close
تبلیغات در اینترنت

بامداد سرنوشت قسمت 4

مشاهده تعرفه تبلیغات و سفارش تبلیغات مشاهده تعرفه تبلیغات و سفارش تبلیغات

جستجو


Google

در اين وبسايت
در كل اينترنت

ویژه مدیر وب سایت



در اين وبسايت
در كل اينترنت
 

لينک هاي کاربردي

 

لوگوي دوستان

 


نسيم انديشه

مدرسه امام خميني 
من يک مادرم ، من يک معلمم 

روزنامه بخوانيد

 

سایتهای مفید














mwuor4ujura1de1br4c.png

مترجم سایت


روزنامه ها

آمار

آمار مطالب آمار مطالب
کل مطالب : 59
کل نظرات : 11
آمار کاربران آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 1

آمار بازدیدآمار بازدید
بازدید امروز : 85
بازدید دیروز : 178
ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز : 0
آي پي امروز : 2
آي پي ديروز : 21
بازدید هفته : 788
بازدید ماه : 2,267
بازدید سال : 3,390
بازدید کلی : 73,197

اطلاعات شما اطلاعات شما
آی پی : 54.196.31.117
مرورگر :
سیستم عامل :
امروز : جمعه 29 تیر 1397
تاریخ : چهارشنبه 03 تیر 1394
خوش آمدید
تاریخ : پنجشنبه 11 آذر 1395
نرم افزار حسابداری مدارس SchoolAccounting
تاریخ : جمعه 13 آذر 1394
جدیدترین جملات پشت کامیونی
تاریخ : پنجشنبه 12 آذر 1394
رمان اسیرسرنوشت قسمت آخر
تاریخ : پنجشنبه 12 آذر 1394
رمان اسیرسرنوشت قسمت پنجم

تبلیغات

بامداد سرنوشت قسمت 4

دسته: عمومی,داستان, تاریخ ارسال: جمعه 06 آذر 1394 ساعت: 10:30

دو روز به عروسی مانده ، به خرید بازار رفتند . هر چه نسیم اصرار کرد ، نرفتم . طاقت نداشتم . هر چه شادی انها را می دیدم بیشتر گر می گرفتم .

فردای ان روز خانه شلوغ بود . قرار بود عروس را به حمام ببرند . چقدر مراسم ، چقدر خوشی ، چقدر بهانه برای دور هم بودن!

از صبح دختران و خانم های اقوام نزدیک امدند . قمر شیر کاکائوی داغ با شیرینی می چرخاند . سینی بزرگی از میوه روی میز وسط بود . نسیم با راحله و هانیه و چند تا از دوستانش به حمام رفت . صدای جیغ و خنده شان اشکم را درمی اورد . نم نم باران شروع به باریدن کرد . روی ایوان اتاقم رفتم و همراه اسمان گریستم . بوی خاک بلند شده بود . صدای رعد و برق ، اسمان در باغ به ان بزرگی ترسناک بود . قمر دایره می زد و بعضی دخترها می رقصیدند . کاسه های انار دانه شده جلوی مهمانان بود و در اخر هم دیس های کاهو و سنکجبین را اوردند و نوش جان کردند . روز موعد فرا رسید . نسیم نزدیک ظهر به ارایشگاه رفت و ما هم بعد از نهار رفتیم . هر کدام موهایمان را درست کردیم و حسابی به خودمان رسیدیم . بیشتر از هر چیز خوشحال بودم که مهدی هم امشب می اید و شاید اخر شب جلوی در تالار ببینمش .

سرحال تر از همیشه بودم . سروش و خاله مینو و مامان مهین و خاله مهری هم دعوت داشتند . به اتفاق همه رفتیم . تالار بزرگ و زیبایی بود . دور تا دور اینه قهوه ای و برنز کار شده بود . لوسترهای بزرگ و پر شعله فضا را مثل روز روشن کرده بود . میان هر چند میز درخت مصنوعی بزرگی گذاشته بودند با برگ های سبز ، نارنجی و قرمز .

روی میزها ظرف های میوه و شیرینی چیده شده بود . تمام خانم ها به حد اعلا زیبا شده بودند . همه غرق جواهر و عطر و ارایش ، دیدنی بود . عروس و داماد امدند . بوی اسپند بلند شد . واقعا نسیم زیبا شده بود . تاج بلندی گذاشته بود و با لباس پفی و تورش مثل فرشته ها شده بود . داماد هم به خودش رسیده بود . به هم می امدند .

جلوی هر میز خوش امد می گفتند . به میز ما رسیدند . چه گردنبند قشنگی دور گردنش بود . انقدر نگین هایش درشت و پر بود که با یک برخورد هر بیننده را متوجه خود می کرد . نسیم با خنده گفت: شما هم دعوت داشتید؟

با خنده گفتم: خانم قول می دیم ظرف ها روبشوریم .

و زدیم زیر خنده . داماد به قسمت اقایان رفت و عروس در جایگاهش نشست . سبد گل بزرگی به اندازه یک قد بلند بلند اوردند و کنارش گذاشتند . از روی حس کنجکاوی جلو رفتم . گل های گزان قیمتی بود ، ارکیده و مریم . کارت روی گل را خواندم . این ازدواج فرخنده را تبریک می گویم: مهدی    .

دستی روی گل ها کشیدم . دلم پر می کشید که ببینمش . پس چرا عروسی تمام نمی شود؟ بالاخره شام را دادند . انواع و اقسام غذاها بود . و بعد از صرف غذا ، کم کم همه برای رفتن اماده شدند . از خدا خواسته لباس هایم را پوشیدم و گفتم: برویم؟

مادر از عجله ام تعجب کرده بود . هنوز داشت سالاد می خورد . گفت: بذار از گلوت بره پایین ، بعد راه بیفت .
خاله مینو و بقیه هم حاضر شدند و کم کم بیرون امدیم . همه جا تاریک بود و فقط جلوی در ورودی ریسه های لامپ بسته شده بود و نور کمی فضا را روشن می کرد . با دل قرص ، جلو رفتم . خاله مینو و مادر و بقیه گوشه ای ایستادند و قرار شد من بروم و سروش را پیدا کنم و با هم برگردیم .

مردها هنوز نیامده بودند . بالاخره کم کم سر و کله شان پیدا شد . یکی یکی می امدند و هر کدام با چشم هایشان دنبال خانم های خود بودند . شلوغ شده بود . سروش هم امد ، با پدرش بود . خودم را پشت درختی مخفی کردم و به انتظار ایستادم . چند ثانیه نکشید که مهدی امد . نفسم در سینه حبس شده بود . چند بار اب دهانم را فرو بردم . قد بلند و چهارشانه بود . کت و شلوار سفید پوشیده بود و موهایش مرتب تر از همیشه به نظرم می رسید . به سینه ام می کوبیدم: آخ فدات بشم . الهی قربونت برم . چی شدی؟
واقعا یه پا داماد بود . طاقت نیاوردم . به محض اینکه تنها شد به طرف ماشینش رفتم ، جلویش را گرفتم: آقا مهدی .

به خیال اینکه زنی دیگر باشد ، زبق معمول خودش سرش پایین بود . فقط ایستاد: بفرمایید .
- سلام . شما اقای تهرانی و بقیه رو ندیدید؟

صدایم را شناخت . هر دو زیر درخت بودیم و روزنه هایی از نور ماه در تاریکی و روشن شب ، صورتمان را روشن کرده بود . سرش را بلند کرد . الحق که چشمان نافذ و زیبایی داشت . درشت و جذاب . چند ثانیه نگاهم کرد با صدای گرفته گفت: اخه چرا؟ چرا با من؟ متاسفم .

سری تکان داد و از کنارم رد شد . می خواستم دنبالش بروم که سروش دستش را روی شانه ام گذاشت: کجایی؟
برگشتم و کمی هول شدم: تو کجایی؟

- بیا بابا همه منتظر تو هستند .

با هم برگشتیم . دلم برای مهدی سوخت . صورتش انقدر محزون و گرفته بود که کم مانده بود گریه کند . باز دلم برایش تنگ شد . باز هوایش به سرم زد . به خانه امدیم و تا صبح به یاد نگاهش با خودم لبخند می زدم و کیف می کردم . صبح قمر خانم با سینی مفصل صبحانه راهی خانه عروس بود . کاچی با روغن حیوانی ، حلیم . . . .

بوقلمون با مغز پبسته معجون کله پاچه . عمه مهناز هم عین جنازه خوابیده بود . بیچاره تا صبح بیدار بود و سر و ته سالن را گز میکرد . بعدازظهر هم پاتختی بود و چه بزن و بکوبی براه بود . نیمه ی پاییز بود و عروسی ما هم نزدیک میشد . جای نسیم خالی بود و عمه مهناز روزبروز مریض تر میشد . با اینکه نسیم یک روز در میان خانه ی آقاجون بود اما باز هم عمه مهناز بهانه میگرفت . اتاقش لباسهایش تختخوابش صدایش واقعا هم سخت بود .

خاله مینو تلفن زد و قرار خرید بازار را گذاشت . عمه مهناز و مادر و من راه افتادیم . خاله مینو و سروش و عمه ی سروش هم آمدند .

اصلا نمیدانستم چه میخواهند بخرند . به بازار رفتیم . چه جای قدیمی و قشنگی بود . سقفهای بلند و مغازه های بهم چسبیده . جمعیت زیادی در رفت و آمد بودند . هیچ روزنه ای از آفتاب نبود . در میان هیاهو صدا به صدا نمیرسید . در وسط بازار چرخی ها ایستاده بودند . باقالی پخته لبو چای داغ خلاصه هر چیزی که در سرما هوس انگیز بود میفروختند . بعضی از بچه ها جوراب به دست یا با بسته های چاقو جلویمان را میگرفتند:تو رو خدا بخرید خانم چاقو نمیخواید؟

شانه به شانه ی هم میرفتیم دالان تو د رتویی بود که اگر کسی برای اولین بار میرفت حتما گم میشد . به راسته ای رسیدیم که پر بود از آینه و شمعدان مثل بهشت بود . پر از لوسترهای روشن و پر شعله که بین آینه ها بیشتر میدرخشید . آینه و شمعدانها انواع و اقسام بودند . طلایی و نقره ای سرامیک . خاله مینو رو به من گفت:خاله انتخاب کن .

چکار سختی اینهمه آینه و شمعدان بنظرم همه قشنگ بودند . مات و مبهوت نگاه میکردم . بقیه هم پشت سر من می آمدند . گاهی سروش با انگشت طرفی را نشان میداد:این خوبه کتی؟

جوابش را نمیدادم و گاهی فقط میگفتم:نه .

در هر آینه خودم و مهدی را میدیدم سر سفره عقد دست به دست هم چشمم آینه ای را گرفت . طاووسی بود که پرهای خود را دو طرف آینه باز کرده بود . و شعمدانی هایش هم طاووس بود . گفتم:این چطوره؟

خاله نگاهی کرد و گفت:بد نیست . آقا این آینه و شمعدان چنده؟

مردی که قد کوتاه و چاق بود و سر کچلی داشت لیوان چایش را برداشت و جلوی ما آمد:کدوم؟
-همین آینه .

-300000 تومان .

خاله گفت:نه خیلی کمه .

مرد فروشنده گفت:یعنی چی خانم؟

-من یه چیز حسابی میخوام آقا . بالای یک میلیون .

مادر لبخندش باز شد . باد به غبغب انداخت و گفت:کتی سنگین تر انتخاب کن .

در دلم گفتم ما تازه به دوران رسیده ایم یا شما عقده ای ها!اینهمه پول برای چی؟

مرد فروشنده که خوشحال شده بود ما را به داخل دعوت کرد و با اصرار و توضیحات زیاد آینه و شمعدانهایش را نشان میداد . آینه های بلند با شعمدانهای پایه بلند . بالاخره یکی را با نظر جمع انتخاب کردیم و خریدیم . دوباره د ربازار چرخیدیم و به راسته ی طلا فروشها رسیدیم .

طلا فروش آشنا داشتند . یکراست به مغازه ی او رفتیم . انواع و اقسام سرویسها را جلویم چید . واقعا گیج بودم . باز هم با کمک عمه مهناز و مادر یکی انتخاب کردم . پت پهن و سنگین با نگینهای برلیان سفید و باگتهای بهم چسبیده و ردیف شده .

خاله مینو مثل ریگ پول خرج میکرد و همه چیز میخرید . لوازم آرایش لباس شب پارچه ی سنگین و شیک کفش و کیف سفید . کفش و کیف مشکی .

از جلوی بزازها رد میشدیم که چشمم به توپهای چادر مشکی افتاد . دستی رویشان کشیدم . اگر زن مهدی بودم الان برایم چادر سنگینی میخرید . آه بلندی کشیدم و با بغض گلویم راه افتادم .

ظهر بود و همه گرسنه . رستوران شلوغی وسط بازار بود که شماره ی فیشهایش 1000 به بالا بود . صدا به صدا نمیرسید . دستهایمان را شستیم و سر میزی نشستیم . خاله مینو انواع غذاها را سفارش داد و همه سیر و پر خوردند و به به و چه چه کردند . ساعت 4 بود که غذایمان تمام شد و خسته و هلاک راه افتادیم . فقط مانده بود لباس عروس .

خاله مینو باز پیشنهاد داد:اینجا لباس حسابی ندارن . بریم یک جای حسابی اونجا از روی ژورنال انتخاب کن برات میدوزند .

راه افتادیم و از این سر شهر رفتیم آن سر شهر . لباسها را دیدم و لباس گیپوری انتخاب کردم که دنباله اش نزدیک به دو متر بود . واقعا زیبا بود . سفارش دادیم و راهی خانه شدیم . هر چه به خاله مینو و بقیه اصرار کردیم که منزل حاج صادق بیایند نیامدند و ما را جلوی در پیاده کردند و رفتند . عمه مهناز از خرید خاله مینو راضی بود و احساس میکرد با این چیزها من خوشحال میشوم . مادر بیشتر از بقیه قند در دلش آب میکرد . مرتب از خریدها تعریف میکرد و قیمتها را یادآوری میکرد . قمر با دهان باز روبروی مادرم نشسته بود و گوش میداد . سینی چای را که آورده بود طرف عزیز گرفت:عزیز خانم بفرمایید .

عزیز هم بطرف ما سر داد:بخورید خستگی تون در بره .

بعد از همه ی گفتنی ها قمر گفت:الهی به خیر و خوشی . کتی خانم خوش شانس آوردی ها . البته الحمدالله یه دفعه در رحمت باز شد . هم شوهر کتی خانم هم داماد مهناز خانم . ماشالله هر دو مقبولند و هم خاطرخواه . و غش غش خندید .

دو روز بعد سروش تلفن کرد و گفت خانه آماده شده . برویم تا ببینیم . زود حاضر شدم و مادر هم لباس پوشیده کنارم ایستاده بود . سروش آمد و راه افتادیم . بالای خیابان ولیعصر بود که د ریکی از فرعی ها پیچیدیم و جلوی یک برج 20 طبقه ایستاد . پیاده شدیم . هاج و واج نگاه میکردم . سروش گفت:بفرمایید . و دستش را به طرف در ورودی برج گرفت .

گفتم:اینجا؟

-بله چرا نه؟

ذوق زده شدم . قشنگ بود و شیک . از بیرون نمای شیشه ای داشت . از در برقی وارد شدیم . آسانسور را زد و داخل رفتیم . طبقه یازدهم . گفتم:وای چقدر بالا . اگر برق قطع بشه که ما مردیم!

سروش خندید:این برج برق اضطراری داره خانم . تازه برای شما بالایی نیست . دستش را روی سرش گذاشت:شما این بالا بالاها جا دارید .

مادرم لبخند زد:قربونت برم خاله . به پای هم پیر بشین .

آسانسور ایستاد و پیاده شدیم . راهروی بزرگ و روشنی بود . دو واحد روبروی هم بودند . سروش کلید انداخت تا در را باز کند . پرسیدم:این روبروییه کیه؟

همینطور که به در میرفت گفت:یه پیرزن و نوه ش .

در باز شد و سروش کنار رفت و بمن اشاره کرد:بفرمایید شاهزاده خانم . جلو رفتم و داخل شدم . روبروی در به فاصله دو متر آشپزخانه بود . بعد از ورود دست راست این راهروی دو متری هال بود و دست چپ سالن پذیرایی . هال بزرگی داشت و پنجره های بزرگ روشن ترش کرده بود . دست راست هال هم سه اتاق خواب پر نور و آفتابگیر عالی بود . چه خانه ی قشنگ و راحتی بود . بزرگ بود .

پرسیدم:اینجا چند متره؟

180متر کمه؟

-زیادم هست .

درون اتاقها سرک میکشیدم . کمدهای دیواری را باز میکردم . کف هال و سالن پذیرایی پارکت بود اما اتاقهای خواب موکت شده بودند . مادر کابینتها را باز میکرد و برانداز مینمود . بعد هم متر را از کیفش بیرون آورد و با کمک من پنجره ها را متر کرد . داشت از ذوق میمرد . مدام تعریف و تمجید میکرد . دو تا شومینه داشت . یکی در هال یکی در سالن پذیرایی .

یکی دو ساعت بعد برگشتیم و از سروش جدا شدیم . مادر که روی پا بند نبود برای پدر عزیز و بقیه با آب و تاب تعریف میکرد . نزدیک عروسی بود . جهیزیه خریده ام را مادر و عمه مهناز و عمه ملوک و خاله مهری و عزیز و بقیه بردند و چیدند . مادر تا آنجا که جا داشت خرید کرده بود و خانه ی به این گل گشادی را پر کرد . من نرفتم و خواستم تا بعدا بروم که چیده شده و آماده شده ببینم . چقدر هم سلیقه به خرج داده بودند . فردا ظهر بود که با سروش به خانه مان رفتیم . در باز شد . آشپزخانه با نهایت سلیقه چیده شده بود . روی سکوی این عروسکهای سرامیکی گذاشته بودند و یک سماور و قوری برنجی . وسایل اشپزخانه همه طرح چوب بود و پرده حریر سفید آویخته بودند که لیموهای زرد را در آغوش گرفته بود . در هال فرش کرم رنگی با زاویه انداخته بودند و یک دست مبلمان تمام پارچه سفید چرمی دور آن چیده بودند . پرده ها هم از حریر سفید با والان حاشیه دار بود . اتاق خواب خودمان سفید و پرتقالی بود . با پرده ی حریر سفید که رگه های نارنجی داشت و روتختی هم از سر پرده . سرویس خواب هم سفید بود با آینه کشیده ای که توی تاج تخت قرار میگرفت قشنگ تر بنظر میرسید . چند عروسک سگ و گربه روی تخت خوابانده بودند . اتاق دیگر جارو برقی و میز اتو و وسایل اضافی قرار داشت و اتاق سوم هم کتابخانه ی سروش و میز تحریر و دو تا پشتی جا گرفته بود که روی هر پشتی دستمالی مروارید دوزی شده پهن شده بود . گوشه ی هال درخت مصنوعی با برگهایی   قرار داشت و سالن پذیرایی با فرشهای کرم و مبلمان سلطنتی بزرگ اراسته شده بود . پارچه ی مبلها   کمرنگ بود و مبلمان و میز ناهار خوری طلایی بود . کلی هم گلدان و ساعت و مجسمه عتیقه دورتادور چیده بودند . ظروف کریستال در یک ویترین قرار داشت و ظروف چینی در ویترینی دیگر . هر دو ویترین در دو کنج سالن قرار گرفته بود . هیچ چیز کم و کسر نبود . خاله مینو مدام میگفت:خیلی تو زحمت افتادید . سروش هم که میدید یک شبه صاحب اینهمه زندگی شده غش و ضعف میرفت و تعریف میکرد . امیدوار بودم که زندگی مان هم بهمین زیبایی باشد . و من روزبروز به سروش علاقه مندتر شوم . همه چیز نو و براق بود . در هر قسمت که راه میرفتم کیف میکردم و از نگاه کردن سیر نمیشدم . واقعا مادر از سفیدی گچ تا سیاهی زغال داده بود .

روز موعود فرا رسید . آرایشگاه رفتم و زن ارایشگر با صورت من خودش را خفه کرد . هی میمالید و تعریف میکرد . البته زیبایی ام آنقدر بود که همه را به تحسین وا دارد . اما او دیگر بیش از حد میگفت . نمیدانم شاید هم اقتضای کارش بود . خلاصه آخر از صورتم عکس گرفت و سروش با پاترول گل زده اش دنبالم آمد .

فیلم بردار دنبالمان بود . سروش دسته گلم را داد دسته کلی از گلهای غنچه ی رز سفید با لباس و تاج بلندی که زده بودم خودم هم خودم را در آینه نشناختم . خطوط مشکی دور چشمم با سفیدی و رنگ آبی آن تبانی کرده بود و زیبایی را به حد اعلا رسانده بود .

سروش چند ثانیه مات و مبهوت نگاهم کرد . بعد گفت:خانم قشنگه بریم؟و با هم راه افتادیم . در ماشین را به دستور فیلمبردار باز کرد و من جلو نشستم . لباسم آنقدر بلند بود که جا نمیشد و با زحمت زیاد در را بستیم و راه افتادیم . سروش در حین رانندگی مدام برمیگشت و مرا نگاه میکرد . مثل صیادی که شکار خوبی کرده و خوشحال از اینکه دارد آن را بخانه میبرد .

چشمانش قرمز بود . گفتم:چقدر جشمت قرمز شده!

-تا صبح بیدار بودم . بیتو خواب ندارم عزیزم!

لبخندی زدم:خوب پس امشب خوبی میخوابی .

-اِ خیلی زرنگی .

عروسی در هتل بود . باز هم کلاس گذاشتن . خاله مینو باعث شد که عروسی را در هتل بگیریم:زشته ابرو داریم .

پیاده شدم و شانه به شانه سروش که کلی به خودش رسیده بود . راه افتادم . چقدر با کت و شلوار باوقارتر شده بود . درست مثل شخصیتهای مملکتی موهایش را مرتب ژل زده بود ولی بوی اودکلنش برایم خوشایند نبود . تند و سردرد آور بود . وارد سالن شدیم . همه دست میزدند . کل میزدند . نقل سرمان میریختند .

اسکناسهای 100 تومانی روی سرمان میریختند و بچه ها بین پایمان میلولیدند و از روی زمین جمع میکردند . خدمتکار اسپند به دست جلویمان راه میرفت و از سروش شاباش میخواست . او م چند هزاری کنار سینی مسی اش گذاشت و رفت . مادرم زیبا شده بود . آراسته با وقار همه آمده بودند . چشمم دنبال عزیز و عمه هایم بود . کاملا مشخص بودند چون اکثر فامیل مادرم و پدر سروش بی حجاب بودند و فقط خانواده ی پدر من چادر به سر داشتند . دست سروش را رها کردم و یک راست بطرف آنها رفتم . برایم دست میزدند . نسیم دو دستش را در دهانش کرده بود و سوت میزد . احوالپرسی کردیم . عمه ملوک گفت:خیلی خوشگل شدی . الهی کوفتش بشه . و همه زدند زیر خنده .

عزیز ماشالل میگفت و به صورتم فوت میکرد . قمر میوه ی پوست کنده درون پیش دستی را بهم تعارف میکرد:بخور مادر یه چیزی بخور . گفتم:نه میل ندارم نوش جان .

فیلمبردار صدایم کرد و رفتم . شلوغ بود و سرو صدا امان حرف زدن نمیداد . دخترهای جوان میرقصیدند و گاهی سروش هم با آنان همراهی میکرد . لجم میگرفت حسودی میکردم نمیدانم چه مرگم بود . اما از اینکه با انها میرقصید حرص میخوردم . وقیح بودند و بی بند و بار . آخر شب شد و بعد از شام همه خداحافظی کردند و کم کم متفرق شدند . با عمه هایم تا ماشین عروس آمدیم . سوارم کردند و آنها هم سوار ماشینهای خودشان شدند . سروش فلاشرهای ماشین را روشن کرده بود و بوق میزد . ماشینها هم دنبال ما ریسه بودند . گاهی تند میرفت و بقیه را جا میگذاشت . گاهی می ایستاد . دوستانش جلوی ماشین میپیچیدند . سد راه میکردند . پیاده میشدند و از سروش پول میگرفتند تا راه را باز کنند . رسیدیم . خاله مینو با اسپند جلوی در ایستاده بود . تا پیاده شدیم گوسفندی جلوی پایمان کشتند و ما به خانه مان رفتیم . بعضی مهمانها بالا آمدند و ساعتی را زدند و خواندند . آقا سالار آمد . همه ساکت شدند . به احترامش ایستادیم . پیشانیم را بوسید و صورت سروش را هم بوسید . بعد دست مرا در دست سروش گذاشت و گفت:شب دامادی کمتر از صبح پادشاهی نیست به شرط آنکه پدر را پسر کند داماد . همه دست زدند خاله مینو گریه میکرد . مادر گریه میکرد . با دیدن اشکهای آنها اشکهای من هم روان شد . همه خداحافظی کردند و رفتند .

مادرم مدام گونه ام را بوسید:مواظب خودت باش . حلالم کن . و اشک امان نداد حرف بزند . بغلش کردم . اشکهایم مثل سیلاب پایین می آمد . نمیتوانستیم جدا شویم . چشمم به پدر افتاد که کنار در ایستاده بود و مرا نگاه میکرد . جرات جلو آمدن نداشت . صورتش غرق اشک بود . عمه مهناز جلو آمد مادر را گرفت و برد .
عزیز جلو آمد و گفت:بخدا توکل کن . امشب دعایت مستجاب است . مرا هم دعا کن . خوشبخت بشی . و مرا بوسید و رفت .

عمه هم خداحافظی کرد . در را بستند . چه سکوتی بود . صدای دانه های باران شنیده میشد . پرده را کنار زدم و پنجره را باز کردم . چند نفس عمیق کشیدم . سروش داشت لباس عوض میکرد . روی مبلهای راحتی ولو شدم . از اتاق خواب بیرون آمد . اما لباس راحتی نپوشیده بود . گفتم:جایی میخوای بری؟
-آره بلند شو لباس راحت بپوش که باید بگازیم .

با تعجب پرسیدم:کجا؟

-شمال کنار دریا .

-شوخی میکنی؟

-این وقت شب موقع شوخیه؟بلند شو بابا زود باش .

-پس چرا بمن نگفتی؟

بلند شدم و به اتاق خوابم رفتم تا لباس مناسبی بپوشم که سروش گفت:خواستم سورپریزت کنم بد کاری کردم؟
از اتاق بیرون آمدم . چند دست لباس برداشتم و ساک کوچکی بستم . گفت:حاضری؟

گفتم:آره بریم . فقط مادرم اینا چی میدونن؟

- اره . مامان من فردا قراره بگه .

- باشه بریم .

باران تند شده بود . سوار ماشین شدیم و در تاریکی شب راه افتادیم . خسته بودم . هر چه تلاش می کردم باز پلک هایم بسته می شد . سروش برف پاک کن 

را زد و نوار ملایمی گذاشت . به من گفت: تو بهواب عزیزم . خیلی خسته شدی .

- نه بیدار می مونم .

- اخه چرا؟ نکنه می ترسی تصادف کنم؟

با شیطنت ابرویی ابلا دادم و گفتم: نباید بترسم؟

- از چی؟

 بگو از کی؟

قهقهه زد . دو ساعتی بیدار بودم . پیچ های جاده تهوع آور بود . همه جا تاریک تاریک . باران هم که به برف پاک کن امان نمی داد . بالاخره خوابم برد .

نزدیک صبح بود . رسیدیم . هوا گرگ میش بود که ماشین ایستاد . سروش پیاده شد و من بدیار شدم . همه جا سرسبز بود .

جلوی ویلایی بودیم . سروش در را باز کرد و با ماشین داخل رفتیم . صدای پارس سگ بلند شد . خمیازه ای کشیدم و سروش گفت: ساعت خواب .

- مرسی . خیلی خسته بودم . هیچ چیز نفهمیدم .

- ببین کتی ، اعتراف کن از بچگی نفهم بودی .

ماشین را پارک کرد و تا خودم را از صندلی جدا کردم که بزنم در دهانش ، در را باز کرد و پرید پایین . چه جای قشنگی بود . مثل رویا بود .

حیاط نسبتا بزرگ که گله به گله اش باغچه بود . چمن کاری شده بود و انواع درختان و گیاهان به چشم می خورد . صدای جیرجیرک قطع نمی شد . در را 

باز کردم و پیاده شدم . باارن بند امده بود . بوی نم و خاک خیس مست کننده بود . نفس عمیقی کشیدم . سروش درهای ورودی ساختمان را باز کرد و 

وسایل را داخل برد . همان دور و بر ماشین چرخی زدم و همه جا را سرکشی کردم . قطرات باران باقی مانده از سقف شیروانی می چکید . ساختمان ایوان 

بزرگی داشت که با چند پله به حیاط وصل می شد . رو کارش سیمانی بود و در و پنجره ها صورتی بودند . درست مثل خانه های اسباب بازی بچه ها .

سردم شده بود . دست هایم را هایی کردم و زیر بغلم گذاشتم . در حالی که سرم را در گریبان فرو برده بودم به داخل رفتم .

سروش در را بست . داخل ساختمان بد نبود . فرش 6 متری با طرح گلیم در وسط پن بود و اطرافش یک دست مبلمان تمام چرم نارنجی چیده شده بود .

تلویزیون روی میز چوبی قرار داشت و گوشه سالن هم یک شومینه هیزمی روبه روی اشپزخانه بود و سمت راست دو اتاق خواب کوچک که با وجود تخت دو نفره به 

سختی می شد رفت و امد کرد .

اتاق های خواب ، پرده های ضخیم داشت و سالن با پرده های تور زینت شده بود . لوستر تک حبابی بزرگ مثل یک کلاه مشکی بود که نور را محدود می کرد و  فضا نسبتا تاریک بود . بوی نم و چوب در خانه موج می زد . سروش که داشت به شومینه ور می رفت ، پرسید: چطوره؟ خوشت اومد؟

گاهم به در و دیوار بود . جواب دادم: بد نیست . مال کی هست؟

- یکی از بچه های ناز و ناب . پاتوق ما اینجاست .

- عجب! پس اهل پاتوق و این حرفا هم هستی؟

چرا نه . ادم تا جوونه باید خوش بگذرونه .

شومینه شعله ور شد و روشن گشت . سروش رفت تا لباس هایش را دربیاورد . به من گفت: بیا بشین اینجا . گرم بشی . نوک دماغت قرمز شده .

و خندید . کنار شومینه رفتم و دست هایم را روی شعله ها گرفتم . چه گرم و مطبوع بود . سروش به اشپزخانه رفت و صدای تق و توق فنجان نعلبکی بلند 

شد . صدای شیرآب ، صدای فندک گاز و بعد هم امد کنار من . دست هایش را روی شانه هایم گذاشت و کمی شانه هایم را مالید .

- خسته شدی ها .

- نه تو خسته تری . برو بخواب .

- حالا می خوابیم . وقت زیاده .

تعجب کردم . چقدر انرژی داشت . چطور ممکن بود خسته نباشد! دوباره بلند شد و به اشپزخانه رفت . بعد از چند دقیقه با سینی شیر و قهوه امد . جلویم 

گذاشت: بفرمایید عروس خانم .

بوی قهوه توی مشامم زد . چه بوی خوشی داشت . سریع برداشتم و مزه مزه کردم .

- اوه داغه .

- خوب صبر کن . تو همه چیز همین طور عجولی؟

- تو همه چیز .

چند ثانیه به چشمانم خیره شد . هنوز هوا نسبتا تاریک بود و روشنایی شعله شومینه روی صورتم افتاده بود . دستی به موهایم کشید . و از روی صورتم کنار 

زد . سینی را به جلو هل داد و چسبیده به من نشست . دستش را دور کمرم انداخت و من را محکم به خودش چسباند . گرم بود . گرمه گرم . زانوهایم 

را خم کرده و در آغوش گرفته بودم . دست چپش را جلو اورد و روی دستهایم گذاشت . سرم را به شانه اش نزدیک کردم و روی شانه راستش گذاشتم .

هنوز خسته بود . خوابم می امد . لحظه ای چشمانم را بستم . سروش گفت:کتی هنوز از من بیزاری؟
به سرعت سرم را بلند کردم و به صورتش نگاه کردم . نگاه او به اتش بود . نیم رخش را می دیدم . چند ثانیه مکث کردم و گفتم: واقعا بی انصافی .

- پس دوستم داری؟

- اگه بگم پر رو می شی .

لبخندش شکفت . شیر قهوه را خوردیم و به پیشنهاد سروش خوابیدیم .

ساعت سه بعدازظهر بود که بیدار شدم . سروش در جایش نبود . بلند شدم . اول پرده اتاق خواب را کنار زدم و در حیاط را نگاه کردم . خبری نبود .

افتاب بی رنگ و روی پاییز بر حیاط و درختان خیس دست می کشید . سروش در سالن هم نبود . به اشپزخانه رفتم . کتری قل قل می جوشید و قوری بر  روی ان خیس از بخار بود . دری در اشپزخانه بود که شیشه مشجر داشت . در را باز کردم . وای خدای من ، پشت ساختمان دریا بود . سروش کنار اب روی ماسه ها نشسته بود . پاچه های شلوارش بالا بود و تکه چوبی دستش . زانوهایش قائم بود و از هم فاصله داشتند .

رنج ها را روی زانوانش گذاشته بود 

و به دریا نگاه می کرد . دمپایی پوشیدم و آهسته آهسته به طرفش رفتم . پشتش به من بود . بالای سرش رسیدم . دست هایم را روی چشم هایش گذاشتم .

- سلام .

دست هایش را روی دست هایم گذاشت: بگم کی هستی؟

- بگو .

- مریم .

- نه .

- فتانه .

- نه .

- شما همون نیستید که پسر مردم رو صاحب شدید؟

کشدار گفتم: بعله .

دستم را به طرف خودش کشید و من در اغوشش جای گرفتم . حرم نفسش به صورتم می خورد . چند ثانیه نگاهم کرد . چشمانش خمار شده بود روی 

صورتم خم شد که موبایلش زنگ زد .

- اَه مزاحم .

با دست به سینه اش کوبیدم و سروش روی ماسه ها ولو شد: الو ، بفرمایید .

بلند شدم و به طرف دریا راه افتادم . موج های ارام و کوچک به دور مچ پایم می خورد . لبه های دامن سفیدم ، خیس شده بود . اما از خوردن موج ها لذت  می بردم . با دست دامنم را بالا گرفتم . باد خنکی از سوی دریا به صورتم می زد . بوی لجن آب و نم خاک به هم آمیخته شده بود . سروش که دید تا زانو در اب رفتم ، داد زد: سرما نخوری؟

برگشتم و لبخندی زدم . هنوز داشت با موبایلش حرف می زد . از دور با دست اشاره کردم: کیه؟ منتظر تلفن مادرم بودم .

بی توجه به سوالم بلند شد و شروع کرد به قدم زدن . مدام می گفت: الو صدات قطع می شه . الو .
به ساحل برگشتم . کنارش که رسیدم گفت: وا مونده قطع شد .

پرسیدم: کی بود؟

- یکی از بچه ها ، ارسلان خدای نمک .

موبایل دوباره زنگ خورد . پیش دستی کردم . خواستم خودم را لوس کنم ، از جلوی سروش قاپیدم . خیلی ترسیده بود . گفتم: الو ، بفرمایید .

صدای دختر قطع و وصل می شد .

سروش مرتب می گفت: بده به من الان قطع می شه ، بده ببینم کیه؟

من الو الو می کردم . او هم می گفت: اقای سلیمی ، الو آقای سلیمی هستند؟

تلفن قطع شد . سلیمی نام خانوادگی سروش بود . گفتم: یه خانم بود . این همون ارسلانه؟
سروش که حالت عصبی پیدا کرده بود گفت: خیلی شوخی بی مزه ای بود . دیگه تلفن منو جواب نده .
و به طرف ویلا راه افتاد . پشت سرش می آمدم . پاهایم در ماسه های خشک فرو می رفت . داد زدم: گفت اقای سلیمی . خوب با تو کار داشته . چرا 

ناراحت شدی؟

با دست اشاره کرد: برو بابا .

داخل رفت و به من هیچ اعتنایی نکرد . حس بدی داشتم . اما باز با خودم کلنجار می رفتم شاید کسی بوده کاری داشته . چقدر منفی بافی دختر! سروش روی کاناپه ولو شد و تلویزیون را روشن کرد . من هم به حمام رفتم . با دوش دستی پاهایم را شستم و به سالن برگشتم .

روبرویش نشستم : سروش چت شده؟ چرا اوقات تلخی می کنی؟

جوابم را نداد . اخم کرده بود و به تلویزیون زل زده بود . دوباره ادامه دادم: سروش جان یه خانم بود . گوش می دی؟

یک دفعه تند شد: اره فهمیدم . حتما تو هم هزار جور فکر کردی که این خانم دوست دختر سروشه یا رفیق شخصی سروشه یا زن دیگه سروشه . شما زن ها 

عادت دارین از کاه کوه بسازین . راحت شدی؟

خیره خیره نگاهش کردم: سروش من کی همچین حرفی زدم؟

- نیازی نیست حرفی بزنی . من جنس شماها رو می شناسم . اصلا با این قصد گوشی را برداشتی .

به من نگاه نمی کرد و پای راستش را مرتب تکان می داد . حالت عصبی داشت . نفس کشیدنش هم با حرص بود .

- اصلا خوب کردم . این خانم کی بود؟

- اهان حالا شد . خانم ارسلان بود . چون تلفن قبل ارسلان گفت قالش گذاشتم و رفتم دماوند . داره دنبال من می گرده . ممکنه به تو هم زنگ بزنه . در جریان باش که از اتفاق زنگ هم زد .

این قدر شرمنده شدم که دلم می خواست زمین دهان باز می کرد و مرا می بلعید . بلند شدم و کنار سروش نشستم . دستش را گرفتم و گفتم: بداخلاق . ادم با عروس اینطوری حرف می زنه؟ خوب منم یه زنم ، اونم یه زن حسود . من اشتباه کردم . یکی به نفع تو .

نیمه بدنش به سمت تلویزیون بود و تقریبا پشتش به من بود . برگشت . دستش را دور گردنم انداخت و سرم را به شوخی به طرف خودش کشید و خندید .

اشتی کردیم .

شب بود . داشتم جلوی میز توالت ارایش می کردم . سروش پشت سرم امد و مرا از درون اینه نگاه کرد: چه لعبتی شدی . ازت سیر نمی شم .

خندیدم و گفتم: زیاد تعریف نکن ، لوس می شم ها .

- باید بشی . لنگه نداری . اوه راستی ، تلفن مادرته .

با ذوق گوشی را گرفتم: سلام مامان جون .

- سلام عزیزم . خوبی؟

- اره خوب خوب . بابا چطوره؟

- همه خوبند سلام می رسونند . جاتون راحته؟

- اره خیالت راحت . اقا سروش نمی ذاره بد بگذره .

موی سروش را که لبه تخت نشسته بود کشیدم و به صورتش خندیدم . او هم با لگد به پشتم کوبید و گفت: سرتق .

خداحافظی کردم و گوشی را به سروش دادم . شام از بیرون ماهی پلو سفارش داد . اوردند و دو نفری میز کوچکی که در اشپزخانه بود نشستیم و خوردیم .

هوا سردتر شده بود . سروش اتش شومینه را بیشتر کرد . صدای امواج طوفانی دریا به وضوح به گوش می رسید . قطرات باران به شیشه ها می خورد و 

زوزه های باد را همراهی می کرد . من شمغول جمع کردن میز بودم و از سروش پرسیدم که چای می خواهد یا نه . اما جواب نمی داد . با تعجب بیرون 

امدم . در سالن نبود . خیال کردم دستشویی یا جای دیگر است . میز که جمع شد به اتاق خواب رفتم . لباس حریر سفید بلندی پوشیدم . داشتم با عطرهایم 

دوش می گرفتم که صدای در ورودی امد . برگشتم ببینم کیست . دیدم سروش با سر و لباس خیس در چهارچوب در اتاق خواب ایستاده . به صورتم زدم: 

ای وای کجا رفتی؟ الان سرما می خوری؟

با لبخند شیطنت امیزی گفت: پس تا سرما نخوردم گرمم کن .

به طرفم امد و یک دستش را زیر زانوهایم زد و دست دیگر را پشتم قرار داد و مرا از زمین بلند کرد .

صبح به سختی بیدار شدم . هوای نمناک شمال خواب الودم می کرد . سروش داد می زد: تنبل خانم پاشو ، گشنمه .

با خمیازه ای بلند شدم . پرده ها را کنار کشیدم . افتاب شده بود و زمین از باران دیروز هنوز خیس بود . سروش در اشپزخانه بود و سر و صدا می کرد .

صورتم را شستم و به اشپزخانه رفتم . نان تازه با تخم مرغ نیمرو روی میز بود ، ان هم تخم مرغ رسمی . تا مرا دید گفت: بفرمایید صبحانه حاضره خانوم .

با حوله دست هایم را خشک کردم که صندلی را برایم عقب کشید و من نشستم . پشت چشمی به او نازک کردم و گفتم: غلام ، لطفا یک لیوان اب .

سروش حوله را از من گرفت و روی ساعد دستش انداخت و بعد محکم پایش را به کنار پای دیگرش کوبید و گفت: بله قربان .

یک لیوان اب به من داد و صندلیش را بیرون کشید . روبه رویم نشست . گفتم: از کی تا حالا غلام ها با ارباب ها غذا می خورند؟

کمرش را راست کرد و با چند سرفه و حالت رسمی گفت: از وقتی که ارباب ها کنیز غلام ها شده اند .
دستمال روی میز را به طرفش پرت کردم: بدجنس .

حسابی خوردیم . دیگر به سروش تن داده بودم . او شوهرم بود . کلاهم را با خودم قاضی کردم . هرگلی باشد به سر من است . باید درستش کنم . باید 

هر اخلاقی دارد ترکش بدهم . ادمش می کنم . صد در صد .

خواستم ناهار درست کنم اما نگذاشت و گفت: اصلا ، تو فقط باید کنار من باشی . همین . کار می خوای؟ به من برس .

لیخندی زدم و به حیاط رفتم .

باغچه ها و گل ها را تماشا می کردم و شیلنگ اب دستم بود که سروش در را باز کرد و در چهارچوب در ایستاد . یک دستش به دستگیره بود و یک مشتش را به 

لبه چهارچوب تکیه داده بود . لبخند روی لیش بود و مرا عاشقانه نگاه می کرد . تا دیدمش گفت: کتی خیلی دوستت دارم .

- جدی؟ باور کنم .

قیافه اش جدی شد . چشمانش قرمز شده بود . پرسیدم: سروش دوباره چشمت قرمز شده!

طبق معمول گفت: چیزی نیست . مال بی خوابیه . از دست تو که خواب نداریم .

گفتم: بدو بدو بیا این پرنده رو ببین .

و دستم را به عمق باغچه گرفتم: اینجاس ، بدو سروش .

بیچاره سریع دمپایی پوشید و به طرفم دوید . نزدیک من که رسید شیلنگ آب را به طرفش گرفتم و قهقهه زدم . دادش درآمد: آی آی دیوانه ، الان سرما می خورم .

فرار می کرد و من بیشتر روی اب با انگشت فشار می اورم تا پرش اب بیشتر شود .

چند دقیقه بعد با لباسهای عوض کرده و حوله ی کوچکی که روی سرش بود جلوی در آمد:حالتو جا میارم . یکی طلبت .

گفتم:برو تو کوچولو نچای!

ده صبح بود قرار بود به یک جاده ی جنگلی برویم . سروش در حمام ریش میتراشید که تلفن موبایلش دوباره زنگ زد . با اطمینان خاطر برداشتم:الو بفرمایید .

صدای زنی دیگر بود . غیر خانم ارسلان . گفت:شما؟

پرسیدم:شما شماره گرفتید . با کی کار دارین؟

-آقا سروش هستن؟

دلم فرو ریخت . قلبم به شدت میزد . پرسیدم:شما؟

خنده ای کرد و گفت:من خواهرشم عزیزم .

با داد گفتم:شما؟

-جوش نزن حتما اشتباه گرفتم . بای .

مات و مبهوت تلفن در دستم بود . جرات نداشتم باز به سروش اعتراض کنم . اگر اشتباه میکردم دیگر حرمتی بینمان باقی نمیماند . با خودم گفتم:ای بابا حتما اشتباه گرفته . مگه فقط یه سروش توی دنیا هست!بلند شدم و حاضر شدم و از تلفن هم به سروش چیزی نگفتم . ولی تو دلم غوغایی بود . من تحمل توهین و تحقیر اینچنینی را نداشتم . دختری بودم که هر مردی در کنارم خوشبخت بود . پس چرا با این مسائل باید تحقیر میشدم؟آنروز خیلی خوش گذشت و بیاد ماندنی شد .

دوباره نزدیک غروب سروش غیبش زد . اما بی اهمیت تر از آن بود که بخواهم پاپیچش شوم .

یک هفته ما شمال بودیم و بالاخره برگشتیم . با کلی سوغات . سبدهای حصیری ظرفهای چوبی کلوچه مربا و خلاصه همه چیز خریدیم . بخاطر دل من اول خانه ی حاج صادق رفتیم . چقدر همه از دیدنم خوشحال شدند . مادر سر و رویم را میبوسید . پدر عاشقانه نگاهم میکرد . از سفرم میگفتم و همه به جز آقاجون سراپا گوش بودند . نسیم هم نبود . مشهد رفته بودند .

بالاخره مادر و پدرم عازم شدند . نمیتوانستم از آنها جدا شوم آنهم اینقدر دور . مادر نگران بود . مدام سفارش میکرد . پدر دمق و گرفته بود . دو شب خانه ی آقاجون ماندم و سروش بی هیچ اعتراضی مرا گذاشت و رفت . 12 شب پدر و مادرم پرواز داشتند . مدام گریه میکردیم . تا چشممان بهم می افتاد . میخندیدیم و اشکمان جاری میشد . عمه مهناز و عزیزم مادرم را دلداری میدادند:خیالت راحت ما شش دانگ مواظب کتی هستیم . تازه از ما نزدیکتر شوهرش هست . بیخودی ناراحتی مه تاج جان .

ولی مادر بود و هیچ مادری طاقت اینهمه دوری را ندارد . لحظه ی وداع رسید و همه راهی فرودگاه شدیم . سروش هم آمد . بارهای مادر و پدرم را تحویل داد . تمام کارها را کرد و در آخر بلیطها را به پدرم سپرد . پدر گفت:خوب ما بریم . زودتر بریم بهتره .

اشک عزیز تمامی نداشت . رو به پدر کرد:حلا بخاطر من نه بخاطر دخترت بیا . .

پدرم خم شد و دستهایش را دور گردن پیرزن خمیده قامت انداخت و هر دو مفصل گریستند . خیلی سخت بود . من که اشکهایم تمامی نداشت . مادر را بغل کردم و صدای هق هق هر دویمان بلند شد . بعد از کلی گریه سروش مرا از مادر جدا کرد .

-خاله جون هر وقت اراده کنی میفرستمش . غصه ی چی رو میخوری؟

و مادر که اشکهایش را پاک میکرد گفت:خاله دستت سپرده . پاره ی جگر منه . کتی اینجا غریبه . تو الان همه کسش شدی .

سروش دستش را روی چشمش گذاشت:ای به روی چشم . خیالت راحت راحت .

پدر نمیتوانست با من خداحافظی کند . چند ثانیه نگاهم کرد و گفت:مواظب خودت باش . هر دو رفتند و هر چند قدم که بر میداشتند برمیگشتند و برایم دست تکان میدادند .

شب سختی را گذراندیم . چشمانم پف کرده بود . مثل مادر مرده ها شده بودم . دلم یکباره هوای مهدی را کرد . چقدر به حرفهایش لحن کلامش نگاهش احتیاج داشتم . چقدر دلم براش تنگ شده بود . باز با خودم کلنجار رفتم . بس کن دختر خجالت بکش حیا کن . تو شوهر داری . مرد داری . فکرهای بچه گانه ات را دور بریز . زندگی آبتنی کردن در حوضچه ی اکنون است . دیروزها را باید رها کرد و با واقعیت باید کنار آمد .
سه چهار روز سروش یک سره خانه ماند . صبح ها تا لنگ ظهر خواب بودیم و بعد هم تا بیدار میشدیم و چرخی میزدیم ظهر بود . میخواستم ناهار درست کنم اما سروش نمیگذاشت . قربان صدقه ام میرفت . بالا پایینم میکرد و میگفت:حیف از این دستا نیست که کار کنه؟کرد تو شکم من بره اگه شما بخواید توی زحمت بیفتید .

میگفتم:آخه سروش هر روز که نمیشه غذا از بیرون گرفت!

در جوابم میگفت:ای بابا تو بلد نیستی پول خرج کنی به درک فدای سرت . من دوست دارم تو فقط کنارم باشی .

گاهی عزیز زنگ میزد و حالم را میپرسید . گاهی خاله مینو جویای حالم بود . اما دلم در عرض این سه چهار روز به اندازه ی هزار سال برای مادر و پدرم تنگ شده بود . شاید روزی سه بار یا بیشتر تلفن میزد اما باز بیتاب بودم . سروش هر چه میخواست حال و هوایم را عوض کند نمیشد . نه او میتوانست و نه من میتوانستم.
اواخر هفته بود که با تلفنی سروش شال و کلاه کرد و بالاخره راهی کار شد . داشتم چای دم میکردم . کتری قل قل میجوشید و بخار آن هوای آشپزخانه را مرطوب کرده بود . هوای بیرون هم ابری بود و گرفته . داشت کیفش را جمع و جور میکرد . گفتم:من حتی نمیدونم تو چه کاره ای . راستی چه کاره ای؟

سروش بلند خندید:اِ چه زود یادت افتاده؟میذاشتی یه چند سال دیگه . خودم هم خنده ام گرفت .
پرسیدم:بالاخره چی تو رو از خونه بیرون کشید؟

سرش داخل کیفش بود . بعد از چند ثانیه سرش را بالا آورد و به من که آرنجهایم را روی اپن اشپزخانه گذاشته بودم و به جلو خم شده بودم گفت:کار خانم کار .

-عجب پس آقا کار هم دارید!

-پس چی فکر کردی بابای من نون مفت به کسی میده!

لبم را جمع کردم و گفتم:چه میدونم حالا چکار میکنی؟

-دلالی .

لیوان چای را که ریخته بودم و جلویم بود برداشت و شروع کرد به خوردن . گفتم:وا!دلالی چیه؟چه شغل شریفی داری!

-نه خانم فکر بد نکن . جنس رو بچه ها از اونور آب میارن ما هم اینور آب توی بازار آب میکنیم خوب کاری با من نداری؟

-تو کی میای؟

نگاهی به ساعتش کرد و با اخمی بر پیشانی گفت:فکر کنم بعدازظهر .

-باشه به امید خدا میبینمت .

جلو آمد گونه را کشید و گفت:خداحافظ خوشگله .

لبخندی زدم و او همچنان که بطرف در میرفت برایم دست تکان میداد . چقدر خانه ساکت بود . دلم به اندازه ی همه ی پاییز گرفت . صدای باران قطع نمیشد . کنار پنجره رفتم و بیرون را تماشا کردم . همه ی تهران زیر پایمان بود . همه چیز کوچک و ریز بنظر می آمد . هیچکاری نداشتم . مجله ای برداشتم و نشستم به خواندن . بعد هم ویرم گرفت تا شیرینی بپزم . وسایل را برداشتم و همه چیز را قر و قاطی کردم . دیگر نزدیک آمدن سروش بود . لباسهایم را عوض کردم و شیرینی های پخته شده ام را در ظرف چیدم . هوا تاریک شده بود . دو آباژور کنار مبلها را روشن کردم و چند شمع هم روی میز گذاشتم و بقیه چراغها را خاموش کردم .

ساعت از 8 هم گذشت ولی سروش نیامد . کلافه بودم . تنهایی بیشتر اعصابم را خرد میکرد . شام درست کرده بودم . قورمه سبزی داشتیم . بوی آن همه ی خانه را پر کرده بود . خودم از غروب به بعد راه به راه سر قابلمه میرفتم و ناخنک میزدم . پس چرا سروش نیامد؟ساعت از ده هم گذشت هر چه موبایل را میگرفتم میگفت در دسترس نیست . نسبتا ترسیده بودم . صدای رعد و برف هم اضطرابم را بیشتر میکرد . ساعت نزدیک به 11 بود که کلید درون قفل چرخید . تکانی خوردم سروش بود . اخم کرده بود و بمن ساده فکر کردم اتفاقی افتاده یا خسته است . از جا بلند شدم و به طرفش رفتم تا کیفش را بگیرم . واقعا که چه سیاستی داشت . کیف را محکم به گوشه ای کوبید و روی مبل ولو شد . با تعجب پرسیدم:سروش چی شده؟اتفاقی افتاده؟دهانم بازمانده بود . سرش را از روی استیصال به پشت تکیه داده بود و مچ دستهایش را از دسته ی مبل آویزان بود . پاهایش تا وسط اتاق آمده بود . جوابم را نداد . جلوتر رفتم:سروش جان من نصف العمر شدم . چی شده؟کجا بودی؟

سرش را بلند کرد و با بیحالی گفت:خوردن پولمو خوردن .

نفس راحتی کشیدم:فدای سرت همین؟به جهنم اسفل السافلین . صدقه سر جفتمون پاشو پاشو . لباساتو در آر . بلند شدم و به آشپزخانه رفتم .

متوجه شد که هنوز غذا نخورده ام . یعنی زرنگتر از آن بود که نفهمد . گفت:کجا رفتی؟

از داخل آشپزخانه داد زدم:شام عزیزم . دارم شام رو میکشم .

-بیا کتی من میل ندارم .

وا رفتم . کفگیر در دستم خشک شد . با حرص درون برنج فرو کردم:اِ بیمزه من قورمه سبزی درست کردم . اونم برای اولین بار . نمیخوری؟

با بیحالی گفت:نه به جون تو نمیکشم . باشه فردا .

خودم هم بی اشتها شدم و با دو فنجان چای از آشپزخانه برگشتم . چای را که خورد مثل جنازه رفت و خوابید . صبح زودتر از من بیدار شد اما بجای کیف داشت یک ساک کوچک میبست . خواب آلود بلند شدم .

باسهای بیرونش را پوشیده بود و با دیدن من زیپ ساک را بست و گفت:سلام صبح بخیر .

خمیازه ای کشیدم و روی مبل نشستم:سلام کجا صبح به این زودی؟

-باید برم کلی کار دارم .

-صبر کن صبحانه درست کنم .

بلند شدم که به آشپزخانه بروم گفت:نه نه من اشتها ندارم . تو بخور .

با تعجب ایستادم به ساک اشاره کردم:این چیه؟

زود برداشت و گفت:هیچی جنسه برام دعا کن . دست تکان داد و رفت .

چای درست کردم . پنجره ها را باز کردم . باران قطع شده بود و آفتاب طلایی بر زمین خیس میتابید . بوی نم خاک مستم میکرد . بیاد باغ اقاجون افتادم . بیاد نسیم عمه مهناز قربان صدقه های قمر چقدر برای خودشان برنامه میتراشیدند و دور هم بودند . خوش بودند دلم برای خودم سوخت . هیچکس سراغم را نمیگرفت . غربت و تنهایی را تازه داشتم احساس میکردم . غرق فکر بودم که تلفن زنگ خورد سومین زنگ برداشتم:الو بفرمایید .

-سلام خاله جون . خاله مینو بود .

-سلام خاله چه عجب یاد ما کردین .

-بخدا گرفتارم .

گفتم:خدا نکنه بلا بدور باشه .

-خوب تو چطوری؟سروش چطوره؟بهش بگو بی معرفت یه سراغی از ما نمیگیری؟

خندیدم و گفتم:والا خاله از چشم من نبینید . ولی خودش هم گرفتار شده .

خاله مینو وسط حرفم پرید:گرفتار؟گرفتار چی؟

-هول نکن مشکل کاری براش پیش اومده . یه کم نگران کارشه .

خاله با تعجب و خنده گفت:کاری؟مگه سروش سرکار میره؟

یک لحظه احساس کردم رودست خوردم . داشتم از فضولی میمردم با احتیاط پرسیدم:مگه شما از اینکار جدیدش خبر ندارین؟خاله خنده اش بیشتر شد .

-چه حرفا میزنی کتی جون . سروش تن به کار نمیده . اون تا پول مفت سالار هست یه قدم هم برنمیداره .

با لحنی که عصبانیتم مشخص بود گفتم:خودش بمن گفت میرم سرکار . پس کجا رفته؟

خاله کمی هول شد:والا چی بگم . حالا شاید هم زن گرفته و آدم شده بابا . هم میخواست نیش مادرشوهری بزند هم میخواست گند سروش را مخفی کند .

لجم گرفته بود . گفتم:خدا کنه که آدم شده باشه . خاله که از حرفم ناراحت شده باشه . جواب داد:تو رو خدا از حالا اینقدر بچه م رو تحقیر نکن . اون به اندازه کافی زن ذلیل هست . یک هفته میشه که یه تلفن هم نزده . عیب نداره . هر جا باشه خوش باشه . تنتون سلامت نونتون گرم و ابتون سرد . بما چه ولی این رسمش نیست.
کفرم بالا آمده بود . پسرش بی عاطفه بود مرا سوال و جواب میکرد او بیخیال بوده من باید کلفت و کنایه را میشنیدم . گفتم:چشم من پیغام شما رو میرسونم .

-خوب خاله قربونت برم . خیلی مزاحمت شمد . راستی آخر هفته شام منتظرتونم .

با غیظ حرف میزدم . گفتم:خیلی ممنون زحمتتون میشه .

-نه بابا این حرفا چیه . ما شما رو خیلی دوست داریم .

-دل به دل راه داره .

-خوب کتی جون کاری نداری؟خداحافظ .

-خداحافظ .
گوشی را گذاشتم دست به سینه به گلدان روی میز خیره بودم . چرا سروش به من دروغ گفته بود؟اگر دروغ گفته بود پس تا 11 شب کجا بود؟پس یعنی او همه ی داستان را سرهم کرده بود و مرا ساده گیر آورده بود . وای که دلم میخواست جلوی دستم بود و تکه تکه اش میکردم . موبایلش را گرفتم خاموش بود . هر چه میگرفتم جواب نمیداد . اعصابم خرد شده بود . از اینکه براحتی سرم کلاه گذاشته بود دیوانه میشدم . آتش میگرفتم . باد پرده ها را تا وسط اتاق آورده بود . بلند شدم و پنجره ها را بستم . حوصله ی هیچ کاری نداشتم . حتی فنجان چای صبح را نشستم . فقط فکر میکردم . حرفهای سروش را مرور میکردم . وای که چقدر احمق بودم . چقدر نفهم بودم . فکر بجایی نمیرسید . نمیدانستم باید به رویش بیاورم پنهان کنم مچش را بگیرم . هزار راه به مغزم می آمد . ولی اگر اشتباه کنم اگر خاله مینو در جریان نبوده باشد آنوقت سکه ی یک پول میشدم . آنوقت هر چه میگفتم حرفم باد هوا 

بود . نه ، باید محتاط تر عمل کنم . آتشم کمی فروکش کرده بود . نزدیک عصر بود . تصمیم گرفتم اخر هفته جلوی خاله مینو مسئله را مطرح کنم تا هر دو به جان هم بیفتند یا مسئله روشن شود . خون خونم را می خورد . ثانیه ها به کندی می گذشت ، باید عادی رفتار می کردم . بلند شدم و تخت خواب را که از صبح آشفته مانده بود مرتب کردم . دستی هم به اتاق کشیدم . قهوه درست کردم . منتظر سروش نشستم . ساعت هنوز هشت نشده بود که آمد . زنگ زد . رفتم در را باز کردم . از لای در شاخه گل سرخی را به داخل اورد و خودش بیرون ماند: اجازه هست؟

در را کامل باز کردم: بیا تو بی مزه .

گل را گرفتم و بوییدم و سروش با لبخندی در را بست و دنبال من به سمت اتاق نشیمن امد . لباس هایش را سریع دراورد . من هم گل را داخل لیوان ابی گذاشتم و مشغول ریختن قهوه شدم . به اشپزخانه امد و در حالی که دستش را روی شکمش می مالید گفت: از گشنگی دارم می میرم . غذا چی هست؟

و با دست دیگر در قابلمه روی گاز را برداشت . پشتم به او بود و داشتم در فنجان ها شکر می ریختم . گفتم دیشب که نخوردی . قورمه سبزی داریم . اونم چه قورمه ای!

بو کشید و گفت: به به ، پس زودتر بیار .

سرحال بود ، خیلی سرحال . با تعجب پرسید: راستی کارت چی شد؟

- کارم ، اهان کارم . روبراه شد .

- اِ ، پس خوب دعایم کارگر بود .

- خیال کردی . از قدیم گفتن به دعای گربه کوره بارون نمی یاد .

دیس برنج در یک دست و بشقاب خورشت در دست دیگر ، اوردم و روی میز گذاشتم . گفتم: تو خیال کردی . اولا این دفعه گربه اش کور نیست . ثانیا حالا که دیدی بارون اومد .

چند پر کاهو داخل دهانش گذاشت و شروع به کشیدن غذا کرد: پس اگه دست شماست ، لطفا بگید بارونش یه کمی زیاد کنن .

قهقهه زدم . از ته دل خوشحال بودم که دستش رو شده و او بی خبر است . ریزبین شده بودم . حواسم به همه چیز بود . حتی لباس هایی که می پوشید و می رفت . ساک صبح دستش نبود . پرسیدم: ساکت کو؟

با مهارت تمام زد به دستش: ای داد بی داد . آخ آخ ، توی ماشین یکی از بچه ها جا گذاشتم .

لیوان نوشابه را برداشتم و مزه مزه کردم: پس جنسات چی؟

- نه جنسا رو تحویل دادم خالی بود . ولی خوب ، لازمش داشتم .

نگاهش می کردم و یاد روز جمعه می افتادم که چطور رسوا می شود و پرپر می زند . چقدر کنف می شود . وای چه لذتی داشت . گاهی پوزخند می زدم . خودش هم مشکوک شده بود . از نگاه و لبخندم چیزی را حس کرد . اخر گفت: چیه؟ خیلی سرحالی!

با شیطنت یک ابرویم را بالا دادم ، لیوان نوشابه را که دستم بود به گونه امم چسباندم و گفتم: چرا که نه؟

با حیرت نگاهم می کرد . پرسید: حالت خرابه . نکنه چیزی زدی یا خوردی؟

اخم کردم: یعنی چی؟

هول شد . احساس کرد حرف نامربوطی زده . گفت: هیچی بابا . تو هم که پرتی .

بلند شد و گفت: دستت درد نکنه .

میز را جمع کردم و با ظرف میوه کنارش رفتم . میوه برایش پوست کندم و او محو تلویزیون بود . باز برای اتمام حجت پرسیدم: سروش ، چند وقته توی این کاری؟

همان طور که تلویزیون نگاه می کرد و خیار پوست کنده را گاز می زد گفت: یک سالی می شه . چطور مگه؟

- هیچی . همین طوری .

هفته به اخر نمی رسید و خسته شده بودم . سروش صیح ها می رفت و یا ظهر می امد و یا بعدازظهر و یا شب . تا چند روز قورمه سبزی می خوردیم . البته سروش یک وعده دیگر خورد و بعد هم غذا از بیرون گرفت . اما من جور او را هم می کشیدم . یاد گرفتم که باید کم غذا درست کنم ، به اندازه دو نفر نه بیشتر . کاری نداشتم . از صبح تا شب در خانه می چرخیدم . یا مجله می خواندم و یا تلویزیون می دیدم و یا غذا درست می کردم .

از رفت و امد هایش فهمیدم که کار و بارش دروغ است . کاری که هر روز ساعتش تغییر کند معلوم بود چه کاریست . اما نمی دانستم کجا می رود . بالاخره شب جمعه بود که گفتم: مامانت هم تلفن زد . گفت سروش خیلی بی عاطفه اس . در ضمن فردا هم دعوتمون کرده .

- به به ، چه شود!

از جا بلند شد و تلفن را برداشت . روبه روی من نشست و گفت: الحق هم راست می گه . خیلی وقته از مامان بی خبرم .

شماره حاله مینو را گرفت .

- الو . منزل اقای سلیمی . به به خانم خانما . حال شما؟

- به خدا گرفتارم . زن داری و خونه داری و . . .

- خوب خوب ، تو چی گفتی؟

بلند شد و به اتاق خواب رفت . در اتاق را بست ولی صدای دادش می امد . حتما خاله موضوع کار را گفته و او هم داغ کرده که پیش من لو رفته .

کم کم صدایش را پایین اورد و پچ پچ می کرد . چند دقیقه بعد که بیرون امد ، عصبی بود . گوشی تلفن را محکم روی مبل کوبید . لبخند موفقیت امیزی زدم و گفتم:ای بابا ، چی شد؟ چرا با خاله مینو که حرف زدی عصبانی شدی؟

- ولم کن کتی ، حوصله ندارم .

نواری داخل ضبط گذاشتم و کنارش نشستم . دستم را از ارنج تا کردم و روی شانه اش قرار دادم . دهانم نزدیک گوشش بود . با صدای اهسته گفتم: دیگه حوصله منو نداری؟

روبه رو را نگاه می کرد و دو دستش را بین پاهایش گذاشته بود . جوابم را نداد . مطمئن بودم که در حال نقشه کشیدن است . دوباره نزدیک تر شدم: دیگه دوستم نداری؟

صورتش را چرخاند . نگاهش مستقیم در چشمانم بود . دست هایش را دور گردنم اویخت: فدات بشم . همه چیز من تویی .

این بار او گول مرا خورد . باید تا فردا بازی اش می دادم .

صبح سرحال بیدار شد . صبحانه را هم اماده کرد . حمام کرده بود و داشت صورتش را تیغ می کشید . بیدار شدم . از صدای اب متوجه شد . داد زد: ساعت خواب مادمازر .

تا از دستشویی برگشتم او هم از حمام امد و در حالی که صورت اصلاح کرده اش را با حوله خشک می کرد ، گفت: کتی نگو ، تنبل تنبلا بگو . کتی میای بریم حموم؟ نه نمیام .

زدم زیر خنده: اِ ، پس تو شعر هم می گی!

- بله چه جورم . ولی فقط برای تو .

پشت میز نشستم و او برای هردومان چای ریخت . خوردیم و ساعتی بعد حاضر شدیم و اماده راهی خانه خاله مینو شدیم . از ان خانه و تمام فضایش متنفر بودم . انگار گوشت هایم را ریز ریز می کندند . سردم بود . حالت تهوع داشتم . وضع خانه هم عجیب بود . همه چیز جمع بود . چندین کارتن بزرگ در پذیرایی بود . خبری از عتیقه جات و تابلوهای گرانقیمت نبود . فقط مبلمان نشیمن بود . اول رودربایستی کردم اما بالاخره طاقت نیاوردم . تا خاله به اشپزخانه رفت ، دنبالش روانه شدم . جلوی سالار خان خجالت می کشیدم . سروش هم با پدرش غرق حرف زدن بود . خاله داشت داخل کابینت دنبال چیزی می گشت ، پرسیدم: خاله کاری ندارید؟

با روی گشاده گفت: نه عزیزم . تو مهمونی برو بشین .

- نه پیش شما راحت ترم .

- هر جور راحتی .

دل دل می کردم . باید بپرسم . باید بفهمم چه خبره .

- خاله مینو چرا خونه رو جمع کردی؟

- وا ، مگه سروش به تو نگفته؟

با تعجب سرم را به علامت منفی تکان دادم: نه ، چی رو؟

نفس عمیقی کشید و گفت: درد دلای من که یادته ، اون روز خونه مامان مهین؟

- اهان اره یادمه .

داشت داخل غذا چیزی می ریخت و به هم می زد . گاهی می چشید و دوباره هم می زد .

- فکرامون رو کردیم . تا حالا به خاطر سروش زندگی کردیم ولی حالا که سروش هم سرانجام گرفته ، برای چی بسوزم و بسازم . هان؟

- چی بگم خاله!

- تصمیم گرفتم جدا بشم . هر چی بود و نبود فروختیم .

صدایش را پایین اورد و ادامه داد: سالار هم واسه اینکه از شر من راحت بشه ، اینقدر به من داد که راضی بشم و برم .

در یخجال را باز کرد و سطل ماست را بیرون اورد . کاسه های کوچک بلور را از ماست پر می کرد . از حیرت چشمانم گشاد شده بود . دهانم باز مانده بود . ادامه داد: بگو جا می خوام برم؟

فقط به نشانه پرسش سرم را تکان دادم . با ذوق گفت: هلند . اونجا چند تا از دوستام هستن . می رم اونجا یه زندگی راحن . بابت سروش هم که خیالم راحت شد .

ظرف های ماست را روی میز چیدم . خاله مینو ناهار را کشید و خوردیم . هر کاری کردم خاله نگذاشت ظرف ها را بشویم . فقط چای ریختم و هر دو به سروش و اقا سالار پیوستیم . اقا سالار سیگاری روشن کرد و رو به من گفت: ببین کتی خانم ، در جریان کار ما هستی؟

- بله .

- خوب بهتر شد . من خونه براتون خریدم . یه ملکم فروختم و پولش رو به حساب سروش گذاشتم . ده میلیون تومن . کم پولی نیست . یه سرمایه حسابیه . حالا خودتون می دونید هر کاری کنید اخرش دودش به چشم خودتون می ره . فقط به بادش ندید . همین .

راست می گفت سال 70 ده میلیون تومان خیلی پول بود .

سروش زد روی پای پدرش و گفت: بابا من مرد زندگی شدم . منو دست کم گرفتی!

از فرصت استفاده کردم و گفتم: سروش کار داره . شاید تو همین کارش این پول رو سرمایه کرد .

آقا سالار با تعجب پرسید: کار ، کدوم کار؟ مگه تو کار داری؟

خاله پرید وسط: نه بابا ، همون پخش جنس رو می گه .

بعد رو به من کرد: خوب خاله ، این کار از نظر ما کار و کاسبی نیست . این بود که اون روز من گفتم کدوم کار سروش رو می گی؟

اقا سالار هنوز متعجب بود . اخم کرده بود . دوباره پرسید: پخش چیه؟ از چی حرف می زنی؟

خاله مینو اشاره ای کرد و گفت: تو بلندشو دفترچه حساب سروش رو براش بیار تا بعد بهت بگم .

بیچراه مات و مبهوت بلند شد: ما که نفهمیدیم اینا چی می گن .

- اِ پس از نظر شما کار نیست؟

خاله می خواست خراب کاریش را درست کند . مطمئن بودم نقشه سروش بود . یعنی این کار را خاله می دانست و اما به عنوان کار قبول نداشت . از حرص دندان هایم را روی هم فشار می دادم . رو دست خوردم . تازه به بازی های سروش پی برده بودم . معلوم نبود کجا می رود؟ با کی می رود؟ چی کار می کند؟ این هم از پدر و مادرش .

مادر ساده من فکر می کرد من صاحب میلیون ها پول شده ام . در حالی که هیچ چیز معلوم نبود . من باخته بودم . نه سر نخی داشتم و نه راهی بلد بودم . باز هم به عقل خودم گفتم سرفرصت مچش را بگیرم و مثل گرگی که منتظر طعمه اش بیرون بیاید ، به انتظار نشستم .

خاله مینو یک هفته بعد رسما طلاق گرفت و راهی هلند شد . اقا سالار هم به چند روز نکشید که اب شد و رفت توی زیمن . سروش برای ضمانت نیاز به امضایش داشت ، اما هر چی گشت اثری از اقا سالار نبود . به هر پاتوقی که داشت سر زد . بعضی می گفتند رفته شهرستان . بعضی می گفتند زن گرفته و رفته دبی . خلاصه پیدا نشد که نشد .

هوا سرد شده بود . درختان برهنع ، زوزه باد را بر پیکر خود تحمل می کردند . شومینه را روشن کرده بودم . یکی هفته ای از ناپدید شدن اقا سالار می گذشت . دیگر همه چیز روال عادی خودش را طی می کرد . سروش دائما ولگردی می کرد و من هم صبح تا شب در خانه حبس بودم . نه برنامه ای ، نه کاری ، نه هدفی . سروش پیشنهاد داد دوستانش را به خانه دعوت کند و من پذیرفتم . دلم می خواست انها را ببینم ، بشناسم . غربالشان کنم . با روی باز از پشنهادش استقبال کردم . او هم از خدا خواسته همه را دعوت کرد . روز مهمانی تا ظهر خوابید . بعد هم بلند شد و رفت . گفتم: سروش جان من خرید دارم . اگه ممکنه با هم بریم خرید .

بخش نظرات این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
ما در شبکه های اجتماعی :

امکانات سایت

 
  دفنرمقام معظم رهبری 
   

   سایت ریاست جمهوری 


 

 

سایت آیت الله هاشمی رفسنجانی

  یادمان خاتمی  

 

دانلودکتابهای درسی

 

آزمون آنلاین

   

دانلودبرنامه های کاربردی

 


 آمارآنلاین جهان 

وبسایت ما

 
  فیش حقوقی فرهنگیان

 

ضمن خدمت فرهنگيان

سيستم پرداخت فرهنگيان استان قم

اتوماسيون اداري

صندوق ذخيره فرهنگيان

سامانه اسکان فرهنگيان

خانه معلم

لینک همکاران

-من یک مادرم،من یک معلمم

ورود کاربران

نام کاربری :
رمز عبور :

» رمز عبور را فراموش کردم ؟

عضويت سريع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
سفارش تبلیغ متنی قسمتی درباره وب سایت شما www.Yourweb.ir
سفارش تبلیغ متنی قسمتی درباره وب سایت شما www.Yourweb.ir
سفارش تبلیغ متنی قسمتی درباره وب سایت شما www.Yourweb.ir
سفارش تبلیغ متنی قسمتی درباره وب سایت شما www.Yourweb.ir