تعرفه تبلیغات و سفارش تبلیغات مشاهده تعرفه تبلیغات و سفارش تبلیغات

جستجو


Google

در اين وبسايت
در كل اينترنت

ویژه مدیر وب سایت



در اين وبسايت
در كل اينترنت
 

لينک هاي کاربردي

 

لوگوي دوستان

 


نسيم انديشه

مدرسه امام خميني 
من يک مادرم ، من يک معلمم 

روزنامه بخوانيد

 

سایتهای مفید














mwuor4ujura1de1br4c.png

مترجم سایت


روزنامه ها

آمار

آمار مطالب آمار مطالب
کل مطالب : 59
کل نظرات : 11
آمار کاربران آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 1

آمار بازدیدآمار بازدید
بازدید امروز : 57
بازدید دیروز : 78
ورودی امروز گوگل : 5
ورودی گوگل دیروز : 14
آي پي امروز : 10
آي پي ديروز : 27
بازدید هفته : 135
بازدید ماه : 1,780
بازدید سال : 22,614
بازدید کلی : 92,421

اطلاعات شما اطلاعات شما
آی پی : 54.198.205.192
مرورگر :
سیستم عامل :
امروز : سه شنبه 22 آبان 1397
تاریخ : چهارشنبه 03 تیر 1394
خوش آمدید
تاریخ : پنجشنبه 11 آذر 1395
نرم افزار حسابداری مدارس SchoolAccounting
تاریخ : جمعه 13 آذر 1394
جدیدترین جملات پشت کامیونی
تاریخ : پنجشنبه 12 آذر 1394
رمان اسیرسرنوشت قسمت آخر
تاریخ : پنجشنبه 12 آذر 1394
رمان اسیرسرنوشت قسمت پنجم

تبلیغات

رمان بامداد سرنوشت قسمت 2

دسته: عمومی,داستان, تاریخ ارسال: چهارشنبه 04 آذر 1394 ساعت: 6:21

می خواستم به دام بیندازمش خودم صید شدم . راجع به من چه فکر می کرد؟ دیگر در نظرش دختر بدنامی بودم . نه راه پس بود و نه راه پیش .

صبح با غرغرهای مادرم بیدار شدم .

- بلند می شوی یا بلندت کنم؟

انقدر بی خوابی کشیده بودم که چشم هایم باز نمی شد .

- بلند شو . خاله مینو و سروش دم در منتظرن . وای که از دست تو دیوانه شدم .

با هزار زجر و زحمت بلند شدم . مادر لباس هایم را از کمد دراورد و جلویم گذاشت . عین قزاق ها بالای سرم ایستاده بود .

- بپوش . زود باش .

اصلا حوصله خاله مینو را نداشتم . ان هم با پسر لوس و غیر قابل تحملش .

مادر به اصرار چشمهایم را خطی کشید و لب هایم را رنگی کرد . تا چشمشان به من افتاد گل از گلشان شکفت . مادر عقب ، کنار خاله نشست و مرا جلو نشاندند .

حالم بد بود . تهوع داشتم . سرم گیج می رفت . خدایا ، یعنی چه می شود؟ قیافه مهدی از جلوی چشمم کنار نمی رفت . سروش ضبط ماشین را روشن کرد . اهنگی ملایم و عاشقانه گذاشت . اما من در وادی دیگری بودم . مقداری از راه را که رفتیم خاله گفت: سروش همین جا نگه دار خرید دارم .

و با مادر پیاده شد .

در ماشین را باز کردم که مادر در را هل داد: تو کجا؟ بشین اومدیم .

دندان هایم را روی هم فشار دادم . نگاهی از غضب به مادرم انداختم . سروش لبخندی می زد و نیم رخ مرا نگاه می کرد .

- کتی تو رو خدا نگاهت ور از من دریغ نکن .

برگشتم و با اخم سرم را تکان دادم: یعنی چی؟

- چشمات اسیرم کرده . قاب صورتت از جلوی چشمم کنار نمی ره . تو رو خدا اینقدر ازارم نده . من دوست دارم .

کم کم باورم شده بود که سروش به من دل بسته . اما چه کنم که از نظر من او و امثال او تکیه گاه نبودند . گفتم: سروش به خدا قصد اذیت ندارم . ولی اصلاً . . . .

میان حرفم پرید: خوب ، وچیزی نگو چشماتو ببند .

از داشبورد ماشین جعبه کادو شده ای دراورد و روی پایم گذاشت: حالا باز کن ، برگ سبزی است تحفه درویش .

لبخند زدم: این کارا برای چیه؟

- عشق من قبول کن عزیزم .

دلم برایش سوخت . حعبه را باز کردم . دستبند طلایی بود با نگین های سفید برلیان با سلیقه بود . گفتم: خیلی قشنگه . توی زحمت افتادی .

- قابل یک نفست رو هم نداره .

دستش را جلو اورد تا روی دستم بگذارد که دستم را کشیدم: تند نرو اقا سروش .

- تو مال منی . به هر قیمتی که شده .

نفس عمیقی کشیدم و در حالی که نگاهم به جلو بود ، گفتم: عین بچگی لجباز و یکدنده ای .

- بذار به مامان بگم ما تنها می ریم . موافقی با هم نهار بخورم؟

- نه سروش . مادرم ناراحت می شه .

- مادرت با من .

 . ای خدا چقدر گیر می داد . از فکر ، کاسه سرم داشت می ترکید . فرصت حرف زدن نداد . پیاده شد و رفت . وقتی برگشت ، از خنده اش معلوم بود که مادر را راضی کرده . گفتم: سروش من سرم درد می کنه . اگه می شه بذار برای یک روز دیگه .

- نه اصلا نمی شه . یه هفته توی خماری بودم . حالا بری . نه .

ویراژ داد و رفتیم . از دوستانش می گفت ، از تفریحاتش ، قهقهه می زد ، گاهی عارف می شد ، و گاهی شاعر . مرا به یک رستوران خیلی مجلل برد . اما دل تو دلم نبود . الان دیگر کوس رسوایی ام زده شد .

میز دو نفره ای انتخاب کرد و نشستیم . روی میزها شمعدان ناصرالدین شاهی روشن بود و گل های غنچه رز از گلدان ها سرک کشیده بودند . نسبتا محیط کم نور و تاریکی بود . اغلب زوج های جوان دوبه دو نشسته بودند . سروش سفارش چند نوع غذا داد و در حالی که دست هایش روی میز به هم گره خورده بودند ، محو تماشای من شد .

- کتی من باید چی کار کنم تو راضی باشی؟

خندیدم: هیچی زندگی کن .

- زندگی بدون تو مردگی یه ، نه زندگی .

- ولی سروش جان ، باور کن ما در کنار هم خوشبخت نمی شیم .

- همیش ایه یاس بخوون . اه .

- حقیقته ، چرا فرار می کنی؟

- تو هر چی بخوای من فراهم می کنم . حتی اگه بگی بمیر ، می میرم . دیگه چی می خوای؟ چه دردته؟

ساکت بودم . با چنگال روی بشقاب ضربه می زدم و نگاهم به چنگال بود . دوباره گفت: ببینمت . نکنه کس دیگه ای رو دوست داری؟

به سرعت سرم را بالا گرفتم . نگاهم به چشمانش خیره ماند . اخمی کردم و گفتم: دیوانه این چه حرفی بود که زدی؟ من فقط احساساتی تصمیم نمی گیرم . اما تو الان عقلت کار نمی کنه و احساست داره تصمیم می گیره . همین .

غذا را اوردند . سروش در پرده ای از ابهام غذایش را خورد . بعد ازظهر بود که برگشتیم . دمق بودم . دلم شور می زد . جلوی در باغ از سروش جدا شدم . در را که باز کردند ، دیدم همه جا اب پاشی شده و فواره ها روشن است .

تمام چراغ های سالن پایین هم روشن بود . صدای جیرجیرک ها فضا را پر کرده بود . لخ لخ کنان تو رفتم . شلوغ بود . مهمان داشتیم . عمه و قمر و نسیم در رفت و امد و پذیرایی بودند . خانم ها یک گوشه سالن نشسته بودند و اقایان یک طرف . گل می گفتند و گل می شنیدند . گاهی صدای قهقهه شان بلند می شد . گاهی هم صدایشان پچ پچ می شد . هیچ کدام را نمی شناختم . یک راست به اشپزخانه رفتم . عمه مهناز در برنج را برداشته بود و چند دانه برنج کف دستش ریخته بود تا ببیند دم کشیده یا نه .

- اِ عمه اومدی؟ برو برو زودتر لباساتو عوض کن و بیا .

- عمه اینا کی هستند؟

- غریبه اند . همکلاسی پدرت . اقای صداقت .

مثل اینکه خبری از اقا مهدی بود . همه دنبال کار خودشان بودند . کمی خیالم راحت شد . لباس هایم را عوض کردم و پایین امدم . زنی لاغر و سبزه رو کنار مادرم نشسته بود . چادر سرش بود ولی نسبتا ارایش داشت . سلام کردم . مادر معرفی کرد و زن اقای . . . .

صداقت که مادرم پری جون صدایش میکرد لبخندی زد:خوشبختم .

همه چیز مهیا شده بود . انواع میوه شیرینی تر شربت بستنی روی میز وسط چیده شده بود . پری خانم از سفر مکه اش میگفت . از اینکه از خدا خواسته تا زنی خوب و نجیب خدا برای پسرش برساند . از پسرش تعریف میکرد و تعریفهایش حکایت از امر خبری بود . ربع ساعتی نکشید که میز شام چیده شد . انصافا عمه مهناز سنگ تمام گذاشته بود و برای پدرم آبروداری کرده بود . پسرش که امیر نام داشت قد بلند بود . موهای کوتاه و مرتب و ریش پرفسوری صورتش را قاب گرفته بود . چشمهای ریز و تیزی داشت و زیرکی که از چشمهایش میبارید . عزیز و آقاجون تعارف میکردند:بفرمایید بفرمایید شام سرد شد .

همه بلند شدند چه میزی بود!باقلا پلو با گوشت بره . مرغهای شکم پر کوکو دلمه جوجه کباب ژله خلاصه واقعا عالی بود . خوردند و رفتند .

فردا ساعت 11 صبح بود که تلفنی سرنوشت ساز شده شد . پری خانم بود . عزیز را کارداشت . کمی عجیب بنظر می آمد . عزیز تلفن را برداشت و من در حالیکه روی مبل نشسته بودم و نسیم بالای سر عزیز ایستاده بود . هر دو محو حرفهای عزیز بودیم .

عزیز لبخند زنان گوشی را گذاشت . انگار نه من بودم و نه نسیم . داد زد:مهناز مهناز بیا .

عمه مهناز روی ایوان بود . سریع تو آمد:چیه عزیز؟

-تلفنی پری خانم بود . حالا قمر هم فضولیش گل کرده بود و د رچهارچوب در آشپزخانه گوش ایستاده بود .
عمه گفت:خوب چی شده؟

-از نسیم خانم خواستگاری کرد . نگاهش رو به نسیم رفت و خنده اش شکفته تر شد .

نسیم هم خندید:خوبه بابا پسره ی چشم در اومده دیدم دیشب داشت منو میخورد . حالا نگو برام خواب دیدن .

عمه روبروی عزیز نشست:خوب عزیز شما چی گفتید؟

-چی باید میگفتم؟آدمهای خوبی بودند . پسره هم تحصیلکرده بود هم به اندازه ی خودش تامین بود . گفتم حالا باید با خودش و مادرش حرف بزنم . گفتم شما فردا زنگ بزنید تا ببینم خدا چی میخواد .

قمر بشکن میزد و قر میداد و من کل میزدم . عمه ذوق زده شده بود . نسیم میخندید:ای بابا نه بداره نه به بار شما چه خبرتونه؟

خجالت میکشید ولی انگار از پسره خوشش آمده بود .

روز خوبی بود . در دل همه قند آب میشد . نسیم بیچاره هر بار که چای می آورد میگفتیم:عروس خانم شمایید؟و غش غش میخندیدیم .

شب پدر و اقاجون آمدند . پدر حسابی تعریف میکرد . از خانواده و اصل و نسبش از فهم پدر داماد میگفت از چشم و دل سیر بودنشان اما شناختی از خود داماد نداشت . همه به گفته های پدر کفایت کردند . آنشب حرفها تمامی نداشت . آقاجون میپرسید و پدر جواب میداد . عزیز و عمه مهناز از همه خوشحال تر بودند . آقاجون نسیم را صدا زد . حالا دیگر نوبت خود عروس بود . باید با او هم اتمام حجت میکرد . نسیم سرتق سر به زیر شده بود . خجالت میکشید . چشم از گلهای قالی برنمیداشت . آقاجون همه را نشانده بود . رو به نسیم کرد:ببین بابا خواستگار زیاده اما مورد خوب کمه . دایی مهرداد میگه اینا آدمای خوبی هستند . همه چیزشون رو ما تایید میکنیم . میمونه خود تو ظاهر پسرشون رو پسندیدی؟

-والا چی بگم بد نبود .

نسیم همین را گفت که قمر کل زدن را شروع کرد . آقاجون هم در ادامه نسیم گفت:مبارک انشالله
عمه مهناز اشک در چشمهایش جمع شده بود . از شوق بود یا . . . نمیدانم به آشپزخانه پناه برد . و لب همه به خنده باز شد .

فردا صبح هم پری خانم زنگ زد و قرار پس فردا را گذاشت . عمه ملوک هم زنگ زد . بدنم لرزید . عمه ملوک با من کار داشت . گوشی را گرفتم . سلام و احوالپرسی کرد . بعد هم گفت:آقا مهدی گفته بتو بگم وقت داری یکی دور روز اینجا بیای؟

-چطور مگه عمه؟

-والا میگفت چند تا مقاله ی پزشکی به زبان آلمانیه که اگر بتونی ترجمه کنی خیلی لطف کردی .
گل از گلم شکفت . ای زرنگ پس اشتباه نکرده بودم . خیلی مردتر از اون چیزی بود که فکر میکردم . باورم نمیشد با کمال میل قبول کردم . اما خجالت میکشیدم . چطور در صورتش نگاه کنم؟چطور حرف بزنم؟اصلا چی بگم؟خلاصه با هزار فکر خوابیدم . صبح فردا سرحال راه افتادم . سبک بودم . اما انگار در دلم رخت میشتسند . یک دسته گل مریم بزرگ هم خریدم و یک کارت هم از گل فروش گرفتم اما خودم رویش نوشتم:این دفعه مرا عفو کنید به حرمت گل مریم .

کارت را د رجیبم گذاشتم چون جلوی عمه صلاح نبود . وارد ساختمان شدم یخ کرده بودم عمه را ملاقات کردم و به راهنمایی او به اتاق آقا مهدی رفتم . چند ضربه به در زدم .

-بفرمایید .

دستگیره را چرخاندم و وارد شدم نفسم به شماره افتاده بود .

کارت را حین وارد شدن لای گلها چپاندم:سلام اجازه هست؟

-سلام خانم تهرانی بفرمایید .

پشت میز بزرگی نشسته بود . گلهای مریم را روی میزش گذاشتم و مقابلش نشستم . سرم را پایین انداخته بودم . او مشغول نوشتن چیزی بود .

چند ثانیه سکوت برقرار شد و بعد گفت:خوب خانم تهرانی نیمه شب واقعا با من کار داشتی؟

-تو را بخدا شرمنده ام نکنید من عذرخواهی کردم . فقط . . .

-فقط چی؟

سرم را بالا کردم . نگاهش کردم . شیرین بود . از محجوبیتش خوشم می آمد . مرد بود نه یک پسر 27 ساله . گفتم:من نمیدانم چطور بگویم . شما روانشناس هستید بپرسید تا من بگویم .

نگاهم نمیکرد . چشمانش روی میز بود و تنها حضور مرا حس میکرد . گفت:مشکلی که گفتید حقیقت داره؟

خنده ای کردم و د رحالیکه با بند کیفم ور میرفتم گفتم:نه دروغ بود .

-خوب الحمدالله عاشق شدنتان چی؟انشالله اون هم دروغه بله؟سکوت کردم . دوباره گفت:خوب نگفتید منتظرم .

سرم را بالا کردم . نگاهم کرد . چشمهایمان بهم گره خورد . انگار بی میل نبود مرا ببیند . اما شاید هم بو برده بود و من احمق تر از ان بودم که بفهمم . ادامه دادم:نه عاشق شدم بدبختانه .

-عجب!عاشق کی شدید؟

-وای نه تو رو خدا نپرسید .

-چرا؟نیمه شب منو بیدار میکنید حالا من نامحرمم؟من برای شما عین یه برادر یا نه عین یک دکتر یا مشاورم . راحت باشید بخدا من نگرانتان هستم و وگرنه به من چه مربوط!

-چرا نگران؟

-بخاطر اینکه شما خیلی احساساتی هستین . خدا نکرده ممکنه کار دست خودتان بدهید .

-خوب اگه به شما بگم عصبانی نمیشید؟جای هم درز نمیکنه؟

-البته که نه .

-آقا مهدی راستش من من به شما علاقه مند شدم .

سرم پایین بود . صدایش بلند شد:چی . . . ؟چی گفتید؟

سرم را بلند کردم مستقیم نگاهم میکرد . چشمهایش گشاد شده بود . دهانش نیمه باز بود . خشک شده بود . بیچاره فکر همه کس را میکرد الا . . . دهانم خشک شده بود . لیوان اب روی میز را برداشتم و چند لب زدم . از جا بلند شد . دستهایش در جیبش بود . و سر و ته اتاق را قدم میزد . چند ثانیه به سکوت گذشت .

-دختر خوب مگه دیوانه شده ای؟من چه نسبتی با تو دارم هان!از چیه من خوشت اومده . از اخمم؟از خشک بودنم؟من که با تو . . . حرفش را نیمه تمام رها کرد .

از اینکه مرا تو خطاب میکرد خوشم می آمد . سکوت کرده بودم و او مرتب میگفت:لااله الا الله واقعا که جسارت خوبی داری اولین دختری هستی که با من اینطوری حرف میزنه . الحق که نوه ی حاج صادقی کتی خانم من وقف مردمم . من زمین هستم تو آسمون . تو توی اروپا بزرگ شدی من اعتقاداتم خیلی برات سخته . حتی فکر کردن به این مساله دیوونگیه .

صدام میلرزید گفتم:من فکرام و کردم . همه چیز رو هم قبول دارم .

-تو بچه ای تو نمیفهمی چی میگی .

گریه ام گرفت . اشکم بی اختیار روی صورتم میچکید . دستمال کاغذی را جلویم گرفت:ای بابا چرا گریه میکنی؟

دستمالی را برداشتم و صورتم را پاک کردم . به دیوار مقابل من تکیه داده بود و زانویش را خم کرده و کف پایش را به دیوار چسبانده بود . دست به سینه نگاهم میکرد .

گفتم:فکر میکنید من بی بند و بارم؟عارتون میشه خدا میبخشه . شما که بنده ی خدا هستید!

-ای بابا دختره دیوننه من واسه خودت میگم وگرنه . . . لااله الا الله . حرفش را خورد . لب پایینش را به دندان بالا گرفته بود . چند ثانیه فکر کرد:خیلی خوب حالا برو خونه . یه کم فکر کن . دو رکعت نماز بخون . انشالله شیطون از تنت میره . کاغذی از کشوی میزش در آورد:اینم ترجمه کن باشه؟سرم پایین بود:کتی خانم کتی خانم . سرم را بلند کردم . در مقابل چشمانش ناتوان شده بودم . گفت:اگر قرار باشه قسمت هم بشه اینکار بزرگتراست نه من و تو میفهمی که؟

سرم را به ناشنه تایید تکان دادم . بلند شدم:ببخشید .

به در نرسیده بودم دوباره صدایم کرد . لحنش آرام شده بود:کتی خانم . برگشتم:کسی هم میدونه؟

-نه هیچکس .

-خوبه بازم جای شکرش باقیه .

-خداحافظ .

-خداحافظ .

از خودم بدم می آمد . دختره ی احمق . آنقدر بی حوصله بودم که حتی از ملوک خانم خداحافظی نکردم . بمن گفت بچه . چقدر از خودراضی و خودخواهه . انگار از دماغ فیل افتاده . خاک بر سرت کتی . آخه اینم آدم بود که روش دست گذاشتی؟دیوانه شدم . چقدر خوار و خفیفم کرد . مثلا دل برایم میسوزاند بغض در گلویم جمع شده بود . داشتم خفه میشدم ماشین دربست گرفتم و رفتم خانه .

آنقدر حالم بد بود که هر کس با یک نگاه متوجه حال و روزم میشد . اما آنقدر سرگرم رفت و روب و کارهای خودشان بودند که متوجه من نشدند . قرار بود بعدازظهر خانواده ی آقای صداقت بیایند . مادرم ظرفهای کریستالی پذیرایی را از بوفه در آورده بود و دستمال میکشید . قمر با دستمال وایتکسی به در و دیوار چسبیده بود . عمه جارو میکرد . نسیم خانم هم در باغ گلهای رز صورتی را دست چین میکرد . کسل بالا رفتم . سرم از درد داشت میترکید . کسی سراغم نیامد . من هم سیر گریه کردم . دوستش داشتم . اعتراف میکنم از مقاومتش خوشم می آمد . کدام مردی از زن کمتر بود!من به طرفش رفته بودم و انقدر از زیبایی ام و خانواده ام مطمئن بودم که میدانستم هیچ پسری جواب رد بهم نمیدهد . توی فکر خوابم رفت . با صدای دست زدن و بزن و بکوب بلند شدم . از پایین بود . ساعت نزدیک آمدن مهمانها بود . پایین رفتم که ببینم چه خبر شده همه لبخند میزدند . قمر به در آشپزخانه رنگ گرفته بود و عزیز مبارک باد میخواند . مادر و عمه دست میزدند . نسیم هم داشت لباس میپوشید و خودش را در آینه قدی سالن ورانداز میکرد .

روی میزها پر از گل بود . باغ آبپاشی شده و فواره ها کار میکرد و ظرفهای شیرینی و میوه روی میز به انتظار .
تقریبا یک ماه و نیم بود که ما تهران بودیم . عزیز که چشمش بمن افتاد گفت:انشالله یک روی برای تو یعنی من هستم؟

عمه ناراحت شد و به عزیز ختاب کرد:خجالت بکش مادر من از این حرفها نزن شگون نداره .

آخر هفته عزیز باید برای آخرین سری ازمایشات میرفت . دلمان نمیخواست حضور او را ازدست بدهیم . خلاصه همه چیز آماده بود . آفتاب شهریور ماه تا نیمه سالن را روشن کرده بود و بوی گلها مشام را مینواخت .

عمه مهناز گفت:عزیز اگه قسمت شد قراره بعله برون رو کی بذاریم؟

عزیز چشمایش را ریز کرد و حساب کرد:خوب مادر بعد از صفر فردای شهادت اما حسن عسگری که زیاد فاصله هم نیفته .

عمه خندید:با این سن و سالت خوب حواست به تقویمه عزیز .

مادرم گفت:مهناز خانم عقد میکنید یا نامزد؟

-نه مهتاج جان یک ماهی صیغه محرمیت میخونیم اگه چیز باب میلشون بود عقد میکنیم .

صدای زنگ در بلند شد . هر کس بطرفی میدوید . عمه چادر سر میکرد . عزیز چادرش را مرتب میکرد . آقاجون از درون باغ بفرمایید بفرماییدش تا چند خانه آنطرفتر میرفت . من و نسیم هم رفتیم بالا .

نسیم چشمانش برق میزد . دختر نجیب و دست نخورده ای بود . آرزو میکردم خوشبخت شود . صدایش کردند و رفت . تنها شدم انبوه فکر دوباره روی سرم خالی شد . باید ثابت کنم که بچه نیستم . باید بفهمد که علاقه ی من هوس نیست . ولی چطوری؟مقاله را برداشتم . بوی ادوکلنش روی کاغذ بود . بو کردم پسره ی بدجنس آخر به قلابم می افتی .

مقاله را ترجمه میکردم . دو روز گذشت جواب خواستگاری مثبت بود و هر دو طرف پسندیده بودند . هر کس به نسیم بیچاره میرسید چیزی میگفت و اذیتش میکرد . آخر هفته شد و عزیز برای آزمایشات رفت . نمیدانید چه بر ما گذشت نذر کردم . نذر ابولفضل تا به حال چیزی نخواسته بودم اما اینبار با همه ی وجود سلامتی عزیز را خواستم . شنبه بود و آقاجون و پدرم برای گرفتن جواب رفتند . غده کوچک شده بود . پیشرفتش متوقف گشته بود . خدای من باور کردنی نبود .

آقاجون گریه میکرد و میگفت:همه ی دکترها میگفتند اقای تهرانی فقط معجزه اتفاق افتاده . در خون عزیز اثری از آثار غده نبود . فقط غده ی کوچکی بود که باید بیرون آورده میشد . همه چیز را فراموش کردم . مهدی و ایران و تهران و خلاصه همه چیز . آواز میخواندم بکشن میزدم عزیز را میبوسیدم قمر را بغل میکردم . خوشحالی در وجودم موج میزد . سه روز بعد پدر به آلمان رفت تا به کارش سر و سامانی دهد و من و مادر ماندیم . باز مادر با خاله مینو قرار گذاشت و من و سروش را روانه پارک جمشیدیه کرد . گاهی به سرم میزد با مهدی لج کنم و به سروش جواب مثبت بدهم ولی خوب او هم همین را میخواست . میخواست من با یکی از جنس خودم ازدواج کنم . از راه سنگی بالا میرفتیم . گاهی که پایم میلغزید سروش حائلم میشد . کمی که رفتیم روی تخته سنگی لابه لای درختها نشستیم . همه جا سایه بود و خنک . صدای اب کمی آنطرفتر در فضا شنیده میشد . همه چیز مهیا بود برای عشق و عاشقی . سروش مقابلم نشست . لبخند شیطنت امیزی به لبش بود .

صدایش را لطیف کرده:کتی خیلی دوستت دارم خیلی . اگر تف هم توی صورتم کنی دست بردارت نیستم . تا آخر دنیا التماس میکنم . دستهایم را گرفت سردم بود . فقط نگاهش میکردم . دوباره ادامه داد:کتی جون دوست داری اینجا زندگی کنیم یا آلمان؟هر چی تو بگی همونه .

دستهایم را کشیدم رویم را برگرداندم . او نیم رخ مرا میدید . گفتم:سروش دختر برای تو زیاده . چرا اینقدر بمن اصرار میکنی؟

عصبانی شد:اه لعنت به من بلند شو بلند بهتره برویم .

دوباره گفتم:من قصد ناراحت کردنت رو ندارم فقط . . .

میان حرفم دوید: فقط عادت کردی حالم و بگیری . نق بزنی ، سر کوفت بزنی .

بلند شدم . مانتوم را با دست می تکاندم که سروش داد زد: کتی!

سرم را بالا کردم: چیه؟ ترسیدم .

- یعنی واقعا بریم؟

باور کرده بود که من هیچ علاقه ای به او ندارم . پسره سوسول . دهانم باز مانده بود: خوب ، تو گفتی .

جلوتر راه افتاد . اخم کرده بود . گاهی نوک پا محکم سنگ های جلویش را پرت می کرد . زیر لب غر می زد . به خودش بد و بیراه می گفت و من مثل بچه اردک دنبالش می رفتم .

ان روز سکوت و قهر بین من و سروش جای گرفت . به خانه امدم . مامان امده بود خانه مامان مهین . برای من پیغام گذاشته بود اگر خواستم برم اونجا . از خدا خواسته حمام کردم . لباس پوشیدم و راهی خیریه شدم . یه هفته بود که نه از مهدی خبری بود و نه از عمه ملوک . رسیدم و یک راست در اتاق مهدی را زدم . صدایش بلند شد: بفرمایید .

با لبخند در را باز کردم . انتظار هر کس را داشت جز من .

- سلام .

خیره بود: سلام خانم ، از این طرفا!

سرحال ، بدون تعارف او ، روی صندلی روبه رویش نشستم . مقاله را روی میزش گذاشتم: ترجمه کردم اقای . امیدوارم خوب باشه .

- البته حتما همین طوره .

زیر و رویش را نگاه می کرد . مردانگی اش لذت بخش بود . حتی حرف زدنش هم مثل بچه سوسول ها و پسرهای وقیح نبود . جسارتم گل کرده بود . سرم پایین بود و نوک کفش هایم را نگاه می کردم .

گفتم:اقا مهدی ، فکر کردید؟

- راجع به چی؟

- پیشنهادم . من خیلی فکر کردم . اصلا احساساتی تصمیم نگرفتم . به خدا بچه هم نیستم .

- دختر خوب . من اصلا موقعیت ندارم که نه به تو فکر کنم و نه به هیچ دختر دیگه ای .

- خوب ، حالا فکر کنید . چه اشکالی داره؟ بالاخره دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره .

خندید . از ته دل خندید . خیلی با جسارتی . باشه ، خوب ، بگذار فکر کنم . اجازه می دی؟

این بار من خندیدم: با اجازه بزرگترا بله .

بلند شدم و تک شاخه گل مریمی را که خریده بودم روی میزش گذاشتم . تا گذاشتم گفت: نه ، اونقدرا هم بچه نیستی .

گل را برداشت و نگاهش کرد: شک داری .

وجودش ارامش داشت . ای کاش می توانستم جلدش کنم و برای همیشه در ارامش بمانم . خداحافظی کردم و امدم .

من به خانه مامان مهین نرفتم و مادر هم نیامد . کنار عزیز خوش می گذشت . با نسیم بیرون رفتیم ، خرید می کردیم . اما همه حواسم به مهدی بود . یعنی چه تصمیمی می گرفت؟ ایا واقعا فکر می کرد یا مرا سر کار گذاشته بود؟ نسیم که قند در دلش اب می کردند . روی پا بند نبود . مدام از امیر می گفت . فلان لباس را برای نامزدی بخرم . فلان کار را بکنم . دو روز گذشت و روز سوم زنگ زد و من به مراد دلم رسیدم . عزیز صحبت کرد و بعد به ما خبر داد که مادر اقا مهدی بود . فردا اش رشته نذری دارند و همه ما را دعوت کردند . کلی هم اصرار کرد که : عروس و نوه ات را هم که از المان امده اند با خودت بیاور .

هیچ کس نمی دانست . اما تا عزیز گفت شصتم خبردار شد . پس مهدی فکر کرده بود و لابد به مادرش پیشنهاد داده بود . یا شاید خواسته اول حاج خانم ببیند بعد . . . . وای خدا . قلبم تند می زد ، دست و پایم می لرزید ، تا فردا چطور صبر کنم . یعنی مرا قبول می کردند؟ مادرم بعدازظهر امد . ان هم فقط به حرمت عزیز . عصر با نسیم به آرایشگاه رفتم و موهایم را کمی کوتاه و مرتب کردم . البته برای همه کمی تعجب داشت . سرحال بودنم به وضوح مشخص بود . صبح لباس مناسبی پوشیدم و ارایش هم کردم . البته خیلی ملایم و از نسیم خواستم تا چادری بدهد که سرم کنم .

چشم های نسیم داشت از حدقه بیرون می زد . گفت: چی گفتی؟

خندید: گفتی چادر می خواهی سر کنی؟

قیافه جدی گرفتم : اره ، خوب اونجا همه غریبه اند . آبروی عزیزه دیگه . بده؟

نسیم حیرت زده چادری برایم اورد که شکر خدا کش داشت . جلوی اینه چادر را سر کردم . قامتم را سر تا پا پوشاند . چهره ام برایم بیگانه بود . وقتی پایین رفتم مادر با چنان خشمی سراپایم را نگاه کرد که از ترس لرزیدم . عزیز خندید: مادر چه خوب شدی ، چقدر بهت می یاد .

مادرم با اخم گفت: چطور یک شبه با حجاب شدی؟

هول شدم . گفتم: بابا دیدم بده ، زشته . همیشه که نیست . یک دفعه میریم خونه مردم . خوب میگن نوه حاج صادقه دیگه . بالاخره رو ما یه جور دیگه فکر می کنن . آبرومونه .

مادر با تعجب ابروانش را بالا داد: والا چی بگم . مرموز شدی .

و راه افتادیم . حوالی سهروردی بودیم که در یک فرعی پیچیدیم . به خانه نسبتا قدیمی با اجر بهمنی پهن رسیدیم . زنگ زدیم ، در را باز کردند . روبوسی و احوال پرسی کردیم . حوضی به رنگ ابی وسط حیاط کنار حوض قد کشیده بود و همه حیاط را چتر زده بود . همه جا سایه سایه بود . اجاقی زده بودند و دیگ بزرگی رویش می جوشید . چند خانم دور دیگ ایستاده بودند . که یکی یکی هم می زدند و نیت می کردند . بعضی نماز می خواندند . ما را به داخل دعوت کردند . حاج خانم عین عزیز اما جوان تر بود . مهربان و خونگرم . مدام نگاهم می کرد ، انگار امده بود خواستگاری . سر به زیر نشسته بودم . عجیب بود که من با چادر و مادرم با مانتو مقنعه امده بود . ولی چه می شد کرد . اتاقها 24 متری تو در تو بود با پیش بخاری های قدیمی . مبلمان تمام پارچه مخمل قرمز و میز چوبی قهوه ای در وسط یک اتاق را پر کرده بود . اتاق کناری هم پشنی گذاشته بودند و روی هر پشتی دست باف سفید توری ، سه گوش پهن شده بود . ساده ی ساده . کم کم حرف را حاج خانم به اقا مهدی کشاند . از پسرش می گفت . از دلسوزی هایش و از دلِ نازک و رئوفش گفت . می گفت حتی طاقت اخم دشمنش را ندارد . خوب ، عزیز و عمه که می شناختنش . پس منظورش حتما من و مادر بودیم . مادر به زور لبخند می زد . از تعریف هایش و اینکه خوش به حال دختری که قسمت مهدی شود معلوم بود مرا پسندیده . واقعا هم هر کس مرا می دید می پسندید و این هم از لطف خدا بود . فقط مشکل فرهنگمان بود که برای من حل شده بود . اما او پخته تر از این حرف ها بود . مادر بیچاره اش از هیچ جا خبر نداشت و وقتی مرا با چادر دید ، دیگر حرفی برایش نماند . به حیاط رفتیم . من هم آش را هم زدم و نیت کردم که خدا کمکم کند تا به مراد دلم برسم .

با هزار ترفند رفتم و اتاقش را دیدم . چقدر سلیقه اش به من نزدیک بود . اتاقی مشرف به حیاط که نورگیر خوبی داشت . پرده ی ابی و رو تختی ابی که با هم همخوانی می کردند . اتاقش پر از گلدان های گل بود و به دیوارهایش اشعار حافظ و باباطاهر .

سجاده اش پهن بود . بوی عطر همیشگی اش هم به مشام می رسید . یک شاخه گل مریم که ساقه اش را کنده بودم و تنها گلش مانده بود از کیفم بیرون اوردم و روی سجاده گذاشتم . ظهر اش خوردیم و بعدازظهر قربان و صدقه رفتن حاج خانم راهی شدیم . روی ابرها بودم . خدا کند امشب زنگ بزنند ، مثل نسیم بیایند خواستگاری و بعد هم . . .

ان شب خودم و مهدی را شانه به شانه می دیدم . دلم می خواست مرد زندگیم باشد . همه از او تعریف می کردند ، پس حتما چیزی بود که تعریفش را می کنند . من اشتباه نکرده بودم . همه احترامش می کردند . خلاصه صبح ساعت 10 بود بود که تلفن زد .

- الو بفرمایید .

- سلام خانم تهرانی .

- سلام اقا مهدی . حال شما چطوره؟

- به لطف شما خوبم . اگه می شه یه سری تشریف بیارید مجتمع . یه سری ترجمه دارم که دست شما رو می بوسه .

لحن تندش شیرین شده بود . نفسم به شماره افتاد ، گفتم: چشم همین الان راه می افتم .

تلفن را قطع کردم و آمدم بلند شوم که مادر دستش را روی شانه ام گذاشت: کی بود؟

- اقای مهدی . باز ترجمه می خواست .

- عجب! تو چی گفتی؟

- گفتم الان می خواهم برم بیرون ، یه سری هم به شما می زنم .

- مگه کجا می خوای بری؟

- والا می خواستم یه چیزی واسه سروش بگیرم ، که اون روز رو از دلش دربیارم . اخه دلش از من حسابی گرفته .

تا این را گفتم . مادر گل از گلش شکفت: خوب کاری می کنی مادر ، پسره گناه داره .

- اره خودم هم عذاب وجدان دارم .

واقعا که مکر زنها تمامی ندارد . مثل فنر پریدم و سریع حاضر شدم . راه افتادم . سبک بودم . بال می زدم . دلم می خواست به همه بخندم . رسیدم و یک راست به اتاق خودش رفتم . سلام و احوال پرسی کردم . نشستم و نگاهم می کرد .

- ببین خانم تهرانی . من باید باز هم فکر کنم . اما یک سری مسائل هست که باید تو حتما بدونی . فعلا تو برنده ای . بالاخره با طنابت منو به چاه کشیدی .

با ملاحت خندید . باز هم دندان های سفید و مرتبش برق زد . واقعا چشمانش گیرا بود .

گفتم: به هر حال هر جور شما صلاح بدونید همون کار رو بکنید .

پاکت نامه ای را روی میز جلوی من گذاشت: لطف کن این نامه رو با دقت بخون و خوب فکر کن . به خدا من درمونده شدم ، از دست تو . تا خدا چی بخواد . فقط خیلی با حوصله و با دقت بخون .

- حتما خیالتون راحت باشه .

لبخندی زدم و پاکت نامه را برداشتم . حالا دیگر مطمئن بودم که او هم به من فکر می کند . خداحافظی کردم و روانه خانه شدم . در ماشین مدام وسوسه می شدم که نامه اش را بخوانم . اما باز دلم می خواست سر صبر و حوصله در اتاق خوابم بخوابم . خدایا ، چرا نمی رسیم؟ جلوی در خانه کرایه را می دادم که دیدم کسی بوق می زند . برگشتم ، سروش بود . خندید . و از درون ماشین برایم دست تکان داد: ای وای این دیگه چی می خواد .

به طرفش رفتم و از پنجره باز ماشین سلام و احوال پرسی کردیم .

گفت: بیا کارت دارم .

- همین حالا؟

- اره بیا بالا . فقط زود باش .

تعجب کردم . سوار شدم و او راه افتاد . گفتم: سروش باید جایی بریم؟

- اره عزیزم . زود برت می گردونم .

- حالا کجا می ری؟

- خونه .

- خونه خودتون؟

- بله خانوم خوشگله .

- چطور اونجا؟

- باید یه چیزی نشونت بدم و سورپریزت کنم . از من دلخور که نیستی؟

- نه بابا . من هم از بابت اون روز معذرت می خوام .

- اختیار دارید خانم تهرانی .

و قهقهه زد . کمی حالش خراب بود . هذیان می گفت . شعر می خواند . تند می رفت و یک دفعه ترمز می کرد .

بالاخره رسیدیم . زنگ نزد . و در را با کلید باز کرد . کمی تعجب کردم . اما باز نفهمیدم . پشت سر تو می رفتم .

واز می خواند و در ورودی را باز کرد ، تو رفتیم . هیچ کس خانه نبود . چراغ ها را روشن کرد و بعد هم در ورودی را قفل کرد .

- کتی اب میوه خنک ، یا شربت؟

- نه خیلی ممنون .

- خوب بگو . تعارف می کنی؟

- نه سروش . خوب باشه . اب میوه می خورم .

- حالا شد .

دو لیوان اب پرتقال خنک اورد . روی میز وسط گذاشت . نگاهش مثل گرگ شده بود . گفتم: خوب ، حالا بگو چی کارم داشتی؟

- صبر کن خانوم . تند نرو . قدم به قدم .

خندید و لیوان خودش را برداشت و سرکشید . من هم لیوان خودم را تا نیمه سر کشیدم مزه اش عجیب و غریب بود . اما توی رودربایستی ماندم و دم نزدم . خیره خیره نگاهم می کرد: کتی ، من خیلی گرممه ، تا تو بچرخی ، من یه دوش می گیرم . اشکالی که نداره؟

- ولی سروش من عجله دارم . خوب کارت رو بگو . من که رفتم تو برو حمام .

- بابا کارم خیلی مهمه ، عجله ای نمی شه .

وای که دلم می خواست واقعا خفه اش کنم" باشه فقط زود باش .

سروش به حمام رفت و من روی کاناپه ای مجله ای را برداشتم تا بخوانم که یکدفعه سرگیجه شروع شد . خطوط مجله قاطی پاتی می شدند . چندبار پلک زدم اما خیلی گیج شده بودم . بلند شدم و دست به دیوار به اشپزخانه رفتم . یکی دو مشت اب به صورتم زدم شاید از گرما بود ، اما فایده ای نداشت . روی مبل نشستم و سرم را به عقب تکیه دادم . منگ شده بودم . ده دقیقه نکشید که سروش با حوله از حمام امد . از وقاحتش حالم به هم می خورد .

- کتی چطوره؟

- اصلا حالم خوب نیست .

قهقهه زد: نه بابا ، جون من . . . . .

هر چه می خواستم نگاهش کنم نمی توانستم . چشمانم سیاهی می رفت . به طرفم امد . گونه ام را گرفت و کشید: نه بابا خوبی .

هول شدم . دیوانه شده بود . عین ببر زخمی شالم را کشید . جیغ زدم . بلند شدم اما نمی توانستم قدم از قدم بردارم . زمین خوردم و روی زمین خودم را می کشیدم . من عقب می رفتم و او می خندید و به طرفم می امد . گریه ام گرفت . مثل خرگوش توی دام می لرزیدم . التماس می کردم .

- سروش به خدا باهات ازدواج می کنم . قول می دم .

- دیگه دیر شده . این همه منو معطل کردی . من تا حالا نشده دختری از دستم در بره .

واقعا حالش بد بود . یقه مانتو ام را گرفت . مرا کشان شان روی زمین به اتاقش برد . داد می زدم . گریه می کردم . چنان سیلی محکمی به صورتم زد که روی تخت ولو شدم . از حال رفتم . شاید یک ساعتی طول کشید تا به هوش امدم . سروش بالای سرم نشسته بود و موهایم را نوازش می کرد .

- کتی جان ، عزیزم . بلند شو . عروس خانم . دیدی مال من شدی!

چشم هایم سو نداشت . به سختی باز کردم . فقط یک ملافه رویم بود . سردم شد . می لرزیدم . گریه می کردم . اشک هایم مثل سرب داغ از گوشه چشمانم صورتم را می شکافت . پایین می امدم . اشک هایم را پاک کردم .

-دِ کتی چرا گریه می کنی؟ خوب اول و اخر باید این اتفاق می افتاد . حالا اتیش من یه کمی تند بود . عجله کردم . چیزی نشده!

نمی توانستم بلند شوم . صدای هق هق گریه ام بلند شد . دستش را کنار زدم .

- ولم کن کثافت .

- اِاِاِ ، نشد دیگه . بدقلقی نکن دختر خوب .

- برو بیرون . نمی خوام ببینمت .

بلند شد و رفت . سیر گریه کردم . دیگر همه چیز تمام شد . همه احساساتم و همه دار و ندارم به باد رفته بود . به سختی بلند شدم و خودم را جمع و جور کردم . لباس هایم را پوشیدم و دست به دیوار از اتاق سروش بیرون امدم . سروش شربت قند برایم درست کرد ، تا . . . . . .

آخرش را خوردم . با حال زار راهی خانه شدم . مثل جنازه بومد . سروش هر چه خواست مرا برساند نگذاشتم . همه خانه بودند وقتی آمدم اول قمر مرا دید .

-وای خاک بر سرم کتی خانم چی شده؟

-هیچی حالم بده .

داد میزد:چی شده مادر؟طوری شده؟

-تصادف کردم .

-یا امام زمان عزیز خانم مه تاج خانم .

همه ریختند بالا تو اتاقم . مادرم شانه هایم را گرفته بود:کتی چی شده؟

عمه پاهایم را میمالید:حرف بزن عمه جون .

گریه کردم زار زار گریه کردم . عزیز جلو آمد:با کی تصادف کردی کجا بودی؟

-چهارراه پایین . با یک وانت .

مادرم گفت:خوب بعدش یارو کو؟کی آوردت؟

-نمیدونم هیچی نمیدونم . فقط خوابم میاد ولم کنین .

رهایم کردند و رفتند . عمه مهناز قرص مسکن آورد خوردم و خوابیدم .

نه شام خوردم و نه صبحانه و نه ناهار فردا را . تا فردا عصر خوابیدم و بیدار نشدم . همه نگران من بودند . نسیم هر چه مزه میریخت نمیتوانست بیدارم کند .

ضربه روحی بود . دلم نمیخواست با واقعیت کنار بیایم . من باخته بودم . همه چیزم را باخته بومد و حالا باید مطیع و سر به زیر هر چه سروش بگوید بگویم چشم . پای آبرویم در میان بود . اگر به هر کس هم میگفتم جز ننگ و خفت و خواری سودی نداشت و سر آخر باز باید با سروش کنار می آمدم .

بعد از بیدار شدنم فقط گریه میکردم و گاهی در سکوت مطلق میگذشت . تا آخر شب همینطور بود و بالاخره همه خوابیدند . کیفم را برداشتم و نامه را در آوردم . دانه های درشت اشکم روی نامه میچکید . آنقدر درشت بود که به چند ثانیه کاغذ خیس خیس شد . پاکت را باز کردم و نامه را گشودم . دست خط خودش بود . همان بوی ادوکلن همیشگی باز به مشام میرسید . آنقدر اشک چشمهایم را گرفته بود که خط را نمیدیدم و نمیتوانستم بخوانم . دستهایم بشدت میلرزید:سلام به خانم شجاع و نترس بالاخره ما رو هم از راه به در کردی . خوب تیری انتخاب کردی . گل مریم را میگویم .

دیگر صدای هق هقم بلند شد . نمیتوانستم بخوانم . دوستش داشتم شانه اش را میخواستم تا سرم را رویش بگذارم و سیر گریه کنم . سینه اش را میخواستم تا درد دلهایم را در آن مدفون کنم . اما دیگر هیچ حرفی باقی نمانده بود . مهدی معصومم را چقدر راحت از دست دادم . تمام رویاهایم یکباره خاکستر شد . من چطور میتوانم بدون او زندگی کنم؟باز نامه را باز کردم:خوب خانم جسور شنیدم چادری هم شدی!الحمدالله باید بگویم که زندگی با من سخت است اما مثل اینکه تو مرد میدان هستی . من وقف مردمم طاقت غم هیچکس را ندارم و . . . خلاصه همه چیز و شرایطش را نوشته بود . او همانی بود که فکری میکردم . قلبم تیر میکشید و میسوخت . نامه اش را بستم و روی قلبم گذاشتم و با صدای بلند گریستم . ساعتی گذشت بلند شدم نامه را بوسیدم و درون کیفم گذاشتم . بی رمق روی تخت ولو شدم و با چشمان پف کرده از حال رفتم .

دو ساعت به ظهر مانده بود که میان خواب و بیداری صدای مادرم را شنیدم:کتی جان عزیزم چقدر میخوابی؟بلند شو بلند شو یه چیزی بخور مادر .

کنارم لبه ی تخت نشسته بود و دست نوازشگرش موهایم را شانه میکرد . قمر هم با سینی صبحانه پر و پیمان بالای سرم ایستاده بود . مادر را همراهی میکرد:درست میگه مادرت . دختر خوب بلند شو ضعف کردی خودت نمیفهمی . الان که یه چیزی بخوری همه ی درد و کوفتت از تنت میره .

مادر اصرار پشت اصرار"که کتی جان پاشو دیگه . اصلا دلم نمیخواست چشمم به آنها بیفتد . پشتم به مادرم بود . انگار روی پیشانی ام نوشته بودند . میترسیدم . ملافه را تا زیر چانه ام بالا آورده بودم و با مشتهای بیجانم محکم گرفته بودم . با عصبانیت داد زدم:سیرم برو بیرون .

قمر جواب داد:ننه تو فکر میکنی سیری یه لقمه بخور اشتهایت باز میشه . صدایم را بیشتر بلند کردم:نمیخورم!نمیخورم!

مادر بیچاره ام که تخم مرغ عسلی را میشکست نگاهش را به من دوخت:وا!این اداها چیه؟لوس بازی هم اندازه داره!به درک نخور تا بمیری . تخم مرغ را محکم درون سینی که دست قمر بود کوبید و رفت .

قمر که هاج و واج مانده بود گفت:کتی خانم بمن مربوط نیست ها ولی اینطوری درست نیست . خوب همه نگران شما هستند .

لحنم آرامتر شده بود گفتم:برو بیرون .

قمر گره ای به ابرویش انداخت و غرغر کنان از اتاقم رفت . نگاهم به پنجره بود برگها کم کم نارنجی و زرد میشدند . روزهای آخر شهریور ماه بود . همه دلهایشان از شادی جشن بعله برون نسیم مملو بود و من از اینهمه شادی نفرت داشتم . مرتب فکرهای آشفته از سرم میگذشت . اگر سروش با من ازدواج نکند چی؟اگر رهایم بکند و برود . آنوقت من میمانم و . . . وای خدا سرم داغ شده اگر منکر همه چیز شد و گفت کار من نیست . . . نفسم به شماره می افتاد . دهانم خشک میشد . منگ بودم . روی تختم نشسته و زانوهایم را بطرف شکم جمع کرده بودم و دستهایم را دور زانوها گره کرده و نگاهم به پنجره بود . آه خدایا کمکم کن . تو شاهد همه چیز بودی . فقط تو بودی . عاجزانه میخواهم کمکم کنی . اشکهایم مثل سیلاب پایین می آمد . دلم شور میزد وای چه فکرهای بدی به هم بافته میشوند . اگر حامله باشم چی؟این دیگر فاجعه است . همه میفهمند . یا ابولفضل یا صاحب الزمان کمکم کنید . از جایم بلند شدم و پایین تخت ایستادم . تاج پایین تخت را گرفتم و بلند کردم . نگه میداستم که سنگینی اش به کمرم فشار بیاورد و اگر بچه ای هست بیفتد . شنیده بودم اگر سنگین و سبک بکنی یا از جای بلند بپری احتمال سقط بچه زیاد است .

دیوانه شده بودم هیچ چیز معلوم نبود و من به جنون کشیده شده بودم .

توی حال خودم بودم که صدای جیغ و خنده از درون باغ بلند شد . به کنار پنجره رفتم و با تعجب پرده را کنار زدم . همه در باغ جمع بودند به جز عزیز . نسیم مارمولک از درخت گردو بالا رفته بود و عمه مهناز و مادرم با قمر و راحله پایین درخت نسیم را نگاه میکردند و غش غش میخندیدند . چند بار نزدیک بود بیفتد که با جیغ و داد بقیه خود را به درخت چسباند و به خیر گذشت . خوش بحالش چقدر سرحال و شنگول بود . هیچکدم از دل من خبر نداشتند . کاش زمان به عقب برمیگشت و منهم مثل بقیه در تمام شادی های نسیم و عزیز و عمه شریک میشدم . الان باید منهم در کنار آنها میبودم . راحله گاهی درخت را تکان میداد تا نسیم هول شود . نسیم هم گردوهای درون مشتش را نشانه گیری میکرد تا بر سر راحله بیندازد . مادر دور و بر درخت روی زمین را میگشت تا گردونی جانمانده باشد . عمه مهناز لبه های دامنش را بالا گرفته بود و گردوهای کنده شده را در دامن او میریختند . سرم را به کنار پنجره تکیه دادم و با حسرت به آنها نگاه کردم . لبخند روی لبهایم نقش بسته بود و اشکهایم روی گونه هایم فرو میریخت . لبانم را به هم فشار میدادم و چانه ام بی اختیار میلرزید . چقدر بین اینها غریبه بودم . منهم میخواستم مثل اینها زندگی کنم نفس بکشم . بخندم . احساس خوشبختی کنم . نمیشد باور کرد . بخدا دیگر نمیتوانستم صاف بایستم . قوز در آورده بودم . خدایا به کجا پناه ببرم . سر به بیابان بگذارم . ای خدا راحتم کن . ای کاش همه ی اینها خواب بود . ای کاش پایم میشکست سوار ماشینش نمیشدم . ای کاش زمین دهان باز میکرد و مرا میبلعید . الهی سروش تکه تکه شود . الهی خبر مرگش را بیاورند . الهی خاله و مادرم سیاهش را سر کشند . آخ که دلم خنک نمیشود . قلا میکردم آب دهانی را که نداشتم قورت دهم . چیزی نبود . خشک خشک بود . مادرم را هزار بار نفرین میکردم . خدا از سر تقصیرت نگذرد . فردای قیامت جلویت را میگیرم . همه بدبختی های من باعثش او بود و بس . مادری که ندیده و نشناخته دخترش را به زرق و برق فروخت چه مادری؟نباید اسمش را مادر گذاشت . چطور سروش را برای من انتخاب کرد؟چرا به دست خودش مرا به دهان گرگ سپرد؟آخر همه چیز پول است؟همه چیز همین ظاهر بی مقدار بود؟

حالا خوب شد . خوب شد مه تاج خانم . کاش جنازه ی دخترت را برایت پس میفرستاد . هر چند که کمتر از جنازه نبودم . وای خدا دلم ترکید . چقدر تنها هستم . چقدر بدبختم . وای که الان خفه میشوم . بلند شدم و لخ لخ آمدم تا لیوان ابی بخورم . در راه پله ها صدای گریه ی مادرم را شنیدم . یکباره ایستادم دستم به نرده بود . دستم را کشیدم و کنار نرده ها چمباتمه زدم و در سکوت نشستم تا بهتر بشنوم . نکند فهمیده باشد؟نکند سروش خبر داده و مادر ساده من دارد به همه میگوید؟وای چه ابروریزی!دیگر طاقتش را ندارم . اگر همه بفهمند خودم را میکشم . واقعا دیگر طاقت ندارم . صدای مادر می آمد:حاج آقا بخدا دیوانه شده . من کتی رو بزرگش کردم تا حالا اینجوری ندیده بودمش . پس آقاجون هم پایین بود . بعد رو به عزیز کرد:والله عزیز خانم عقلم بجایی نمیرسه . دستم به دامنتون بخدا کتی داره ازدست میره .

عمه میان حرفش دوید:وا خدا نکنه زن . این حرفها چیه . زبونت رو گاز بگیر . عمه رو به آقاجون گفت:آقاجون نمیدونم چه بلایی توی تصادف سرش اومده ولی هر چی بوده ضربه سختی خورده .

عزیز که ختم جلسه میکرد گفت:خوب آقا شما میفرمایید چه کنیم؟مهرداد هم که نیست . عقل ما هم دیگه به جایی قد نمیده . جون شما و جون کتی .

از لبه ی نرده ها سرک کشیدم . آقاجون پیراهم سفید و جلیقه ی مشکی بتن داشت . سرش پایین بود و به میز وسط خیره شده بود . مچ پای راست را بر زانوی چپ گذاشته بود و با تسبیح سبزش که از وسط تا کرده بود به کف دست چپش ضربه میزد . حسابی در فکر بود . بعد از چند ثانیه گفت:والا این حالات کتایون نشانه ی پریشون بودن روان و اعصابه . فکر میکنم بد نباشه به آقا مهدی بگم تا یه سری بیاد .

عزیز لبخندش شکفت و ذوق زده گفت:قربون دهنت آقا . دُر و گوهر بیرون میاد . چرا این به عقل ما نرسید؟بعد دستش را روی پای مادر گذاشت:دیگه خیالت راحت . کار رو دست کاردون سپردم . . .

دیگر چیزی نمیشنیدم . قلبم تند تند میزد انگار سطل آب یخ رو رویم ریختند . دستم به آرامی از نرده ها جدا شد و میان پله ها مات نشستم . وای خدا من چطوری با مهدی رو درو شوم؟مهدی چند تا سوال میکرد دستم رو میشد . نه اینطوری نمیشد باید کاری کنم ولی چه کاری؟سرم را میان دو دستم گرفته بودم تیر میکشید . چشمانم سیاهی میرفت .

حالا دیگر حتی نمیتوانستم این چند پله ی رفته را باز گردم . به سختی به اتاقم رفتم با پاهایی که مثل کوه شده بود . چطور میتوانستم عزیز دلم را ببینم؟وای!صدای پرنده های در باغ سرم را میخورد . گوش خراش شده بود . لرز به بدنم افتاد . مثل بید میلرزیدم اما بدنم مثل کوره داغ بود . قمر بیچاره با لیوان شیر به اتاقم آمد . تا رنگ و رویم را دید زد به سرش:وای خاک عالم بر سرم . چرا چانه ات داره از جا در میاد مادر؟

دستش را روی پیشانی ام گذاشت:اوه اوه چه تبی کرده؟در کمد دیواری را باز کرد و یک پتوی دیگر و یک لحاف سات رویم کشید . اما بازم گرم نمیشد . دوان دوان بیرون رفت و چند ثانیه بعد با مادر و عزیز و عمه برگشت . مادر نگران لبه ی تختم نشست . دستم را گرفت:کتی چته؟

دلم نمیخواست به صورتش نگاه کنم . افسوس که خیلی دیر نگران شده ای مه تاج خانم . کاش یک کم زودتر به فکر من بودی . کاش برق ماشین پاترول کورت نمیکرد . عزیز با قدمهای ارام بالای سرم آمد . دستش را روی پیشانی ام گذاشت . اخمی کرد و به عمه گفت:برو یه لکن اب سرد و پارچه بیار .

عمه سریع رفت . مادر گریه اش گرفت:عزیز چیکار کنم؟ببرمش دکتر؟

عزیز دستش را روی شانه ی مادر گذاشت:نه صبر کن عجله نکن .

عمه با لگن آب آمد و آن را روی زمین جلوی پای مادرم گذاشت . مادر که داشت پارچه ی سفید را در آب فرو میکرد گفت:دستت درد نکنه مهناز جون ببخشیدها!

-این حرفها چیه؟و لبه ی دیگر تختم نشست .

مادر دستمال خیس را روی پیشانی ام گذاشت عزیز دستش را روی قلبم گذاشته بود و دعای تب میخواند .
چقدر چشمهایش مهربان و فهمیده بود . ای کاش همه ی این 20 سال کنارشان بودم . ای کاش مادرم یک کم از فهم و درک اینها را داشت . میسوختم و داغ بودم . طاقت دیدن چشمان مهدی را نداشتم . او سنگ صبور همه بود چه رسد بمن که قرار است . . .

وای نه دیگر نمیتوانم آرزوی با او بودن را بکنم . مهدی مال کس دیگری شده . او مال دختری نجیب و پاکدامن است نه من . من تفاله ی دیگری بودم . بوی تعفن میدادم . او لایق حوریه بود . آنهمه نجابت و پاکدامنی بها داشت . یعنی با کی ازدواج میکرد؟اصلا نمیتوانم فکرش را بکنم او با لباس دامادی با کدام دختر خوشبختی هم شانه میشود؟او را خانمش خطاب میکند!من اگه از غصه نمیرم از حسادت او خواهم مرد .

وای خدا . . . مهدی مال من بود . ما قرار گذاشته بودیم . پس چرا همه چیز خراب شد؟منکه بیگناه بودم . چرا باید تاوان پس بدهم؟چرا باید من بسوزم؟من مظلوم واقع شدم . قلبم نمیسوخت جگرم میسوخت . یعنی آقا مهدی با دیگری به خرید عروسی میرفت؟

بعد من به عروسی اش بروم و بگویم مبارک است!با صدای قمر افکارم پاره شد . اسپند دود میکرد . تخم مرغی هم آورده بود تا نظر قربانی کند . چه اعتقاداتی داشت!

-عزیز اسم کیا رو بنویسم؟

عزیز یکی یکی نام میبرد و او هم با زغال روی تخم مرغ مینوشت . بعد هم با اسپند و نمک میان پارچه ای پیچید و دور سرم چرخاند . وسط اتاق نشست و تخم مرغ را میان دو دستش گذاشت . زیر لب اسم میبرد و فشار میداد . نگاهش میکردم . او هم مهربان بود . ساده ی ساده . چقدر دل نازک شده بودم . حتی فکر میکردم اگر بروم دلم برای قمر هم تنگ میشود . چقدر سرش داد زدم . چقدر من اصرار میکرد بخورم و من محلش نمیکردم . تخم مرغ ترق شکست .

-وای عزیز خانم نمیدونید به اسم کی اومد .

عزیز اشاره کرد ببر بیرون:نگو شگون نداره .

تا نیمه شب هذیان میگفتم و کابوس میدیدم . اما کم کم بهتر شدم . صبح زود بیدار شدم . نور نازک افتاب از پشت پنجره روی آینه افتاده بود و اتاق را دلنواز میکرد . این صبح برای همه صبح امید بود چون قرار بود آقا مهدی بیاید و درد مرا درمان کند . ای ساده ها اگر دردم را میدانستید یک ثانیه هم نگهم نمیداشتید . مادرم آنشب روی زمین پایین تختم تشک انداخت و خوابید . ساعت ده بود که قمر و عمه مهناز با سینی صبحانه آمدند .

عمه دستی به سرم کشید:خوب الحمدالله قطع شده .

سینی را از قمر گرفت و روی پاهایم گذاشت . لیوان شیر را خوردم و یک تخم مرغ آب پز هم بعدش . اما چای و پنیر و کره و بقیه را پس زدم . مادر از سر و صدای عمه و من بیدار شد با چشمان پف کرده و موهای بهم ریخته در جایش نشست .

همین طور که موهایش را جمع میکرد گفت:چطور مادر؟

گفتم:بهترم . دستی به چشمانش کشید و خسته و بی رمق بلند شد . داشت تشک را جمع میکرد که صدای زنگ در بلند شد .

عمه بطرف پنجره رفت:فکر کنم آقا مهدیه؟جلوی پنجره سرکی کشید:آره خودشه .

مادر سریع روسری سر کرد و عمه بدنبال مادر از اتاقم بیرون رفت . شالم را سرم کردم . قلبم در گوشم میزد . در رختخواب خزیدم و ملافه را تا چانه ام بالا کشیدم .

کف دستانم عرق کرده بود اما آنقدر یخ بودم که تمام پوستم مثل مرغ دون دون شد . مادر در سالن بالا ایستاده بود:بفرمایید خوش آمدید . سرم به سمت پنجره بود . دلم نمیخواست مرا در این وضع و حال ببیند . زشت شده بودم لاغر و زرد . هنوز دلم میخواست در نظرش زیبا باشم . اما دیگر چه فایده؟با یالله یالله وارد شد . دسته گلی از گلهای مریم دستش بود . روی لبه ی تخت گذاشت و روی صندلی که قمر آورده بود کنار تختم نشست . صدای نفسهایش هم برایم شیرین بود . طاقت نداشتم . دلم میخواست برگردم و به چشمان نافذش نگاه کنم . او بخندد و باز دندانهای سفید مرتبش نمایان شود و من محو جمال مردانه اش بشوم . تا یکماه پیش چقدر این در و آن در میزدم که ببینمش اما حالا از او فرار میکردم . انگار همه چیز را از چشمانم میخواند . ساحر بود و من جادوی عشقش شده بودم .

سلام کرد و با صدای آهسته ای که حتی خودم هم به زحمت میشنیدم جواب دادم . بوی ادوکلنش با عطر گلهای مریم در آمیخته بود . واقعا داشت جان از تنم بیرون میرفت . گفت:خدا خبر بده . از عشق کی توی بستر افتادی؟و خندید .

قلبم آتش گرفت . لب پایینم را به دندان بالا گاز گرفته بودم و چانه ام دوباره شروع به لرزیدن کرد . اشکهایم مثل سرب داغ از گوشه چشمانم پایین میریخت و پوست صورتم را میشکافت . نمیدانم نگاهم میکرد یا نگاهش جای دیگری بود . هنوز همان شرم و حیا را داشت . در حالیکه میدانست دلم در گروی عشق اوست . چند ثانیه مکث کرد .

دوباره پرسید:خانم تهرانی چطور تصادف کردی؟ای وای شروع کرد . اگر دو تا سوال دیگر از من بپرسد همه چیز را میفهمد .

هول شدم . با کف دست اشکهایم را پاک میکردم و بینی ام را بالا میکشیدم . با صدای ضعیف تر از قبل گفتم:هیچی یادم نیست . صدایم میلرزید متوجه ی اضطرابم شد . گفت:خانم تهرانی قضیه چیه؟

با لبخند تلخی که گوشه ی لبم بود گفتم:تو رو خدا ولم کنید . و صدای گریه ام بلند شد . ملافه را روی سرم کشیدم و زار زار گریه کردم .

بلند شد و کنار پنجره ایستاد . یاد حرف مادرش افتادم که میگفت:طاقت دیدن اشک دشمنش را هم ندارد . باغ را تماشا میکرد و در فکر بود . فهمیده بود موضوع وخیم تر از این حرفهاست .

دوباره پرسید:این گریه فکر نمیکنم مربوط به تصادف باشه درسته؟

سرم را از زیر ملافه بیرون آوردم . پشتش بمن بود . شانه های پهن و قد بلندش را برانداز کردم . گفتم:نه مربوط نیست .

-خوب حالا شد باز هم که روراستیم؟

صدای در بلند شد . با صدای مردانه ی گرفته اش گفت:بفرمایید . در باز شد .

قمر بود با یک کاسه ی بزرگ هندوانه و پیش دستی . روی میز کنار تخت گذاشت:آقا بفرمایید . گلویی تر کنید . هوای خیلی گرمه .

خدا خیرش بدهد . دلم میخواست دست می انداختم گردنش چند تا ماچ از گونه اش میکردم . مهدی داشت گیرم می انداخت که با ورود قمر همه چیز بهم ریخت . آقا مهدی رو به او برگشت:دست شما درد نکنه . و قمر رفت .

به سویم برگشته بود . دوباره پرسید:نگفتی با هم روراستیم دیگه؟نگاهم به چشمانش افتاد . همان چشمان مخمور و سیاه و مژه های بلندی که پای چشمانش را سایه میکرد .

گفتم:آقای مهدی تو رو خدا ولم کنید . دست از سرم بردارید . درد من گفتنی نیست . بیخود شما رو خبر کردند .

روی صندلی اش نشست . با موبایلی که دستش بود کف دستش خط میکشید . گفت:عجب پس بهتره که بروم . خجالت میکشیدم . ادامه داد:شما که دیروز پاشنه ی خیریه را از جا کنده بودی حالا بروم!حالا بنده غریبه شدم . دست شما درد نکنه .

وسط حرفش پریدم:نه بخدا موضوع این نیست موضوع . . .

حرفم را خوردم . دوباره اشکهایم روان شد . دو دستش را بالای زانوهایش گذاشته بود و قائم روی کمر نشسته بود . رویش به پنجره بود:اگر بمن هم نمیگی عیبی نداره . اما بالاخره باید به یکی بگی . هر کاری چاره داره . فقط مرگ چاره نداره همین .

نگاهش مثل همیشه مهربان و دلسوز بود . چه میتوانستم بگویم؟مهدی عزیزم چطور میتوانم دردم را بتو بگویم؟تویی که مظهر غیرت و مردانگی هستی!تویی که قرار بود مرد زندگیم شوی . قرار بود سایه ی سرم شوی . ولی حالا . . .

نه نمیشد قصد تلخ جدایی را گفت . خداحافظی همیشه سخت است . خودم هم باورم نمیشد که مهدی را دیگر نبینم . نفس عمیقی کشید . دست به سینه شد:خوب فکراتو بکن عجله ای هم نیست . فقط مادرت و عزیز خانم خیلی نگرانند . اگر تصمیم گرفتی مشکلت رو حل کنی بهم تلفن بزن خوبه؟

با خنده ادامه داد:شماره رو هم که داری انشالله .

با شرمندگی گفتم:بله من همیشه مزاحمم .

-اختیار داری در ضمن قرار شده تا دو هفته ی دیگر حاج خانم ما خدمت برسند . با این حال شما هم . . .

ایستاده بود و حرفش را ادامه نداد . کیفش را برداشت که برود . گفتم:آقای مهدی اون مسئله باشد برای بعد .

با تعجب ابروهایش را بالا داد و گفت:عجب باشه . فعلا که شما رئیسی . خندید:کاری با بنده نداری؟

-لطف کردید سلام به حاج خانم برسونید .

نزدیک در بود . برگشت و جسم بیجان مرا نگاهی کرد و گفت:بیشتر فکر کن . من منتظرم . خداحافظ .

او رفت و بعد از بسته شدن در گفتم:خداحافظ .

صدای بدرقه کردنش می آمد . عمه و عزیز و مادر میگفتند:خوش آمدید خیلی لطف کردید واقعا زحمت کشیدید .

سلام به حاج خانم برسونید . بلند شدم و پشت پنجره رفتنش را تماشا کردم . قدم برداشتنش با شکوه بود . آرزوهای بر باد رفته ام را مرور میکردم و اشک تصویرش را تار میکرد . آخ که فدای این قد و بالایت شوم . درد و بلایت به جان سروش بخورد . آخ که نمیدانی چقدر دوستت دارم . قربان صدقه اش میرفتم تا در باغ را باز کرد و رفت .

اولین نفر مادرم بود که در اتاقم را باز کرد و با چشمانی پر از سوال بالای سرم ایستاد:چی شد کتی؟چی گفت؟نتیجه ای داشت؟

با حرص و تحکم گفتم:نه .

-باز هم نه . الهی من زیر خاک برم تا تو را راحت شی . ای خدا مرگم و برسون . خسته شدم .

داد زدم:اه سرم رفتم . برو بابا .

-به درک به جهنم نگو تا بمیری .

عمه و عزیز جلوی در ایستاده بودند . عمه شانه های مادر را گرفت:مه تاج جون صبر داشته باش فرصت لازمه .

عزیز بی هیچ حرفی رفت . قمر لیوان شربت قند را دست مادر داد تا بخورد:بفرمایید مه تاج خانم . خودت را از بین میبری ها!والا حال شما هم دست کمی از کتی خانم نداره!

عمه هم ادامه داد:راست میگه بخدا . تودستی دستی داری خودت رو هلاک میکنی . بیخودی نگرانی .
صدای هق هق مادر بلند شد .

عمه گفت:پاشو پاشو تو هم خسته ای برو یه استراحتی بکن . رنگ به روت نیست . و او را بیرون برد . گلهای مریم را نگاه میکردم و صورت قشنگش برایم تداعی میشد . چقدر دلم میخواست شب عروسیمان گل دستم مریم باشد . ناهار آوردند اما اشتها نداشتم . سیر بودم . از خورد و خوراک افتاده بودم . از زندگی سیر بودم . دلم میخواست بلند شوم و فرار کنم . اما به کجا؟فکر فرار تکانم داد . مرگ یکبار شیون یکبار . بقول مهدی به یکی باید بگویم . شاید راهی باشد . اما به کی؟به کی بگویم؟این دردها را همه به محرم رازشان میگفتند . به مادرشان میگویند . اما چه مادری؟مادر من که مادر نبود . فقط فکر قمپز در کردن پیش همه بود که بگوید کتی عروس فلانی است . پولش از پارو بالا میرود . دیگر چه اهمیتی داشت که عیاش است یا نه؟شب سرش کنار دخترش است یا نه!توی درد و غم سنگ صبور دخترش هست یا نه!آدم هست یا نه!مادر من عقلش بهمین اندازه بود . چشمش دنبال طلا بود و آب و علف . ولی دیگر داشتم میمردم . نه از همه بهتر همان مادر بود . باید بفهمد و درد بکشد . تاوان پس بدهد . ولی چطور بگویم؟تصمیم گرفتم نامه بنویسم . انرژی ام زیاد شده بود . سریع دست به قلم شدم و همه چیز را نوشتم . از سیر تا پیاز . زیر بالشم گذاشتم . و به انتظار آمدنش نشستم . بعدازظهر بود که به اتاقم آمد . لیوان ابمیوه ای به دستم داد و روی صندلی مهدی نشست و خوردن مرا نظاره میکرد . همه چیزش بودم . تنها دختری که برایش یک دنیا ارزو داشت . عروسش کند نوه دار شود آنهم یک پسر کاکل زری . آخر خودش پسر نداشت و همیشه دلش برای پسرهای این و آن ضعف میرفت . دلش میخواست جهیزیه بخرد . خرید بازار برود و خلاصه هزار و یک آرزویی که هر مادری دارد .

دست راستم را میان دستانش گرفت و بوسید و به گونه اش چسباند دوباره اشکهایم از گوشه چشمانم جاری شد . با دست دیگرش اشکهایم را پاک میکرد و خودش هم چانه اش میلرزید و لبهایش را بر هم میفشرد و اشک امانش نمیداد . خنده ی تلخی کرد:بهتر شدی ها؟

پلکهایم را به نشانه تایید بر هم گذاشتم و باز کردم . دلم نمیآمد نامه را دستش بدهم . اگر میفهمید جهنم به پا میکرد؟خون به پا میشد؟ولی بالاخره دادم . باداباد!

گفت:این چیه؟

-درد و دل یه دختر . خندیدم نامه را گرفت و با اخمی از تعجب بلند شد و رفت .

دل در دلم نبود . انتظار میکشیدم که مادرم چه میکند و چه میگوید؟جانم داشت به لبم میرسید . حالت عصبی داشتم . روی تخت نشسته بودم و زانوهایم را در شکم جمع کرده بودم . پوست لبم را میکندم بی آنکه تمامی داشته باشد . از اضطراب درون ساق پاهایم میلرزید . چله ی تابستان سردم بود . ربع ساعتی نکشید که انتظارم به سر آمد . مادرم چنان با خشم در را باز کرد که تکان خوردم . نامه را بطرفم گرفت:این چرندیات چیه؟نگاهش میکردم . صدایش را بلند کرد:با تو هستم دختر . چشمانش گشاد شده بود . انگار گلویش را فشار میدادند و داشت چشمانش از حدقه بیرون میزد .

نامه را اینبار به صورتم پرت کرد .

-چه غلطی کردی حرف بزن ببینم!

نامه را برداشتم . دستانم میلرزید . گریه امانم نمیداد . اما حرفهایم را زدم . نامه را بالا بردم و تکان میدادم:این دسته گل آقا سروشته . این غلط اونه نه من . چرا بمن میگی؟برو به شاخ شمشادت بگو که آرزو میکردی دامادت بشه . برو برو

داد میزدم و میگفتم که مادر سیلی محکمی به صورتم زد:خفه شو ببر اون صدای نحستو!

صورتم را چرخاندم و گفتم:آره بیا اینطرف هم بزن . حقمه دختر احمقی مثل من باید بکشه . خوب کسی رو انتخاب کردی . ببین خواهرت چه پسر آقایی داره!مگه نمیخواستی دردمو بفهمی؟خوب حالا راحت شدی؟زجر بکش مادر . خیلی من سوختم . خیلی . . .

سرش را میان دو دستش گرفته بود . داد زد:میگم خفه شو . بلند شد و به سرعت برق لباس پوشید . شال و کلاه کرد و راه افتاد . داد زدم:کجا؟

به اوج خشم رسیده بود . دور لبش کف سفید جمع شده بود . رنگش مثل لبو سرخ بود . با خودش زمزمه میکرد:ای پسره ی بی آبرو تف به روت . ای بیحیا . . .

دوباره گفتم:کجا؟داشت درون کیفش را میگشت . نمیدانم دنبال چه بود . اما بالاخره زیپ کیفش را کشید و گفت:خونه ی خالت . خونه اون بیشرف بی ناموس . و رفت .

نگاهم به در خشک شد . وای چه غلطی کردم . تمام بدنم میلرزید . عمه مهناز با نگرانی از سر و صدای ما بالا آمد:عمه چی شده؟

گفتم:هیچی نگرانم بود .

-مادرت خیلی عصبانی بود . جواب منم نداد . کجا رفت؟

-نمیدونم هیچی نمیدونم .

عمه مرا تنها گذاشت و رفت . ساعتها چقدر کند میگذشتند . زمان ایستاده بود . حالم بد بود آنقدر که یکبار بالا آوردم . نسیم به بالینم نشسته بود . از امیر و لباس تازه اش حرف میزد . اما من توی باغ نبودم . فردا قرار بود خانواده ی آقای صداقت بیایند و تکلیف مهریه و عقد و عروسی را روشن کنند و پس فردا هم جشن نامزدی و شیرینی خوران را اگر قسمت شد بیندازند همین جا در همین طبقه . طبقه ی پایین مردانه بود و طبقه ی بالا هم زنانه . در این شلوغی منهم شده بودم قوزبالاقوز . نسیم شانه آورد و موهای آشفته ام را شانه کشید .

بمن عطر زد و یکی از گلهای مریم را در موهایم فرو کرد .

-آخیش کتی . واقعا قیافه ات از دنیا برگشته بود . یک کم شکل آدما شدی!

مثل مات زده ها نگاهش میکردم .

-کتی حالت خوبه؟

در سکوت به چشمانش خیره بودم .

-کتی امروز فرداست که چلو کباب مردنت رو بخوریم . آخ جون چه مزه ای داره!

میخندید و هر چه میگفت من صم و بکم نگاهش میکردم . نسیم تا وقت شام کنارم ماند . شاید در این فاصله صد بار دستشویی رفتم با هر صدا زنگ در یا تلفن تمام بدنم میلرزید .

ساعت11 شب بود که مادر آمد . یک راست به اتاقش رفت و نمیخواست کوچکترین توضیحی به کسی بدهد . در را بست . هر چه انتظار کشیدم به سراغم نیامد . از جا بلند شدم و به اتاقش رفتم . چند ضربه به در زدم اما در قفل بود و صدایی نمی آمد . شاید خواب بود . شاید . . .

نمیدانم چه باید میکردم . صورتم را به در چسباندم و آهسته گفتم:مامان مامان . هیچ صدایی نمی آمد . چند ثانیه کشید . دیگر ناامید داشتم برمیگشتم که دستگیره چرخید و در باز شد . با قامتی خمیده در چهارچوب قرار گرفت . رنگ و رویش پریده بود و درمانده تر از آن چیزی بود که فکر میکردم . چشمانش متورم و قرمز بود . با بیحالی گفت:بیا تو .

برچسب ها : ,,,

بخش نظرات این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
ما در شبکه های اجتماعی :

امکانات سایت

 
  دفنرمقام معظم رهبری 
   

   سایت ریاست جمهوری 


 

 

سایت آیت الله هاشمی رفسنجانی

  یادمان خاتمی  

 

دانلودکتابهای درسی

 

آزمون آنلاین

   

دانلودبرنامه های کاربردی

 


 آمارآنلاین جهان 

وبسایت ما

 
  فیش حقوقی فرهنگیان

 

ضمن خدمت فرهنگيان

سيستم پرداخت فرهنگيان استان قم

اتوماسيون اداري

صندوق ذخيره فرهنگيان

سامانه اسکان فرهنگيان

خانه معلم

لینک همکاران

-من یک مادرم،من یک معلمم

ورود کاربران

نام کاربری :
رمز عبور :

» رمز عبور را فراموش کردم ؟

عضويت سريع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
سفارش تبلیغ متنی قسمتی درباره وب سایت شما www.Yourweb.ir
سفارش تبلیغ متنی قسمتی درباره وب سایت شما www.Yourweb.ir
سفارش تبلیغ متنی قسمتی درباره وب سایت شما www.Yourweb.ir
سفارش تبلیغ متنی قسمتی درباره وب سایت شما www.Yourweb.ir