close
تبلیغات در اینترنت

بامداد سرنوشت قسمت ششم

مشاهده تعرفه تبلیغات و سفارش تبلیغات مشاهده تعرفه تبلیغات و سفارش تبلیغات

جستجو


Google

در اين وبسايت
در كل اينترنت

ویژه مدیر وب سایت



در اين وبسايت
در كل اينترنت
 

لينک هاي کاربردي

 

لوگوي دوستان

 


نسيم انديشه

مدرسه امام خميني 
من يک مادرم ، من يک معلمم 

روزنامه بخوانيد

 

سایتهای مفید














mwuor4ujura1de1br4c.png

مترجم سایت


روزنامه ها

آمار

آمار مطالب آمار مطالب
کل مطالب : 59
کل نظرات : 11
آمار کاربران آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 1

آمار بازدیدآمار بازدید
بازدید امروز : 23
بازدید دیروز : 182
ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز : 10
آي پي امروز : 7
آي پي ديروز : 19
بازدید هفته : 553
بازدید ماه : 2,947
بازدید سال : 13,493
بازدید کلی : 83,300

اطلاعات شما اطلاعات شما
آی پی : 54.166.203.17
مرورگر :
سیستم عامل :
امروز : جمعه 30 شهریور 1397
تاریخ : چهارشنبه 03 تیر 1394
خوش آمدید
تاریخ : پنجشنبه 11 آذر 1395
نرم افزار حسابداری مدارس SchoolAccounting
تاریخ : جمعه 13 آذر 1394
جدیدترین جملات پشت کامیونی
تاریخ : پنجشنبه 12 آذر 1394
رمان اسیرسرنوشت قسمت آخر
تاریخ : پنجشنبه 12 آذر 1394
رمان اسیرسرنوشت قسمت پنجم

تبلیغات

بامداد سرنوشت قسمت ششم

دسته: عمومی,داستان, تاریخ ارسال: شنبه 07 آذر 1394 ساعت: 7:47

فردا نزدیک ظهر بیدار شدیم . تلفن زنگ زد . مادرم بود گریه می کرد: کتی اولین ساله که جات خالیه . عیدت مبارک .

و اشک های من هم فرو ریخت .

بع پدر گوشی را گرفت: سلام عزیزم . سال نوتون مبارک . اوضاع چطوره؟ خونه داری ، شوهر داری؟

- خوبه بابا . همه چیز روبه راهه . شما چطورید؟

- ما هم خوبیم . فقط جات خالیه . سروش هست؟

گوشی را به سروش دادم: مخلصم . عید شما مبارک . پس کی تشریف می یارید؟ باشه باشه . خداحافظ .

و بعد هم با مادر صحبت کرد . باید به خانه اقاجون می رفتیم اما سروش نق و نوق می کرد . می دانست اقاجون از او خوشش نمی اید . با ازدواجمان مخالف بوده . قربان صدقه اش رفتم: سروش به خاطر من . هر کاری که نباید به میل ادم باشه . خیلی کارها رو باید به خاطر دیگران بکنی .

لباس هایم را عوض کردم و اماده شدم . با صارار و التماس من کت و شلوار پوشید و راه افتادیم . اخم کرده بود .

- سروش تو رو خدا اخم هاتو وا کن . آخه یه ربع که دیگه اخم و تخم نداره .

- نه بابا به خاطر اونا نیست . اصلا حالم خوش نیست .

چقدر دلم برای باغ تنگ شده بود . اینقدر درگیر زندگی بودمد که فرصت نکردم سری به عزیز و عمه بزنم . درخت ها جوانه زده بودند . باد خنک و تندی می وزید . با لبه مانتو و شالم بازی می کرد . زنگ زدم عمه مهناز بود: کیه؟

- سلام . کتی ام .

- درست شنیدم؟ راه گم نکردید؟

در باز شد و با سروش داخل رفتیم . وای که باغ یه دسته گل شده بود . حوض ها را اب کرده بودند . گل های رز باز شده بود . همه جا واقعا بهار بود . عمه به استقابلمان امد: بفرمایید ، بفرمایید . به به ، چه عجب!

شلوغ بود . همه امده بودند . نسیم و امیر . هانیه و عمه ملوک خلاصه همه بودند . روبوسی کردیم و نشستیم . اقاجون حسابی تحویلم گرفت و جلوی سروش یک نیم سکه عیدی داد . گفتیم و شندیدیم و خندیدم . گلدانهای شمعدانی روی ایوان چیده شده بود و کلی سبزه در سالن گذاشته بودند . نسیم گفت: خوب بگو ببینم ، عیدی از اقاتون چی گرفتی؟

واقعا که چشم و هم چشم زن ها تمامی ندارد . ابرویم را بالا دادم و با شیطنت پرسیدم: تو چی گرفتی؟

انگار از خدا می خواتس که من بپرسم چادرش را باز کرد و گردنش را جلو اورد: این گردبند رو . قشنگه؟

سنگین بود .

دستم را زیرش گذاشتم و گفتم: اره چه با سلیقه .

لبخندش شکفته تر شد و گفت: خوب ، نگفتی چی گرفتی؟

در کیفم را باز کردم . البته بدون قصد قبلی عطر را با خودم اورده بودم . نسیم تا شیشه و مارکش را دید ، گفت: وای کتی ، خدا خفت نکنه . من عاشق این عطرم . خدا خفت کنه . حیف از این . اخه این به گروه خونی تو می خوره؟

درش را باز کرده بود و بو می کرد و به همه دست به دست نشان می داد .

عزیز چشم از من برنمی داشت . انگار پسرش را می بیند . انگار تمام سالها یک طرف و این سال یک طرف . مدام از من و سروش پذیرایی می کرد . سروش کلافه شده بود . از اینکه بین فامیل ما تنها افتاده ، کلافه بود . هر چند که همه تحویلش می گرفتند اما باز مرتب اشاره می کرد: پاشو کتی بریم؟

با چشم و ابرو می گفتم کمی دیگر صبر کند ، می رویم .

خلاصه هر چه عزیز و عمه مهناز و بقیه اصرار کردند ، به خاطر سروش نماندم . روحم پر می زد که ناهار را با هم بخوریم و تا شب دور هم بمانیم . دلم برای همه تنگ شده بود . قمر ، عزیز ، دختر عمه هایم .

از همه خداحافظی کردیم و راه افتادیم . سروش نفس بلندی کشید و گفت: آخیش داشتم خفه می شدم . واه واه . چه ادمهای سیریشی هستند .

با اخم گفتم: بی انصاف . دلشان می خواست نهار دور هم باشیم . دوست داشتن ما هم می موندیم . اسم اینو می ذاری سیریش؟

به اینه ماشین ور می رفت . اخم کرد و گفت: ببین کتی ، من از این تیپ ادمها اصلا خوشم نمیاد . نمی تونم با این ها حال کنم . اه ، ادمهای عنق .

خنده تلخی کردم و با حرص گفتم: بیچاره اینا تصورات توئه . دو روز با اینا بگردی می فهمی زندگی یعنی چی . اونا زندگی می کنن یا ما . می خورن ، می گردن ، خوش می گذرونن . امثال ما بدبختیم .

ضبط را روشن کرد و گفت: رسیدیم ایستگاه . پیاده شو با هم بریم . چقدر اسمون ریسمون می بافی . بابا من با اینا حال نمی کنم ، همین .

رویم را برگرداندم و از پنجره بیرون را نگاه کردم . زیر لب گفتم: به درک .

ناهار را بیرون خوردیم و بعد هم به خانه برگشتیم .

فردا ناهار به خانه مامان مهین رفتیم . مامان مهین هم خوشحال تر از همیشه بود . می گفت قرار است خاله مینو بیاید . پرسیدم: چه خبر از خاله؟

- خوبه داره شوهر می کنه .

با دهان باز گفتم: شوهر می کنه؟

مامان مهین خندید: وا ! خوبه توام . چرا اینجوری نگاه می کنی؟ مگه قتل کرده؟ بیچاره این قدر از دست سالار کشیده که خدا می دونه و بس . تو رو خدا دعا کن این یکی خوب باشه . بچه ام از بس کشیده پیر شده .

رفع و رجوع می کرد .

با تمسخر به سروش نگاه کردم و گفتم: خوب ، حالا داماد کی هست؟

سروش سرگرن تماشای فیلم بود . از صدای بلند من برگشت و پرسید: داماد؟ برای مهری کسی اومده؟

با خنده تحقیرامیزی گفتم: نه عزیزم . مامانت داره شوهر می کنه .

روی مبل لم داده بود . جمع و جور شد و نشست . گردنش را جلو کشید و با اخم پرسید: چی گفتی؟ مامانم؟

مامان مهین فهمید دارم اتش به پا می کنم . گفت: نه بابا . هنوز نه به داره و نه به باره . یکی پیدا شده ، پیرمرده ، از مامانت خواستگاری کرده ، کلی هم مال و منال داره . مامانت می گفت اگه بشه شماها رو می بره پیش خودش .

سروش کمی نرم شد . بی غیرت تر از ان بود که فکر می کردم . همیشه به منافع خودش فکر می کرد و فقط دنبال عشق و کیفش بود . گفت: اِ ، پس طرف خرپوله!

مامان مهین پرتقال را دهانش گذاشت و گفت: اوهوم . اونم چه جور!

با حرص گفتم: سروش جان ، پاپای جدید مبارک .

بی اعتنا به حرفم در فکر رفت . تلویزیون را نگاه می کرد اما حواسش جای دیگر بود .

دیگر جایی نداشتیم که برویم . در خانه ماندیم تا بازدیدمان را پس بدهن . اقاجون و عزیز نیامدند . فقط عمه مهناز و نسیم امدند . یک ساعتی بودند و رفتند . مامان مهین هم یک شام امد و عید ما تمام شد . روز پنجم عید بو که زنگ زدند و در اوج ناباوری دیدم اردشیر است . بدترین و کثیف ترین دوست سروش . چندش اور بود . خیره خیره نگاهم می کرد . تا راه می رفتم قد و بالای مرا چنان نگاه می کرد که احساس می کردم عیب و ایرادی دارم یا لباس ندارم . مدت زیادی ماند . مرتب می خواست سر حرف را با من باز کند . به اصرار شام ما را مهمان کرد . در یکی از بهترین هتلها . در برگشتن به خانه هر چه به سروش گفتم دور این یکی را خط بکشد ، قبول نمی کرد: تو زیادی حساس شدی کتی . بابا ، من یه عمر با اینا گذروندم . یعنی نمی شناسمشون . دِ قبول کن اشتباه می کنی .

طبق معمول حرف من میخ اهنین بود در سنگ .

سیزده به در شد . سروش پیشنهاد داد با یچه ها یعنی دوستانش به کوه و دست برویم . گفتم: اخه کجا؟ بریم تو کوه؟

- نه بابا . یکی از بچه ها لواسون ویلا داره . خیلی خوش می گذره .

- اخه سروش اونا همه مجردن . من چی؟ من وصله ناجورم .

- عیب نداره بابا . همه با دووست دختراشون میان . چه فرقی داره . می زنیم ، می رقصیم و می کشیم

حالم به هم می خورد . واقعا اسم اینها را باید مرد گذاشت! نمی توانستم جو انها را تحمل کنم . ان هم با وجود اردشیر که غیر قابل تحمل بود . من نرفتم و سروش هم از لج من با انها همراه شد . به تنهایی در خانه ماندم و سبزه گره زدم . کاهو و سنکنجبین هم خوردم . گاهی بغض گلویم را می گرفت اما خوب ، باید امیدوار بود . امیدوار بودم که سروش را کم کم درست کنم . هوای بهاهر دل انگیز بود . در باغچه ها بنفشه ها چشمک می زدند . ولی من حالم خوب نبود ، عصبی بودم . سروش زیر بار کار کردن نمی رفت . اشتهایم را از دست داده بودم . حتی نمی توانستم غذا درست کنم . بوی پیاز حالم را بهم می زد . بوی کباب ، مرغ ، گل و هر چه بود . همه بوی گند می داد . رنگ و رویم زرد شده بود . خودم هم ترسیده بودم . گاهی در پاهایم لرزه می افتاد .

- سروش تو هم بو می دی .

- دیوانه شدی . من بو می دم؟

- ره به خدا . نمی تونم تحمل کنم .

و بالا می اوردم . کم کم استفراغم شروع شد . سروش هم نگران شده بود . با هم روانه دکتر شدیم . ازمایش داد . قرار شد جواب ازمایش را سروش بگیرد . مطمئن بودم بیمار شده ام . اما مرضم را نمی دانستم . بعدازظهر بود ک سروش با گل و کیک امد . بی حال روی کاناپه افتاده بودم . موهایم اشفته بود . رنگم به سفیدی می زد: سلام عزیزم .

با بیحالی جواب دادم . سروش جعبه کیک را باز کرد و جلویم گرفت: مبارکه .

- چی؟ هان؟

قهقهه زد: بفرمایید شیرینی تا بگم .

با دست جعبه را پس زدم: نه نمی خورم .

- دِ این یکی فرق می کنه بخور .

- نه سروش به خدا بوی ترشیدگی می ده .

بیشتر خندید: شیرینی بوی ترشیدگی می ده؟ یه حق چیزای نشنیده .

- چی شده؟

- به مبارکی و میمنت مادر شدی .

از جا پریدم و با چشم های از حدقه درامده گفتم: چی گفتی؟ دروغ می گی؟

می دانستم اما باور نمی کردم . بچه می خواستیم چی کار؟ این یکی دیگر قوز بالا قوز بود . در این موقعیت کی بچه می خواست . سروش که فکر می کرد عروسک بازیه . فکر می کرد این یکی هم سرگرمی دیگریست .

وسط اتاق بشکن می زد و با ورقه ازمایش قر می داد: پدر شدم ، پدر شدم .

لحن صدایش را بچه گانه می کرد و رو به من می گفت: بابا پی پی دارم .

و با صدای کلفت باز جواب داد: واه واه ، چه بوی گندی! کتی کتی . برو بچه پیش ننه ات .

وقتی اخم و تخم مار دید ، یکه خورد . سرم را پایین انداختم . جلوی رویم زمین نشست . دست هایم را گرفت و گفت: مامانی منو دوست نداری؟

اشک هایم روی صورتم ریخت . دلم پر بود ، دلم از غصه داشت می ترکسید . دلممی خواست با کسی درد و دل کنم . سروش با ملایمت گفت: کتی داری گریه می کنی؟ اخه چرا؟ ما بچه دار شدیم .

هق هقم بیشتر شد . سرم را به سینه اش گذاشت و با لحن حق به جانبی گفت: تو از من بدت میاد . نه؟

جواب نمی دادم .

- دلت نمی خواد از من بچه دار بشی؟ باشه کتی خانم ، ما به شما قول دادیم ولی شما . . . ؟

اشک هایم را پاک کردم و گفتم: سروش من اصلا امادگی شو ندارم . هر زنی ارزوی بچه خودش رو داره . ولی الان . . .

- الان چی؟ الان چیه؟

- اخه تو بیکاری . ما هنوز خودمون با هم کنار نیومدیم .

بلند شد و در حالی که دست هایش در جیب های شلوارش بود جلوی من سر و ته اتاق را گز کرد: نه . درد تو این نیست . تو اصلا منو نمی خوای .

راست می گفت . من سروش حشیشی و مشروب خور را نمی خواستم . من سروش دختر باز و بیکار را نمی خواستم . کاپشنش را برداشت و با عصبانیت رفت .

انقدر استفراغ کردم که زرد اب بالا می اوردم . بعد هم بی حال گوشه ای می افتادم . دکتر رفتیم . دو ماهه بودم . کلی قرص های ویتامین داده بود . خیلی ضعیف شده بود . رگ های پشت دستم به وضوح دیده می شد . هر چه می خوابیدم سیر نمی شدم . باز هم خوابم می امد . خسته بودم- کسل و بی جان . حالت تهوع تمامی نداشت . دست و رویم را می شستم و کنار پنجره می رفتم . وای چه هوای تازه ای .

نفس می کشیدم ، نفس عمیق . سروش هم یه ده روزی هوایم را داشت ولی دوباره راهی کوچه و خیابان و رفیق بازی شد . به مادرم گفتم ، پشت تلفن گریه می کرد و غصه دوریم را می خورد . همه خبردار شده بودند . مامان مهین ، خاله مهری ، عمه ها ، نسیم و خلاصه تلفن شده بود مخل اسایشم . هر کدام . . . . . . .

از روی محبت یکی دوبار زنگ میزدند و حالم را میپرسیدند . بهمه اطمینان میدادم سروش در کنارم هست . ولی افسوس . . . کدام سروش؟کدام مرد زندگی؟د رخلوت خودم اشک میریختم . ای کاش بود و یک لیوان اب دستم میداد . از بیحالی و بی حسی نای راه رفتن نداشتم . حال اینکه به آشپزخانه بروم و تکه نانی بخورم نداشتم . چشمانم دو دو میزد . سروش شبها می آمد و کلی غر میزد:یعنی همه ی زنهای تا حامله میشن میخوابند؟یعنی هیچکس کار نمیکنه از جاش بلند نمیشه؟

ظرف نان را جلویم گرفت و درش را باز کرد:ببین این زندگیه؟از کپک تلنبار شده . تو خجالت نمیکشی؟آخه لوس بازی هم حدی داره . اشکم روی صورتم ریخت . از بغض گلویم نمیتوانستم حرف بزنم جوابش را بدهم.
با چانه ی لرزانم گفتم:اخه سروش من حامله ام . تمام توی تنم میلرزه . نمیتونم از جام بلند شم .

داد زد:اه نون هم نداریم . مرده شور این خونه رو ببرن . همه زن میگیرن . مادر من جرجیس رو گرفت!
با صدای بلندتر گفتم:من دیگه خرید نمیتونم برم . خوب این چند وقت خودت برو خرید . مگه از دستت کم میاد؟
بی اعتنا بمن تلفن را برداشت و غذا سفارش داد . بعد از قطع تلفن دستش را به کمرش زد و به دیوار تکیه داد و گفت:آره . از دستم کم میشه . اگه فکر کردی من خرید میکنم اشتباه کردی . تنبلی رو بذار کنار پاشو . یعنی رنگ و حال مرا نمیدید؟یعنی گودی پای چشمم را نمیدید؟یعنی دانه های درشت اشکم را نمیدید که انگار از قلبم بیرون میریخت؟

رخت چرک از سرمان بالا میرفت . ظرفها تلنبار شده بود . هیچ چیز سرجای خودش نبود . یخچال خالی خالی شده بود . ای خدا به دادم برس . واقعا خدا به دادم رسید . زنگ در بود . مامان مهین با یک قابلمه اش از راه رسید . از خوشحالی داشتم بال در می آوردم . بغضم ترکید . بغلش کردم و زار زدم . هاج و واج مانده بود . اشکهایم را مثل بچه ها پاک کرد و لیوان آبی دستم داد:کتی چته؟باز چیزی شده؟

-نه سروش صبح تا شب بیرونه . همه ی کارهام مونده . یا عق میزنم یا بیحال افتادم یا خوابم . پس کی حالم خوب میشه؟

مامان مهین خندید:خوبه توام . همه همینطورن . بلند شد و به اشپزخانه رفت . من صدای تق و توق میشنیدم و خوابم رفت . با صدای مادر بزرگم بیدار شدم:کتی جون پاشو یه چیزی بخور .

چشمهایم را باز کردم . ولی باز خوابم می آمد . هنوز گیج و منگ بودم . همه ی خانه مثل دسته گل شده بود . بوی غذا بعد از یکماه همه جا پیچیده بود . دو بشقاب پر آش خوردم . چقدر خوشمزه بود . روده هایم نرم شد . از استفراغهای پی در پی ام تمام سینه و گلویم انگار زخم شده بود .

سر یخچال رفتم که آب بخورم . آخیش یخچال پر شده . مامان مهین برایم خرید هم کرده بود . از میوه و تخم مرغ و کره و پنیر تا لواشک و آلوچه .

انگار از حال و روزم خبر داشت . دلم برای ترشی جات ضعف میرفت . تمام آبغوره را خورده بودم . چنان با ولع به بسته های لواشک چنگ میزدم که انگار کسی با من در رقابت است . مامان مهین داشت ظرفهای ناهار را میشست . از پشت بغلش کردم و صورتم را بوسیدم:الهی قربونت برم دستت درد نکنه عجب چیزهایی خریدی -برو بخور به جون من دعا کن .

چند نوع غذا درست کرده بود . همه چیز آماده بود . بیچاره خسته و هلاک بعدازظهر رفت . دلتنگش شده بودم . انگار مادرم رفته بود . صدایش در گوشم زنگ میزد . سکوت خانه مان سنگین شده بود . سروش عصر آمد .

چشمش برق زد . فکر کرد داد و هوارش کار ساز بوده و مرا به کار انداخته:به به چه عجب پس زاییدی .
خندیدم و گفتم:خیال کردی . خیلی بهم خوش گذشته . حالا حالا نمیزام!

در حالیکه لباسهایش را در می آورد گفت:باشه تو کارارو بکن حالا حالا نزا!روی مبل ولو شد و نگاهی بمن انداخت:سرحال شدی ها . دیدی کار خوبه .

با خنده گفتم:تو که لالایی بلدی چرا خوابت نمیره . تو چرا سرکار نمیری؟

با شیطنت جواب داد:این دخترا نمیذارن . اگه ولم میکردند تا حالا رفته بودم .

چشم غره ای رفتم و بلند شدم . چشمش قرمز بود معلوم بود دوباره حشیش کشیده . بوی الکل هم میداد . من هم که آنقدر حساس شده بودم از صد فرسخی بوها را میفهمیدم ولی این بوی گند از همه بدتر و تندتر بود .

-کجا؟

-چای بریزم .

به اشپزخانه رفتم که چای بیاورم . سینی را برداشتم و فنجانها را گذاشتم . بطرف گاز میرفتم که احساس کردم جلویم تاریک شده و سرم گیج میرود . محکم زمین خوردم . جیغ کشیدم و از صدای خرد شدن فنجانها و جیغ من سروش با دو قدم بلند به اشپزخانه پرید . منگ بودم . به صورتم میزد . هول شده بود:کتی کتی چی شد؟چشاتو باز کن کتی .

صدایش را میشنیدم اما زبانم تکان نمیخورد . سردم بود آنقدر سردم بود که حس کردم عن قریب است یخ بزنم . از بوی گند دهان سروش حالم بهم خورد . هر چه خورده بودم همان وسط آشپزخانه بالا آوردم .
سروش دستمالی به دستم داد . سر و صورتم را اب زد . بلندم کرد و روی تخت خواباند . نگران بودم که کف آشپزخانه را تمیز نکند . میدانستم بدش می آید . اما راحت تر از این حرفها بود . دستمال بزرگی روی کثافتها انداخته بود و رها کرده بود . همه چیز به سرعت دور سرم میچرخید . بالای سرم نشست . با بیحالی گفتم:سروش اشپزخانه را تمیز نکنی ها خودم میکنم .

-خیلی خوب نکردم . نمیگفتی ام نمیکردم .

از وقاحتش بدم آمد . از رک گویی اش از اینکه ناز مرا نمیکشید حالم بهم میخورد . چرا دلش بحال من نمیسوزد؟
-حالت چطوره؟

-بهترم فقط سرگیجه ولم نمیکنه .

دلم میخواست بگویم برو کنار از بوی دهانت دارم خفه میشوم . اما من هنوز نگفته پتو را رویم کشید و رفت:بخواب احتیاج به استراحت داری . کار نکرده اومده به کار .

خوابم نمیبرد . موهایم کشیده میشد لرزداشتم . با دو تا پتو باز مثل بید میلرزیدم . سرگیجه ام تمام نمیشد و همین باعث حال بهم خورده گی ام میشد . دو سه بار سروش را صدا زدم و برایم لگن آورد . انگار نه انگار که من مریضم . لرز مرا نمیدید . رنگ صورتم را نمیدید . بجای اینکه به بالین من بیاید از فصرت استفاده کرد و باز هم مشروب خورد . آخر شب بود آمد تا کنارم بخوابد . بوی گندش دیوانه کننده بود . با دست به سینه اش زدم:برو بیرون اینجا نخواب .

سرحال شده بود:چرا؟منو نمیخوای؟دماغم را گرفته بودم و تا چانه زیر پتو رفته بودم . با سر اشاره کردم نه . روی تخت نشست و خیره خیره مرا نگاه کرد:رنگ روش رو ببین . زدرنبو شدی کتی . مثل عجوزه ها . آدم میترسه شب پیش تو بخوابه . رفت و در را بست .

هر بار که این زهرماری را میخورد رک و پررو میشد . همه چیز میگفت چه من خوشم بیاید چه نیاید بی پرده و بی حیا . ناراحت شدم . دلم گرفت . دلم شکست . اشکهایم دوباره جاری شد . حالا سردرد هم به سر گیجه ام اضافه شده بود . شب از نیمه گذشت حالم رو به وخامت گذاشت . از سرما که بند نمیشدم . آنقدر عق زدم که دیگر همانجا پای دستشویی نشستم . دوباره چشمم سیاهی رفت . کشان کشان بالا سر سروش رفتم . با بیحالی و سنگینی صدایش کردم:سروش سروش .

مست بود و خواب:چیه؟

-من حالم بده پاشو بریم درمانگاه .

-نمیتونم ساعت چنده؟

-دو . پاشو .

با حالت کشدار حرف میزد:تو رو خدا ول کن . باز لوس بازی در آوردی . یه اب قند بخور خوب میشی .
هر چه میگفتم نمیفهمید . اصلا هوش نبود که بفهمد . چشمم تار میشد . سریع به اورژانس تلفن زدم و گفتم تنها هستم . آمدند و مرا به بیمارستان بردند . فشارم انقدر پایین بود که اگر نمیرسیدند به گفته ی دکتر مرده بودم . بخاطر ترشی جات زیادی که خورده بودم و استفراغهای پی د رپی فشارم تا آخرین حد پایین آمده بود . سرم زدند و تک و تنها روی تخت بیمارستان افتاده بودم . پرستارها دلسوزی میکردند . :شوهرت کجاست؟
-مادرت چی؟خوب با مادرت می اومدی!

-آخی بیچاره با این وضعش تک و تنها اومده .

بغض درون گلویم گیر کرده بود . نه اشکم می آمد و نه بغضم فرو میرفت . تا صبح تحت نظر بودم . صبح دکتر اجازه مرخصی داد . کلی قرصهای ویتامین نوشت و با آژانس راهی خانه شدم . ساعت 9 صبح را نشان میداد . سروش هنوز خواب بود . لباسهایم را در آوردم و به آشپزخانه رفتم . صد بار بالا آوردم تا توانستم آلودگی های کف اشپزخانه را پاک کنم . چای درست کردم و خوردم . فکر و خیال رهایم نمیکرد . باور نمیکردم در آن شرایط شوهرم بیخیال خوابیده و حتی نرفته ببیند که در طول شب من چطورم؟کجا هستم؟هستم یا نیستم؟

یعنی اینقدر بی مسئولیت؟یعنی به این هم میگویند مرد؟سایه ی بالای سر؟یعنی مادرم به امید سروش مرا گذاشته و رفته؟کاری که کرده بود از حیوانیت هم به دور بود . همه ی این بی غیرتی ها و بی مسئولیتی ها مال این زهرماری بود . عقلش را زایل میکرد . بی تفاوت میشد نسبت به همه چیز نه تنها من .
بیدار شد . ابی به صورتش زد و در حالیکه با حوله دست و رویش را خشک میکرد گفت:چطوری کتی؟نه انگار خوبی دیدی سرحال شدی؟ساکت و مبهوت نگاهش میکردم:چیه؟به نعل بندت نیگا میکنی؟باز ساکت و سرد نگاهش کردم . متوجه عصبانیتم بود . به رویش نیاورد و دوباره گفت:چای داریم؟

-نه .

استکان جلویم که خالی بود برداشت و بطرفم گرفت:اِ پس این چیه؟کوفت خوردی؟یا مال پدرت رو؟
بی اعتنا به حرفش به اتاق خواب رفتم و دراز کشیدم . دستم را از آرنج تا کرده و زیر سرم گذاشته بودم و به سقف نگاه میکردم . جلوی در اتاق خواب ایستاد . نگاهش نمیکردم . از چشمش از صورتش نفرت داشتم . گفت:خیلی پررو شدی . اگه زن تویی از هر چی زنه حالم بهم میخوره . جوابش را ندادم و همین بیشتر حرصش میداد . لباس پوشید و رفت .

یکماه دیگر هم گذشت . مامان مهین سر میزد . تا میتوانست کارهایم را میکرد . خرید خانه مان هم گردن او افتاده بود . خجالت میکشیدم . ولی چاره ای نبود . کم کم حالم بهتر شد . دل بهم خوردگی نداشتم فقط دندانهایم میخارید . برنج خام را قروچ قروچ میجویدم یخ را خرد میکردم و دندانهایم را بر یخها فشار میدادم و میخوردم . هوا رو به گرمی میرفت . یک روز که مشغول جمع و جور کردن خانه بودم سروش سر زده آمد با جعبه شیرینی و گل .

-چه خبر شده؟زن گرفتی؟

سرحال بود میخندید:همین یکی برای هفت پشتم بسه .

-پس چه خبر شده؟پیشواز بچه ت رفتی؟

-نه تو رو به آرزوت رسوندم .

با خنده گفتم:منو؟چه عجب؟

-کار پیدا کردم .

چشمم برق زد . با ذوق جیغ کشیدم و گفتم:راست میگی سروش؟

-آره فقط صداشو در نیار توی یه کار سرمایه گزاری کردم . دعا کن بگیره .

-حتما میگیره . خدا میگه از تو حرکت از من برکت . روزی این بچه س . چه کاری هست؟

-بذار بگیره بعد میگم .

-وا چه حرفا!خب بگو بدونم . منکه غریبه نیستم طاقت صبر کردنم ندارم .

پشت هم شیرینی میخورد . باز کشیده بود . حالت عادی نداشت . وقتی حشیش مصرف میکرد . اشتهایش چند برابر میشد . گفت:نه نمیشه نباید حالا بگم .

گفتم:حالا کی اینکار رو پیدا کرده؟

بلند شد و رفت سر یخچال . با شیشه اب خورد . همیشه از این کارش بدم می آمد . جواب داد:اردشیر . خیلی نازه کتی .

زیر لب گفتم:آره جون خودش .

-خوب فعلا کاری نداری؟

-نه مواظب خودت باش .

-من بدرک عزیزم تو مواظب خودت باش . و رفت .

خدایا شکرت . بالاخره سر براه شد . بالاخره صبرم جواب داد . بچه ام تکان میخورد . از حرکتش لذت میبردم . گاهی یک طرف گوله میشد و گاهی عین مار شنا میکرد .

-سروش هوا خیلی گرمه . منم که دو نفسه شدم . این کولر رو راه بنداز .

-کار من نیست .

-وا همه ی مردا رو پشت بوم هستن . همه بلدن فقط تو بلد نیستی؟

-باز گیر دادی ها . نه بلد نیستم . ولی میکنی؟

-خوب چیکار کنم؟هان!از گرما بمیرم؟

-نه نمیر تنبلی نکن یکی رو بیار راه بندازه .

با دست به سینه اش زدم:من بیارم؟مگه تو مردی!دادش بلند شد .

-آره من مردم . یه کولر چه شری شده . بخدا ول میکنم میرم ها!

باز قاطی بود عصبی بود . پول و پله اش را به قول خودش داده بود سرمایه . میدانستم دستش خالیست .

میدانستم پول دود کردن را مثل گذشته ندارد . به اشپزخانه رفتم و از آنجا گفتم:چشم . غلط کردم . از این به بعد به بقال سر کوچه میگم بیاد کارای ما رو بکنه .

بلند شد مثل مار زخم خورده جلوی اپن آشپزخانه ایستاد . چشمهایش از حدقه بیرون زده بود . رک گردنش متورم شده بود . ترسیدم . اسکاچ در دست ماتم برد . داد زد:چته؟هان چته؟هار شدی؟ظرف بلوری را که روی اپن بود بلند کرد و به زمین کوبید:بی همه چیز من اعصابم خرابه . دارم دیوونه میشم . دست از سر من وردار . بی شرف بی ابرو . خسته شدم از دست تو .

با گریه و لرز گفتم:مگه من چیکار کردم؟مگه من آدم نیستم؟

هوار میکشید:چرا!فقط تو آدمی . من خرم . من آدم نیستم . پدر تو در میارم . روزگارتو سیاه میکنم . نفس نفس میزد .

ساکت شده بودم و با حیرت نگاهش میکردم . خون در صورتش جمع شده بود و پوستش به قرمزی میزد . لباس پوشید و در را کوبید و رفت . صدای گریه ام بلند شد . دل سیر گریه کردم . خسته شده بودم . هم مرد خانه بودم و هم زن خانه . کوچکترین کاری را انجام نمیداد . بی مسئولیت خوشگذران و رفیق باز بود . دوستانش رهایش نمیکردند فقط چند صابح اول ازدواج برایش تازگی داشتم . فقط آن موقع شده بودم همه چیزش رفیقش خوشی اش زندگی اش . آدمهای بی بند و بار هیچوقت مسئولیت پذیر نمیشوند . هر جا آخورشان پر باشد آنجا خوشی شان است . دیگر نای راه رفتن نداشتم . دیگر قدرت رفتن به کوچه و خیابان و خرید را نداشتم . چند کیلو بار چنان خسته ام میکرد که چند بار تا خانه کنار خیابان مینشستم . کارهایی میکردم که در تمام عمرم نکرده بودم . با کسانی هم صحبت میشدم که قبلا عارم میشد همکلامشان شوم قصاب کولر ساز برق کش نانوا . خلاصه همه چیز برایم سخت و غیر قابل تحمل شده بود . عمه مهناز تلفن میزد . حالم را میپرسید . گاهی به خانه ام سر میزد . همه شان فکر میکردند من روی پر قو هستم . از حرفهایش بود که فهمیدم نسیم برای بارداری دچار

مشکل است . «عمه دعا کن دست راستت زیر سر نسیم . دعا کن خدا به اونم یه بچه بده . »

اشکم جاری شد . غصه های خودم کم بود ، درد نسیم هم رویش . دلم برایش سوخت . نسیم حقش خیلی بیشتر از این چیزها بود . ولی باز جمع بندی می کردم وضع او هزار مرتبه بهتر از من بود . نسیم یک غصه داشت و من هزار غصه . من آرزو می کردم بچه دار نشوم و او برای بچه گریه می کرد .
روز به روز بی پول تر می شدیم:«سروش من پول ندارم ها ، می خوای بری پول بذار بعد برو . »

«ندارم ، واسه چی می خوای؟»

«پنیر نداریم . ماست نداریم . »

«کوفت بخوریم . پنیر نمی خواد . نون خالی بخور ، نمی میری که!»

در خانه نمی ماند . وقتی حشیش نمی کشید انقدر عصبی بود که به هر بهانه کوچکی داد و قال راه می انداخت . «چرا گفتم آب ، دیر دستم دادی؟چرا داشتم تلوزیون نگاه می کردم ، صداشو کم کردی؟چرا صبح گفتم فلان کارو بکن نکردی؟»

«وای خدا نجاتم بده . وای خدا دم زا مرگم رو برسون . »

شب وروزم سیاه شده بود . از همه بدتر اینکه نمی تونستم با کسی درد و دل کنم . پاییزبود . مثل توپ غلت می خوردم . پا به ماه بودم . هوا سرد شده بود . دست و پایم ورم کرده و صورتم متورم بود . بینی ام بزرگ و لب هایم کلفت شده بود . از دیدن خودم در آینه حالم به هم می خورد . زشت شده بودم . راه رفتنم مثل اردکها شده بود . غذا خورده و نخورده ترش می کردم . با چند قدم راه رفتن به نفس نفس می افتادم . دندانهایم درد می کرد . ناله می کردم ، اما سروش کر بود و کر . اغلب خانه نبودو دیر وقت می آمد . چنان پای تلفنحرف می زد و می خندید که انگار پسری است که در هفت آسمان یک غصه ام در دلش نیست . همه کارش خوردن و خوابیدن و خوشگذرانی بود . ماه آخر بودم . چیز زیادی به زایمانم نمانده بود:«سروش ، من نهایت ده بیست روز دیگه باید برم بیمارستان . پول داری؟»

«خوب ، تو که می دونی چرا می پرسی؟»

با تعجب گفتم:«چی رو می دونم؟»

مجله ی در دستش را لوله کرد و کف دست دیگرش می زد:

«من پول ندارم . شما هم یه بیمارستان دولتی تشریف ببرید . »

«آخه این چه کاریه که این همه پول رو ریختی توش ، وضعمون هم روز به روز بدتر می شه»

«خوب چند ماه می کشه تا پول با سودش برگرده ، باید صبر کنی . »

خیلی راحت حرف می زد . انگار من وبالش بودم . شده بودم کلفت بی جیره و مواجب آقا . نه توقعی ، نه خواهشی ، سرم به کار خودم بود . بشویم ، بپزم ، و بسابم و این بود زندگی زناشویی من .

مادرم آمد ، سر زده و بی خبر . داشتم از خوشحالی بال در می آوردم . هر چه خواستم درد و دل کنم نتوانستم
«چقدر قیافت خسته و رنجور شده!»

«وا مامان!خوب حامله هستم . اونم پا به ماه . »

مادرم همه کار خانه را بر عهده گرفت . آخیش ، چقدر راحت بودم . به یاد زمان دختری افتادم ، به یاد خانه ی خودمان ، بی خیال و بی دغدغه از صبح می خوردم و می گشتم . دلم برای خنده های از ته دل تنگ شده بود . همه چیز اماده و مهیا بود . حتی آب را مادرم لب دهانم می گذاشت . نازم را می کشید . یکی یکدانه بودم و هزار تا دستور می دادم .

با مادرم خرید می رفتم . چقدر شیرین و لذت بخش بود . لباس های بچه گانه ، پستانک ، کهنه ، مشمع ، تخت ، کمد ، اسباب بازی . خلاصه مادرم سنگ تمام گذاشت . جغجغه را تکان می دادم و خودم کیف می کردم . وای که چه جواراب های کوچولویی!یعنی این شلوار به این کوچکی به پایش می رود؟مادرم می خندید؟«بزرگش هم هست»

اتاق بچه را چیدیم ، در نهایت سلیقه و زیبایی . اکثر عروسکها را به دیوار آویزان کردیم یا به سقف . مادرم دلش می خواست بچه ام پسر باشد . همیشه می گفت:«من پسر نداشتم . خدا کنه تو پسر دار بشی . پسر پشت ادمه ، ولی دختر مال مردمه . »چقدر هم راست می گفت . سروش پشت پدر و مادرش که نبود هیچ ، وبالشان بود . بالاخره هم از دستش هر دو هم راحت شدند .

سروش از آمدن مادرم خوشحال نبود . مدام غر می زد:«ای بابا ، یه بچه زاییدن اینهمه النگ و دلنگ نداره . چرا همه رو خبر کردی؟»

«کسی رو خبر نکردم . فقط مادرم اومده مثل همه مادرا . »

صدایش را پایین می آورد و می گفت:«بی خود اومده ، من حوصله هیچ کس رو ندارم . »

با دست به صورتم زدم و به گونه ام چنگ انداختم:«وای خدا مرگم بده ، سروش جان تو رو خدا دیگه نگی ها . اگه مامانم بفهمه . . . »

پرید تو حرفم:«بر بابا توام . خودمون نون نداریم بخوریم ، پاشده اومده اینجا که چی ؟»ادای مادرم را در می آورد:« دخترم داره می زاد»

اخم کردم . کفرم بالا آمده بود:«خجالت بکش . این همه خرج بچه تو کرده ، تو روت می شه اینطوری حرف بزنی؟تف تو روت . »

«نکنه بابا . ما نخوایم بکنه باید کی رو ببینیم؟من خودم توله موبزرگ می کنم ، احتیاج به کمک هیچ کس ندارم . »

یا خانه نبود ، یا اگر می آمد اخم و تخم می کرد . سگرمه هایش را درهم می کرد و بق کرده می نشست . غذا بیرون می خورد . مادرم کم کم متوجه شد:«این سروش چشه؟این همیشه همینطوریه؟»
با رو در بایستی گفتم:«نه به خدا . سرش کلاه رفته و دار و ندارمون رو خوردن . »
بیچاره مادر ساده ی من باور کرد . زد روی سرش:«خاک به سرم پس چرا نگفتی؟خدا ذلیلشون کنه کی بوده؟»
«آخه چی بگم . بگم شما غصه بخورید!ولش کن مامان . خدا خودش درست می کنه . حق به حق دار می رسه . »
بیچاره تا چند روز تو فکر بود . مرتب دور بر سروش می چرخید ، دلش برای سروش سوخته بود . آبمیوه می گرفت و دستش می داد . قرص و و لیوان آب رو در رختخواب مثل کلفت برایش می برد و وقتی سروش بی اعتنایی و کم محلی می کرد ، آتش می گرفتم . برای مادرم قیافه می گرفت . جلویش به من بی حرمتی می کرد . غر می زد . بد و بی راه بارم می کرد و همه را به شوخی می گذراندم . بیچاره از همه جا بی خبربود . از سرتا پایم می سوخت ، از اینکه غرورم را خرد می کرد ، از اینکه به تنا کسم بی احترامی می کرد . فکر می کرد مرا پیشکش کردند یا زیادی داشتند و در طویله بزرگم کردند .
روز موعود رسید . نزدیک ظهر خم شده بودم و لباس های شسته را از ماشین لباسشویی بیرون می آوردم . یک دفعه درد تندی از تیره پشتم گذشت و در پهلو هایم جمع شد . دستم را به پهلوهایم گذاشتم و به سختی ایستادم . باور نمی کردم درد زایمان باشد . چند لحظه نشستم و درد رهایم کرد . سبد لباسهای شسته را بلند کردم تا ببرم ایوان پهن کنم که درد دوباره چنان در وجودم پیچیدکه سبد از دستم رها شد و با جیغ من مادرم سراسیمه امد . روی اپن آشپزخانه از زور دردخم شده بودم و لب هایم را برهم می فشردم .

مادرم متوجه شد . با دستپاچگی بازویم را گرفت و آرام آرام مرا آورد و روی کاناپه نشاند . گفت«کتی شماره ی تلفن دکترت چنده؟»
گفتم «مامان فقط سروش رو خبر کن . »و دادم بلند شد . اظطراب مادرم مرا هم نگرانتر می کرد . راه نمی رفت ، می دوید . موبایل سروش را گرفت و گفت: «آب دستته بذار زمین . . . »
هوا سرد بود . لبسهایم را پوشیدم . مادرم لباس پوشیده ایستاده بود و چشمان نگرانش را به من دوخته بود . هول شده بودم . درد از کمرم شروع می شد و تمام وجودم را فرا می گرفت . دست به دیوار راه می رفتم . سر و صورتم خیس عرق شده بود . رنگ به رویم نمانده بود . سروش رسید . بادیدن من یکه خورد . می دانست علائم زایمان است ، اما از روی دستپاچگی دوباره پرسید: «چی شده؟» انگار می خواست مطمئن بشود .
مادرم با عصبانیت پرید به سروش: «ای بابا ، معلوم هست تو کجایی؟چقدر دیر اومدی؟»
ترسیده بود . نگاهش به من بود و جواب مادر را می داد: «به خدا پدرم توی ترافیک دراومد . تا اینجا صدبار داشتم تصادف میکردم . »
«زود باش . زود باش ، برو ماشینو روشن کن که بریم»
صدای دادم بلند شده بود . نفس هایم بریده بریده و کوتاه شده بود ، مثل کسی که دویده باشد . چشمم جایی را نمیدید . ثانیه ها به کندی می گذشت . انگار صد سال طول می کشید . به نظرم راه هزار بار طولانی تر شده بود . سروش از درون آیینه ماشین نگاهش به من بود . برف تندی می بارید . یک دستم در دست مادرم بود و دست دیگرم مانتویم را با همه ی قدرت می فشرد . به بیمارستان رسیدیم . سروش مهربان تر شده بود ، مثل روزهای اول . نگرانیش برایم لذت داشت . حس میکردم پدر بچه ام است . مثل همه ی مردهای منتظر بود . منتظر بچه اش . دستم را دورهگردنش انداخته بودم و سنگینی ام روی او بود . کشان کشان داخل رفتیم و مادرم پشت سر ما با ساک و وسایل بچه می آمد . دلم میخواست بیشتر ناز کنم . لوس شوم . سروش نازم را بکشد ولی جانی برایم نمانده بود . مرا روی تخت خواباند . با دستمال عرق پیشانیم را میگرفت . لبهایم خشک شده بود . سرش را جلو آورد و به آهستگی گفت: «کتی چیزی نمیخوای؟»
از زور درد پلک هایم را روی هم فشار می دادم و لب پایینم را به دندان بالا می گزیدم . گاهی به بیرون فوت می کردم و جیغ می زدم . پرستارها تند تند می آمدندو می رفتند . همه در تکاپو ، همه در تلاش بودند ، در تلاشی شیرین . آنقدر شیرین که به تمامه این درد کشیدنها می ارزید . سروش دستم را گرفته بود و با فشارهای درد ، دستش را فشار می دادم . چند ثانیه نگذشته بود که دادش بلند شد: «خانم یکی به داد ما برسه . اینجا صاحب نداره؟»
مادرم سروش را به آرامش دعوت کرد: «جه خبرته صدا تو صدا می اندازی؟همینه . خودشون کارشونو بلدن . »
رو به مادرم گفت: « خاله جان الان از درد میمیره . »مادرم انگشت اشاره اش را روی بینی اش گذاشت و او را به سکوت خواند .
از اینکه برایم بی تابی میکرد لذت میبردم . پس هنوز دوستم دارد . پس هنوز برایش همان کتی سابق هستم . صورتش مردانه تر به نظرم می رسید . اخم کردنش حالا شیرین شده بود . رگ متورم گردنش معنای تکیه گاه بودنش را برایم داشت . دو پرستار امدند و تخت مرا به اتاق زایمان بردند . فقط جیغ می کشیدم و آنها تشر میزدند: «یواش . چه خرته؟هکه جارو گذاشتی رو سرت . »همه سفید پوش بودند .
در اتاق زایمان زن دیگری هم وضعه حمل می کرد . از من مسنتر به نظر می رسید . بچه ی سومش بود . دادو فریاد او هم دست کمی از من نداشت . هر بار که درد ها می امدند ، میگفتم این بار جانم هم از تنم می رود . به سختی جان کندن ، بچه ام به دنیا آمد . یک پسر سفید و تپل مپل . موهایش خیس بود . پرستار از دو پا گرفته بودش و سر و ته اویزان به پشتش می کوبید . صدای گریه اش بلند شد . اشک از دو گوشه ی چشمم جاری شده بود . نمی دانم اشک شوق بود یا اشک زیاد خواستن پسرم .
تا دو روز در بیمارستان ماندم . سروش سر از پا نمی شناخت . وقتی به بخش منتقل شدم ، اتاق را از گل پر کرده بود . بی حال و خسته و رنگ پریده روی تخت دراز کشیده بودم که زنجیر طلای سنگینی را به گردنم بست . برایم تعجب داشت که در این بی پولی چطور چنین چیزی خریده ، اما دلم نمی خواست غرورش را بشکنم و فقط زبان به تشکر باز کردم . بچه را برای شیر می آوردند و وقتی با چانه ی لرزان و کوچکش سینه ام را مک می زد . سروش بالای سر هردویمان هزار بار قربان صدقه مان می رفت . بابایی بابایی از دهانش نمی افتاد . مادرم هم از خوشحالی روی پا بند نبود . بیشتر از هر چیزی خوشحال بود که پسر است .
روز دوم که حاج صادق و عزیز و عمه مهناز و عمه ملوک به دیدنم امدند ، بی اختیار گریه گردم . پدر بزرگم پیشانیم را بوسید و اشکش بی اراده سرازیر شد . عمه ملوک شانه هایش را گرفت و روی صندلی نشاندش . پلاکی دور دست پسرم بست و رفت .
همه اتاقم پر از گل و شیرینی بود . سروش پشت سر هم از من و بچه عکس می گرفت . به قول خودش کیفش کوک بود . با سلام و صلوات به خونه اومدم . مامان مهین و خاله مهری هم به دیدنم آمدندو یک نیم سکهچشم روشنی دادند . مرتب سر و روی پسرم را می بوسیدند و قربان صدقهع می رفتند . بچه روزها خواب بود و شب ها بیدار . شیرم کم بود و از گسنگی شب تتا صبح گریه می کرد . به سفارش دکتر شیر خشک گرفتیم و شکمش را حسابی سیر کردیم . شکمو بود . شب ششم شد و بنا بر رسوماتی باید اسم بچه را انتخاب می کردیم . اذان و اقامه می گفتیم و همه را در شادی خود شریک می کردیم . مادرم هر وقت به یاد به دنیا آمدن من می افتاد ، اشک چشمانش را پر می کرد و از غربت و آرزوهایی که بر دلش مانده گله می کرد . حالا من هم شده بودم نسخه دوم خودش . دلش می خواست تلافی خودش هم سر من دربیاورد . ولی روزگار جوردیگری قلم می زد . از خانواده پدرم هیچ کس نیامد و مامان مهین هم که حسابی سرما خورده بودو نیامدنش بهتر از امدنش بود .
به غربت نشستیم . مادرم اذان و اقامه را گفت و بچه را به بغلم داد:«انشاء . . . قدمش مبارک باشه . چه اسمی انتخاب کردین؟»
نگاهی به سروش کردم و گفتم:«از اونجایی که هم باید با پدرش اسمش هماهنگ باشه ، هم با نام خانوادگی اش ، من سینا رو انتخاب کردم . »
سروش بچه را از من گرفت و با اواز شروع کرد به صدا کردنش:«سینا جان ، آقا سینا ، بابایی ، آخه چقدر این مامانت منو دوست داره ، من خراب این اخلاقشم . »خوشحال شدم . پس سروش هم به این اسم راضی بود .
مادر صورتم را بوسید و گفت:«به سلامتی زیر سایه پدر و مادرش انشاء . . . صد سالگی اش»
مادرم تا دو هفته خانه ی ما ماند بیچاره از صبح تا شب می دویدو شب ها هم گریه بچه بی خوابش می کرد . بالاخره چمدانش را بست و در گریه و غصه دوری از من وسینا راهی آلمان شد . در نبودش خیلی سخت می گذشت . به بودنش عادت کرده بودم . حسابی سرم شلوغ شده بود . از صبح تا ش کار داشتم و باز هم وقت کم می آوردم . سینا یک ماهه شده بود . روز به روز چاق تر و سفیدتر می شد . معلوم نبود شکلش به کداممان شباهت دارد . اما مشکی بودنش نشان از چهره سروش بود .
نیمه زمستان بود . صدای زنگ در بلند شد ، سروش بود . از پشت آیفون گفت:«کتی زود بیا پایین . »
«پایین!چی شده؟»
«هیچی فقط حاضر شو با سینا بیا . »
کمی دستپاچه شدم . اما صدای سروش نگران کننده نبود . سینا را حاضر کردم و با هم پایین رفتیم . جلوی در ساختمان سروش با یه دست گل سرخ ایستاده بود:«بفرمایید ، قابلی نداره . »از تعجب خنده ای کردم و به این طرف و آن طرف نگاه کردم . همسایه ها ما را می شناختند . اگر این صحنه را می دیدند ، حتما می گفتند این دوتا دیوانه شدند . مگر خانه و زندگی ندارد که در خیابان به هم گل می دهند . . دسته گل را با احتیاط از سروش گرفتم و تشکر کردم . بلافاصله سروش کنار ماشینی که جلوی ساختمان پارک شده بودرفت و دستش را روی کاپوت گذاشت و گفت:«اینم قابلی نداره ، تولدت مبارک»

یک دفعه از نوک پا تا فرق سرم داغ شد . یک پراید سفید بود که به من هدیه داد . نفسم در سینه حبس شده بود . چند ثانیه فقط سروش را نگاه می کردم . بعد سوئیچ را به من داد و سینا را از من گرفت . در ماشین را باز کردم . هر دو سوار شدیم . قلبم چنان داغ شده بود که سرمای زمستان را حس نمی کردم . با چشمانی ذوق زده گفتم: سروش خیلی توی زحمت افتادی . من راضی به این . . . .

دستم را گرفت . اشک در چشمانش جلقه زد . اشک من هم جاری شد . هیچ حرفی قابل زدن نبود . ان شب شام را بیرون خوردیم و به یاد ماندنی شد . وضعمان حسابی خوب شده بود . سروش می گفت کارش گرفته و دوباره می خواهد سرمایه گذاری کند فقط افسوس که دل خوشیمان دوامی نداشت .

به ماه نکشید که سروش گفت: باید برم سفر .

با تعجب پرسیدم: سفر! سفر چی؟

- برای کارم مجبورم ده روزی ازتون دور باشم .

قبول کردم و او رفت . غافل از این بودم که سروش همان سروش حقه باز و بی مسئولیت است . دم دمی مزاج ، بی لیاقت . او لیاقت زندگی با من و سینا را نداشت . ما فقط یکی از سرگرمی هایش بودیم . گاهی که چیزی مصرف می کرد ، دلش برایمان می سوخت و محبت می کرد . گاهی هم عصبانی و دعوایش نصیبمان می شد . ده روز نیامد و فقط گاهی تلفن می کرد . کارهای خرید و خانه بیرون یک طرف ، کارهای سینا هم شده بود قوز بالا قوز . خسته شده بودم و اماده انفجار .

سروش امد ، ولی سروش سابق نبود . فوق العاده لاغر شده بود . رنگ و رویش پریده بود . موهای مرتب و روغن زده اش ، ژولیده و کثیف شده بود . با خودم گفتم شاید خسته سفر است . اما روز بعد هم هیمنطور بود . مرتب بدنش را می خاراند . دستشویی زیاد می رفت و وقتی برمی گشت ، بوی دود و سوختگی توالت را برمی داشت . فکر کردم شاید حشیش می کشد . می دانستم ولی نمی خواستم زیاد پا پیچش شوم . پیش خودم می گفتم باید پله پله درستش کنم . اما این بار بلای خانمانسوز به جانمان افتاده بود . بیرون از خانه نمی رفت ، یا چرت می زد و یا خمار بود . چند روزی به رویم نیاوردم . اما بالاخره گفتم: سروش چه سفری بود رفتی؟ چرا مریضی؟

با بی حالی گفت: مریض؟ کجای من مریضه؟

- وا ، یه نیگا به خودت تو اینه بکن ، از رنگ و روت معلومه .

سینا گریه می کرد . برای اینکه بتوانم ادامه بحث را به هدف اصلی ام برسانم بغلش کردم ، و سر و ته اتاق را گز می کردم .

سروش جواب داد: نه خانوم خیالاتی شدی .

- خیالاتی ، نه عزیزم . من شب و روز باهات گذروندم . اشتباه نمی کنم .

یک دفعه عصبانی شد: یعنی چه؟ راست و پوست کنده بگو چته؟ چرا باز داری پاچه منو می گیری؟

دستم بی اختیار می لرزید: راست و پوست کنده بگم؟

- اره بگو ، چه دردته؟

- تو یه چیزی می کشی غیر از حشیش .

- خفه شو کتی .

به اشپزخانه رفتم تا شیشه شیر سینا را درست کنم . ساکت شده بودم . حرفم را زده بودم ، و باید منتظر عکس العمل سروش می ماندم . شیر را درست کردم و برگشتم . روی زمین پاهایم را دراز کردم و سینا را روی پایم خواباندم . شیشه را در دهانش گذاشتم . با عصبانیت پایم را تکان می دادم . سینا را که از گریه خسته شده بود خوابش رفت . اما هنوز بی توجه به او پایم را تکان می دادم .

سروش هم بی اعتنا به ما ، تلویزیون نگاه می کرد . دلم داشت می ترکید . نمی خواستم راحت بگذرم . گفتم: تو فکر می کنی همه کورن . شدی کبکه .

- اَه بس کن حوصله ات رو ندارم .

- اِ ، فقط حوصله منو نداری .

- بی چشم و رو ، تازه برات ماشین خریدم ، تف به روت ، نمک نشناس .

- نمی خوام . مگه من گفتم بخر .

- نه خود خرم خریدم .

- تازه من از اون زنا نیستم که با پول دهنمو ببندم و تو هر کار دلت می خواد بکنی . من زندگی مو می خوام نه پول تو رو .

- اِ ، نه به تو و نه به هیچ کس دیگه مربوط نیست . من چی کار می کنم . اینو اویزه گوشت کن .

با حرص گفتم: پس تو گوش کن . خواب ببینی ولت کنم تا هر غلطی خواستی بکنی .

یکدفعه پیش دستی و هر چه روی میز جلویش بود همه را پرت کرد روی زمین و همه چیز خرد شد . بعد از جیب شلوارش بسته ای دراورد و گفت: پس بیا ببین . من اینو می کشم ، خوب می کنم ، هیچ غلطی هم نمی تونی بکنی .

چشمم از تعجب گشاد شده بود و دهانم باز مانده بود . از صدای خرد شدن ظرف ها سینا بیدار شد و گریه می کرد . بی اعتنا به سینا فقط پاهایم را تکان می دادم و عین برق گرفته ها سروش را نگاه می کردم . با صدایی که خودم هم به سختی می شنیدم پرسیدم: این چیه؟

داد زد: کوفت ، زهرمار ، به تو مربوط نیست .

می دانستم هرویین نیست ، چون سفید نبود . بلند شد لباس پوشید و رفت . تا سه روز خبری از سروش نبود . دلم شور می زد . حال و روزش را دیده بودم . اگر با ان حال می خواست از وسط خیابان بگذرد ، صد در صد تصادف می کرد . چه فکرها که از سرم نمی گذشت . بارها به خودم نفرین کردم ، باز تند رفتی ، ای مرده شور این زبونت رو ببرن . کاش لال می شدم . از بس عجولم . کاش با ملاطفت عنوان می کردم . ولی نه ، سروش همیشه اینطور بود . هیچ کاری برایش عیب و ننگ نبود . مثل همه پسرهای هم تیپخودش . او فقط پشت ماشین گران قیمتش با لباس های ان چنانیش دلفریب بود . البته برای اهلش نه دختران خانواده دار .

به چند تا از دوستانش تلفن کردم ، اما هیچ کدام خبری نداشتند . با اگر م خبری داشتند به من نمی گفتند .

حوصله سینا را نداشتم . گریه کردنش سوهان روحم شده بود . دلم می خواست بیشتر بخوابم . عوض کردن پوشکش هم زجر اور شده بود . بعد از چهار روز برگشت . سر و وضعش مرتب بود . فقط کمی مست به نظر می رسید . با سینا حسابی بازی کرد و چند باری خواست که با من حرف بزند ولی بی اعتنا و قهر من منصرفش کرد . تا یک هفته با هم قهر بودیم . صبح می رفت و شب می آمد .

حالش هیچ فرقی نکرده بود . خمار و ژولیده بود . بعد از یک هفته با شیرینی و گل به خانه امد .

- کتی ببخشید . من حالم خوب نبود . یه چیزی گفتم و یه کاری کردم .

جواب نمی دادم و سبزی هایم را پاک می کردم .

- کتی جون من اشتی کن . بابا امشب عروسی دعوت داریم .

سرم را بلند کردم و با تعجب نگاهش کردم . گفتم: عروسی؟ عروسی کی؟

با ذوق از اینکه بالاخره حرف زدم گفت: عروسی ارسلان . همون که اومد خونه مون .

یاد شمال افتادم . یاد موبایل که معلوم نبود کدام دختر بی همه چیزی تلفن می کرد و سروش به من دروغ گفت خانم ارسلانه . چقدر من ساده و هم نادم و خجالت زه بودم . غرق فکر بودم که داد زد:

- آی کتی ، کجایی؟ بریم؟

- نه لازم نکرده .

- ای بابا . اوقات تلخی نکن . جون سینا .

- نه .

- گفتم جون سینا .

جون سینا را که قسم داد شل شدم . ساکت شدم و بقیه سبزی ها را پاک کردم .

سینا را بغل کرد و اواز می خواند . بالاخره اشتی کردیم . ان شب به عروسی ارسلان رفتیم . سروش هم حسابی به خودش قول داد که ترک کند خودش هم می گفت: امتحانی کشیدم ولی بدجوری عادت کردم .

خیلی از قیمت بالایش می نالید .

توبه گرگ مرگ بود . سروش دست بردار نبود . دائم چرت می زد . با صدای گریه سینا ، هر چه بد و بیراه بود نثار من و بچه می کرد . باز بهار رسید . همه دنبال خرید و خانه تکانی بودند . ولی من دل و دماغ هیچ کاری را نداشتم . سروش شده بود اینه دقم . هر چه می گفتم ، با داد و فریاد جوابم را می داد و هر روز ، قول فردا .

یک روز بعد از دعوای مفصلی که با سروش کردم ، سینا را برداشتم و راهی خرید شدم . طبق معمول بوتیک ها و کافی شاپ را تماشا می کردم که یک دفعه صحنه ای باور نکردنی دیدم . توی کافی شاپ خاله مهری با ارسلان ، سر یک میز نشسته بود . ارسلان دست های خاله مهری را گرفته بود و با هم گرم حرف زدن بودند . چند بار پلک زدم . از حیرت حدقه ی چشمم گشاد شده بود . باور نمی کردم . ارسلان یک ماه نمی شد که ازدواج کرده بود . پس چرا اینجا؟ با خاله مهری؟ سرم بی خودی گیج می رفت . کنار درختی ایستادم تا بیرون بیایند و مطمئن شوم . شاید من اشتباه می کردم . بالاخره بعد از یک ربع بیرون امدند و جلوی چشم من باز هم دست در دست هم سوار ماشین شدند و رفتند . خریدم را فراموش کردم و به سرعت به خانه امدم .

بی اعتنا به دعوای صبح از سروش پرسیدم: از ارسلان چه خبر؟

بی حال و بی رمق جواب داد: سلامتی . خبری ندارم چطور مگه؟

- هیچی ، گفتم ببینم زندگی زناشویی خوش گذشته یا نه .

تا عصر از فکرم بیرون نمی امدم . چهره معصوم همسرش از جلوی چشمانم کنار نمی رفت . دختره ساده بیچاره از همه جا بی خبر . دلش را به کی خوش کرده .

صدبار قضیه را مرور کردم . حتی فکر خیانت هم ازرنده بود . اگر سروش این کار را با من می کرد بی برو برگرد طلاق می گرفتم . باید تا همسر ارسلان نفهمیده گره را باز می کردم . بعدازظهر با سینا راهی خانه مامان مهین شدیم . در راه هزار جور فکر می کردم . چطوری بگم . چی بگم . بالاخره رسیدم و زنگ زدم .

در را باز کردند . مامان مهین تعجب کرده بود . اما توی رودربایستی به رو نمی اورد: چه عجب؟ چی شده راه گم کردی؟

خندیدم و روی کاناپه نشستم . لباس های سینا را دراوردم . چای اورد و هر سه کنار هم نشستیم . سینا را از بغلم گرفت و با سینا شروع کرد به بازی کردن .

فنجان چایم را برداشتم و من من کنان گقتم: چه خبر؟ خواستگار نیومده؟

مامان مهین لبخندی زد و با چشم پر از تعجب گقت: نه ، چطور مگه؟

گفتم: اخه من یه خواتسگار خوب برای خاله مهری دارم . گفتم اول بهتون بگم ، نظرتون رو بپرسم ، بعد طرف رو خبر کنم .

خاله مهری هول شد و گفت: نه بابا دیگه از من گذشته .

مامان مهین اخمی کرد و گفت: یعنی چه؟ بی خود میگه . پسره کی هست؟

- غریبه اس .

خاله مهری دوباره پرید وسط حرفم: خانم من به شما گفتم نه . تمومش کن .

مامان تشر زد و رو به خاله مهری گفت" تو بی خود کردی که گفتی . من خسته شدم . دیگه نمی تونم تحمل کنم . تا کی بکشم . هان؟

- نترس همین روزها میرم .

- اره می ری . کجا؟ یونجه زار؟

از فرصت استفاده کردم و گفتم: با کی؟ با ارسلان می ری؟

از تعجب خشکش زد . پلک نمی زد: ارسلان! تو از کجا می شناسی؟

مامان مهین بیچاره ، از همه جا بی خبر ، من و خاله مهری رو بر و بر نگاه می کرد .

- از تو کافی شاپ با شما بود .

- خوب بود که بود . منظور؟

فنجان چایم را سر کشیدم . روی میز گذاشتم و گفتم: تو می دونی ارسلان زن داره؟

با اخم و حرص گفت: اره ازدواجش تحمیلی بوده . دختره رو دوست نداره . قراره طلاقش بده و بعدم با هم ازدواج کنیم .

مامان مهین سیلی محکمی در صورتش زد . مثل برق گرفته ها مامان مهین را نگاه می کرد . دستش را روی صورتش گذاشت و رو به من گفت: خوب شد؟ راحت شدی؟ اومده بودی برای همین؟ اره خبرچینی کردی حالا برو .

مامان مهین گفت: ارسلان کیه؟

گفتم: دوست سروشه . من نمی دونم اینا چطوری با هم دوست شدن .

خاله پرید وسط حرفم: به تو مربوط نیست .

گفتم: دیوانه . زن داره . دلت می یاد . اگه یکی با خودت این کار رو بکنه خوشت می یاد؟ اره؟

- خوب خودش منو می خواد . من که به زور نرفتم دنبالش . اون منو ول نمی کنه .

- خاله ی من ، تو هم مثل زنش . داره بازیت می ده .

- باشه تو هر جور دوست داری فکر کن من دوستش دارم . پاشم وایسادم .

- به درک ، به جهنم . ولی مطمئن باش چوب می خوری . تا حالا هر کسی از این کارا کرده ، عاقبت به خیر نشده . دودش چشم خودت می ره .

بلند شدم و سینا را بغل کردم و به طرف در راه افتادم . مامان مهین دنبالم دوید: کتی صبر کن ، کتی!

بی اعتنا به صدا کردنش در را باز کردم و کفش هایم را پوشیدم که خاله مهری داد زد: شما فضولی نکن ، دلسوزی نکن . ما خودمون عقلمون می رسه . شده کاسه داغ تر از اش!

داد زدم: امیدوارم خوش بخت بشی خاله جون . چشم حسود کور .

از مامان مهین خداحافظی کردم و زدم بیرون . از مشاجره ای که کرده بود تمام تنم می لرزید . ترافیک خیابان هم دست به دست هم داده بود که اعصابم متشنج تر شود . سروش خانه نبودو زدم زیر گریه . می دانم از فشاری که به خودم وارد شده بود . گریه می کردم یا دلم برایهمسر ارسلان می سوخت .

تازه پی به ماهیت خانواده مادرم برده بودم . تازه می فهمیدم که آقاجون برای چی حرص می خورد و مخالفت می کرد . تازه می فهمیدم که حق با حاج صادق بوده که با ازدواج پدر و مادرم مخالفت کرده . خانواده های به ظاهر متمدن که زیر پوسته ظاهری شان هر کثافتکاری را به راحتی انجام می دهند و به روی خودشان هم نمی اورند . ادم هایی که انسانیت و شرافت و پاکدامنی را فقط شنیده اند ولی هیچ گاه لمس نکرده اند . حیف از واژه ی ادم که حرام اینها شود . اراذلی هستند که ظاهرشان را با زرق و برق می پوشانند . وای که چدر خاله مهری متنفر شده بودم . چقدر چهره اش کریه به نظرم می آمد . دختره ی اشغال . دلم می خواست برای سروش هم درددل کنم . برایش بگویم که ارسلان چه جانوری است . چه ماهیتی دارد . اما صد افسوس که شوهر خودم هم یکی از انها بود . برایش هیچ حد و مرزی وجود نداشت . هر کاری دلش می خواست ، انجام می داد . درست مثل حیوان . دلم برای خودم می سوخت . من هم بنا به هوس دل مادرم مثل تمام اد هایی که به دام این افراد به ظاهر خوشبخت و پولدار می افتند ، صد شده بودم . جایم بین اینها نبود اما تن داده بودم . چقدر خسته ام . احساس افسردگی می کردم . حتی حوصله بچه ام را نداشتم . سینا را خواباندم و وسایل نقاشی را از کمد دراوردم . فقط رنگ و بوم می توانستتسکینم دهد . احساس گذشته را در وجودم زنده کند . سروش هم از دیدن بوم تعجب کرد .

- چه عجب! چی شده خانم پیکاسو شدن؟

مشغول کشیدن بودم و گقتم: پیکاسو بودم تو نمی دیدی .

سرحال بود . گونه ام را گرفت و کشید: پس پیکاسو من رفتم بخوابم . شب بخیر .

-شب بخیر .
تا نزدیکی های صبح قلم زدم و تابلو را کشیدم . هوا گرگ و میش بود که تمام شد و خسته خوابم رفت . صبح به ناچار به گریه ی سینا بلند شدم . چشمم باز نمیشد . ولی اجباز شیر درست کردن و عوض کردن پوشکش بیدارم کرد . سروش رفته بود . نزدیک ظهر بود که نسیم تلفن زد:سلام بی معرفت .
-سلام نسیم جان چطوری؟
-از احوالپرسی های شما خیلی شوهر پرستی بابا!
خندیدم و گفتم:از تو یاد گرفتم .
-نه بابا من باید پیش تو شاگردی کنم . چه خبر؟
-خوبیم امیر چطوره؟
-امیر خوبه . مردها که بد نمیشن سینا کوچولومون چطوره؟بزرگ شده؟برم خواستگاری یا نه؟
سینا روی تخت سر کیف بود . بازش کرده بودم که پوشکش کنم . از فرصت استفاده میکرد و حسابی از باز بودنش لذت میبرد . دست و پا میزد و خنده اش بلند شده بود . گفتم:سینا دار و ندارشو به تماشا گذاشته . گوش کن چقدر هم سر کیفه . گوشی را گذاشتم جلوی دهان سینا . او هم در خندیدن و جیغ کشیدن سنگ تمام گذاشت . نسیم هم از انطرف غش و ضعف میکرد . قربان صدقه اش میرفت . گفتم:چه عجب نسیم یادی از ما کردی؟
-قراره یک گروه زنونه بریم شمال . پایه هستی؟
خوشبحال نسیم چقدر سرحال بود . چه خوشی هایی داشت . لبخندی زدم و گفتم:چطور؟
-دیگه چرا و چطور نداره . بیا بریم خیلی خوش میگذره .
-آخه سینا چی؟
-وا؟مگه سینا رو میخوایم ببندیم به ماشین؟خوب چند تا هم هستن که مثل تو بچه دارند . همه با هم میریم . اونجا هم کمک هستیم نترس .
مثل بچه ها ذوق زده شده بودم . خوشی کردن را فراموش کرده بودم . گفتم:بذار به سروش بگم بهت خبر میدم .
-باشه پس من منتظر تلفن تو هستم .
-فعلا کاری نداری؟
-نه قربانت .
-خداحافظ .
خداحافظی کردم و سر کیف با خودم میخندیدم . دلم میخواست هر جور شده زودتر سروش را پیدا کنم و موافقش را بگیرم . به موبایلش زنگ زدم گفتم اگر میتواند زودتر بیاید .
عصر نشده بود که آمد . سینا را بغل کرده بود و یک دل سیر بوسیدش . بعد پاهایش را غلغلک میداد و سینا هم از خنده ریسه رفته بود . با ظرف میوه کنارشان نشستم . همینطور که با سینا بازی میکرد گفت:چی کارم داشتی؟
با لبخند گفتم:قراره عمه ها و دختر عمه هام برند شمال . نسیم امروز تلفن کرد که منهم باهاشون راهی بشم . نمیدونم برم یا نه؟
از خدا خواسته گفت:معلومه عزیزم چرا نری؟خسته ای افسرده ای رنگ به روت نیست . خوب برو دیگه . منم که نیستم مایه ی عذابت بشم .
با خجالت و ناراحتی گفتم:وا چه حرفا خوب اگه تو بیای با هم میریم .
-نه بابا نوکرتم . من با بچه حوصله ی هیچ جا رو ندارم .
دلم گرفت شده بود لنگه ی آقا سالار فراری از زن و بچه . چقدر خوشبخت بودم!چقدر مادرم کیف کرد وقتی خاله مینو از من خواستگاری کرد!آه بلندی کشیدم و بلند شدم . سروش به اتاق کتابخانه رفت و از بین کتابها چیزی برداشت و آورد . در آشپزخانه بودم که گفت:بفرمایید خانم .
یک بسته اسکناس هزاری بود دوباره پرسید:کافیه؟یا بازم بدم؟
ما فقط سه چهار روز سفر بودیم . پس بیشتر نیازی نبود . همین هم خیلی بود . برداشتم و تشکر کردم . گفت:زودباش زنگ بزن به عمه ت یه وقت جاتو به کسی ندن .
خیلی مشتاق شده بود . من ساده از همه جا بیخبر هم ذوق زده شده بودم . برداشتم و تشکر کردم . به نسیم تلفن زدم و قرار شد فردا ساعت 4 عصر خانه ی حاج صادق باشم . وای که ساعت جلو نمیرفت . دلشوره داشتم ساک خودم و سینا را بستم صد باز همه چیز را چک کردم . ولی باز اضطراب داشتم که نکند چیزی از قلم بیفتد . بالاخره با سلام و صلوات از سروش خداحافظی کردم و راه افتادم .
نزدیک عید بود درختان باغ تازه جوانه زده بودند . هوا گاهی بارانی بود گاهی آفتابی ولی مطبوع و دلنشین بود عزیز و عمه مهناز از دیدنم حسابی خوشحال شدند . هزار بار سینا را بوسیدند و قربان صدقه اش میرفتند . قمر اسپند دود میکرد و پول دور سرش میچرخاند نسیم آمد . بقیه هم آمدند . اما مینی بوس نیامد .
یکی دو ساعت بعد تلفن زدیم و سراغ گرفتیم . راننده گفت مینی بوس خراب شده ولی تا فردا صبح آماده میشود . فکری کردیم و قرار را به فردا صبح ساعت ده موکول کردیم . میخواستم به خانه برگردم که عزیز الا و بلا گفت که باید بمانی . هر چه اصرار کردم نه عزیز و نه عمه مهناز راضی نشدند . شام را خوردیم . خاطرات دوباره به سراغم آمدند . همه جای خانه شان برایم خاطره بود . هوای پدر و مادرم به سرم زده بود . هوای مهدی . آخ که چقدر دلم براش تنگ شده بود . هنوز نگاه گرمش جلوی چشمش بود . چقدر در عشقش سوختم و به کسی دم نزدم . چقدر مرد بود . چه وقاری چه اصالتی . چه زندگی میتوانستیم داشته باشیم . به عمه ملوک گفتم:راستی از آقا مهدی چه خبر؟
-سرگرم کار . هر چه مادرش اصرار میکنه زیر بار زن گرفتن نمیره بیچاره پیرزن داره اب میشه .
عجب!خوشحال شدم . از اینکه هنوز به کس دیگری فکر نمیکرد . از اینکه مال کس دیگری نشده بود خوشحال شدم . نسیم شناسنامه به دست آمد و به عمه مهناز گفت:مامان شناسنامه ات رو کجا گذاشتی؟مال منهم بذار پیش خودت .

گفتم:شناسنامه برای چی؟لازمه؟
-آره بابا بی شناسنامه نمیشه جایی رفت .
-وای!من شناسنامه ام رو نیاوردم .
نسیم با حرص گفت:ای خنگ خدا آخه این چیزیه که آدم یادش بره!
عمه مهناز گفت:آره آدم بچه دار حواس نداره . بذار بچه دار بشی اونوقت میبینمت .
گفتم:آره واقعا . همه ش هول سینا بودم که وسایلش جا نمونه .
عمه گفت:خوب حالا با یه آژانس برو و برگرد . میخوای سینا رو هم نبر بذار پیش ما .
فکری کردم و گفتم:آخه میترسم اذیت کنه . گریه کنه .
عمه لبخندی زد و گفت:نترس بابا ما بلدیم . بچه بزرگ کردیم . ساعت یازده و نیم بود . آژانس گرفتم و به خانه آمدم . چراغها روشن بود . خوشحال شدم که سروش هنوز نخوابیده . آژانس را دم در نگه داشتم و به سرعت بالا رفتم . صدای نوار آنقدر بلند بود که در راهرو به وضوح شنیده میشد . کلید انداختم و در را باز کردم . به طرف هال پیچیدم نمیدانم شاید مرگ را امتحان کردم شاید میمردم بهتر از چیزی بود که دیدم . دختری جوان و قد بلند با پیراهن رکابی قرمز که تا سر زانو بیشتر نبود روی کاناپه لم داده بود . چشمانم آنقدر گشاد شده بود که عن قریب از حدقه بیرون میزد . با دهان باز سرجایم میخکوب شدم . دختر با دیدن من داد زد:سروش سروش . سروش با لباس زیر در حالیکه بطری های مشروب دستش بود از اتاق کتابخانه بیرون آمد . چشمش که به من افتاد شیشه ها از دستش رها شدند و صدای خرد شدنشان کمتر از شکستن من نبود . چشمم جایی را نمیدید . سرم چنان گیج رفت که سریع تکیه ام را به دیوار راهرو دادم . سروش مات و مبهوت با لکنت گفت:تو تو مگه مسافرت نرفتی؟
همه جا تاریک شد و دیگر هیچ چیز نفهمیدم . وقتی چشم باز کردم عمه مهناز و نسیم بالای سرم بودند . صدای گریه ی سینا می آمد . عمه اب به صورتم زد و گفت:عمه خوبی؟کتی جان چی شد؟خواب بودم بیدار بودم . کابوس بود . زبانم قدرت تکلم نداشت . انگار تا ته حلقم لوله شده بود . عمه مهناز حس کرد . لیوان آب را لب به دهانم گذاشت و چند لب خورد . دور و برم را چنان نگاه کردم که انگار تابحال آنجا را ندیده بودم .
نسیم هم اصرار میکرد به حرف زدن من:کتی خوبی؟چی شده؟
فقط گفتم:سروش کجاست؟
-رفته دارو برات بگیره . یک ساعت میشه که بیهوشی . بما تلفن شد . ما هم زود خودمون رو رسوندیم .
قیافه ی نفرت انگیز دختر جوان از ذهنم پاک نمیشد . خنده ی چندش آورش که با دیدن من فرو خورد سرم را داغ میکرد . سرم به دستم بود و عمه مهناز بالای سرم نشسته بود . نسیم بیچاره هم سینا را بغل کرده بود و سر و ته اتاق را گز میکرد . سرم منگ بود . باور نمیکردم نمیخواستم باور کنم . آمد به سرم از آنچه میترسیدم . چرا سروش بمن خیانت کرد؟من که با تمام بدی ها و تلخی هایش میساختم!منکه هم همسرش بودم هم مادرش و هم پدرش!
منکه به همه کثافت کاری هایش تن داده بودم!میسوختم و دم نمیزدم!چطور جرات کرده بود؟چطور دختره ی کثافت هرزه را در خانه ی من آورده بود؟چطور دلش می آمد . هوای خانه مان را مسموم کند؟هر چه فکر میکردم هیچ علاقه ای در وجودم از سروش نبود . همان دفعه که از خانه بیرونم کرد برایم بود و نبودش یکی بود . پس عصبانیتم از چیست؟چرا حرص میخورم؟چرا از حال رفتم؟همه بخاطر توهینی بود که به من شده بود . مرا زیر پایش له کرده بود و سراغ تفاله ی کس دیگری رفته بود . من در زیبایی و زندگی کم نگذاشته بودم . اشکهایم بی اختیار پایین می آمدند . مثل سرب داغ از گوشه های چشمم تا نزدیک گوشم صورت را میشکافت . قلبم آتش گرفته بود . از دورن میسوختم . تحمل همه چیز را داشتم غیر از این یکی را . خون جلوی چشمم را گرفته بود . چقدر سروش بیحیا و وقیح شده . از خودم متنفر شده بودم . از بی وجودیم حالم بهم میخورد . تقصیر خودم بود . خودم رهایش کردم و بی هیچ چون و چرایی به همه ی کارهایش تن دادم . ولی چه میتوانستم بکنم؟دعوا نکردم که کردم . کتک نخوردم که خوردم . ناسزا نشنیدم که شنیدم . تمام دنیا بر سرم سنگینی میکرد . دلم میخواست عمه و نسیم هر چه زودتر بروند . نیم ساعتی کشید و سروش آمد . عمه هر چه اصرار کرد که بماند قبول نکردم و گفتم سروش کنارم هست و هر دو رفتند . سکوت خانه هم برای من اشک میریخت . سروش دور و برم نمی آمد . من هم نای بلند شدن نداشتم . انگار از دو پا فلج شده بودم . سینا ارام و معصوم کنارم خوابیده بود . چشمم به سقف بود و فکرهایم تمامی نداشت . به دور و برم نگاهی انداختم . نه دیگر جای ماندن نیست . اصلا نمیتوانستم زندگی با سروش را تحمل کنم . زخم خیانت خوب شدنی نیست . در و دیوار خانه آزارم میداد . فقط اشکهایم که بی صدا پایین می آمد التیام دل شکسته و پرخونم بود . پس چرا صبح نمیشد؟چرا ساعت حرکت نمیکرد؟تصمیمم را گرفته بودم . همه ی زندگیم را میفروشم و به آلمان میروم .
نیم ساعتی گذشت . سروش بین چهارچوب در ایستاد . یک دستش را به چهارچوب تکیه داده بود و دست دیگرش پشت سرش بود . خیره و مظلوم نگاهم میکرد . قیافه ی متهم نادم و پشیمان به خودش گرفته بود . تازه فهمیدم که چرا اینقدر اصرار داشت تا منهم سفر بروم . تازه میفهمیدم بی اصل و نسب بودن به قول حاج صادق یعنی چه . چقدر پیرمرد بیچاره سنگ مرا به سینه کوبید . چقدر من سنگ روی یخش کردم . پدرم پیرش کرد و من کمرش را شکستم . واقعا درد بود برای خانواده ای همچون حاج صادق تهرانی نسب که دختر به کسی مثل سروش بدهند . او صد تای سروش را در روز میخرید و ازاد میکرد . تقصیر مادرم بود . همه چیز همه ی بلاها را او بر سرم آورد . چند ثانیه سکوت بینمان گذشت با صدای محزون گفت:کتی همه اشتباه میکنن منم آدمم بخدا غلط کردم . رویم را بطرف پنجره برگرداندم . جلو آمد و کنار تختم نشست ادامه داد:کتی من عادت کردم به این کارا کم کم همه رو ترک میکنم .
با تنفر نگاهش کردم . دندانهایم روی هم فشرده میشد . گفتم:تو کثیفترین آدمی هستی که توی عمرم دیدم . ازت متنفرم .
دستم را گرفت:کتی گوش بده .
دستم را محکم از دستش بیرون کشیدم و با داد گفتم:نه تو گوش کن خسته شدم دیگه همه چیز تموم شد . همه چیز .
-ولی . . .
-ولی نداره . من به آخر خط رسیدم . هر چی هم بگی تو گوشم نمیره . بلند شد و رفت .
روز بعد از صبح تا شب خانه بود . ولی از اتاق کتابخانه بیرون نیامد . سینا را حمام کردم . لباسهایم را جمع کردم و چمدانم را هم بستم . آخر شب بود . طاقت نیاورد . داشتم سینا را میخواباندم که آمد روی تخت نشست و گفت:این کارا چیه؟جواب ندادم . با تو ام گفتم این اداها چیه؟
با عصبانیت نگاه تندی به صورتش کردم و گفتم:میخوام برم . برای همیشه . تو هم راحت هر هرزه ای رو دوست داشتی بیار توی خونه .
-چرند نگو . خفه شو .
عصبی بود باز از همان کوفتی کشیده بود . هر وقت زیادی مصرف میکرد عصبی میشد . دلش نمیخواست در لحظات کیفش فکر کند . گفتم:خفه میشم گورم رو هم گم میکنم . راحت باش .
با دست راستمحکم کف دست چپش کوبید و گفت:ببین هیچ غلطی هم نمیتونی بکنی . اینو بکن تو مغزت .
-حالا میبینی؟
-پس لجبازیه!بچرخ تا بچرخیم . اصلا خوب کردم . میرم جلوی چشمت خانم میارم . کور شو . حرص بخور تا بمیری .
داد زدم:برو بیرون کثافت .
-کثافت تویی و جد و آبادت .
محکم زدم به صورتش . چند ثانیه مات و مبهوت نگاهم کرد و بعد یک دفعه گفت:چه غلطی کردی؟منو میزنی؟و به جانم افتاد . چنان با کشت و لگد میزد که استخوانهایم داشت خرد میشد و برایش اهمیتی نداشت . سینا گریه میکرد . بی توجه به او فقط مرا میزد . گوشه اتاق مچاله شده بودم و امان بلند شدن نمیداد . جیغ میزدم و او بیشتر میزد:خفه شو صداتو ببر .
با مو از جا بلندم کرد و از شدت درد کشیده شدن موهایم دنبالش روانه شدم . وسط هال روی زمین پرتم کرد:میخوای بری؟هری .
زار میزدم از درد بدنم نمیتوانستم از جا بلند شوم . سینا هم به هق هق افتاده بود . کشان کشان به اتاق خواب رفتم و بچه ام را بغل کردم . هر دو با هم گریه میکردیم . دیگر برای من همه چیز تمام شده بود . از گوشه ی لبم خون می آمد . هنوز درد موهایم توی مغزم بود . به سختی پسرم را خواباندم و تا صبح گریه کردم و با خدا حرف زدم . خودش هم رفت و خوابید . صبح بیدار شدم . سروش هنوز خواب بود از خدا خواسته به سرعت لباسهای سینا را پوشاندم و وسایلم را برداشتم تا بروم که با زنگ تلفن عمه مهناز سروش بیدار شد . نمیفهمیدم پشت تلفن چه میگویم . نمیشنیدم عمه چه میگوید . دستپاچه شده بودم . فقط مرتب میگفتم:خوبم خیلی بهترم .
هنوز حرفهایم تمام نشده بود که سروش چنان دو شاخه تلفن را کشید که با قابش از دیوار جدا شد . نگاهی به سر و وضع ما کرد و گفت:کجا؟از ترس گفتم:دیگه نمیتونم . سینا را بغل کردم و با دست دیگرم چمدان را کشان کشان به طرف در بردم .
پشت سرم آمد . در را باز کرد و گفت:خوش آمدین . دیگه این طرفها آفتابی نشی ها!
-خیالت راحت .

از در بیرون رفتم . هنوز چند قدم برنداشته بودم که دنبالم دوید . تا برگشتم . سینا را از بغلم کشید و گفت:«حالا برو . این مال منه . »چمدان از دستم افتاد . خیره خیره نگاهش کردم . از شتابی که برای بیرونکشیدن از آغوشم کرده بود ، سینا به گریه افتاد . طفلک معصومم ، هق هق می کرد و اشک هایش مثل دوکاسه پر اب از چشمان درشتش سرازیر می شد . سروش ایستاده بود تا رفتن مرا نظاره کند . عقب عقب چند قدم برداشتم و به دیوار تکیه دادم . متوجه نامیزانی حالم شد . گفت:«چیه؟مگخ نمی خواستی بری؟خب برو . »اشک هایم بی اختیار روی صورتم غلتید و فرو ریخت . کنار دیوار سرخوردم و نشستم . چمباته زدم و نگاهش کردم . قهقهه زد:« آهان ، دلم خنک شد . دیگه جلوی من در نیای ها!»
فقط اشک می ریختم . بدون سینا حتی نفس کشیدن هم سخت بود . یک لحظه دوری از او دنیا را برایم تیره و تار می کرد . مثل زندانی گریخته بودم که پشت در خروج ، در یک قدمی آزادی ، گرفته باشند . سروش با سینا به داخل رفت و من نای بلند شدن نداشتم . تمام بدنم ازکتک خوردن دیشب درد می کرد . در نهایت یاس و نا امیدی به خانه برگشتم . تمام خانه بر سرم سنگینی می کرد . غریبه ای بودم میان زندگی ام ، هوا خفه بود . بوی بهار را نمی فهمیدم ، شادی مردم را نمی دیدم . لبخند با لبهایم غریبگی می کرد . چطور می توانستم در خانه ای زندگی کنم که شوهرم هر عیاشی که دلش بخواهد می کند؟
سروش سریع به یکی از دوستانش زنگ زد و از او خواست تا کلید ساز بیاورد . حتی اطمینان نداشت که مرا برای یک ساعت تنها بگذارد . با سینا بازی می کرد و انگار نه انگار که من هم وجود دارم .
به اتاق خوابم پناه بردم . لبم درد می کرد . جلوی اینه رفتم تا ببینم چه شده . وای خدای من ، صورتم نهایت بی رحمی اش را نشان می داد . از دیدن خودم وحشت کردم . دوباره اشک های داغم سرازیر شد . لب هایم متورم شده بودو پارگی داشت . گونه چپم کبود و سمت راست بینی ام هم ورم کرده بود . مثل بچه ای که کتک می خورند و یک راست به سراغ مادرشان می روند ، هوای مادرم را کردم . دیگر نه غرورم را می خواستم حفظ کنم نه برایم اهمیت داشت سروش از گریه ای باخبر شود . . با صدای بلند دل سیر گریه کردم . به یاد نوازش های مادرم افتاده بودم ، آغوش او را می خواستم . لبخند مهربانش را ، دست نوازشگرش را می خواستم تا تسکینم دهد . به یاد زحماتی افتادم که برای زایمانم کشیده بود . چقدر به سروش می رسید . چقدر به او مهربانی می کرد ، از صبح تا شب می دوید ، از خستگی آخر شب پاهایش را به دیوار می گذاشت . خوی مزدش را کف دستش گذاشت . خوب پسری کرد . خوب غربتم را پر کرد ، ای کاش مادرم بود و داماد به خیال نمونه اش را می دید . دامادی که آرزویش را داشت . در افکارم غرق بودم که صدای زنگ در بلند شدو دوست سروش آمد . بیرونرفتم . فقط صدایشان را می شنیدم . مرد دیگری هم آمده بودکه معلوم بود کلید ساز است . نیم ساعتی کشیدکه همگی رفتند و صدای بسته شدن در آمد .
لای در اتاق خواب را باز کردم و سرک کشیدم . سینا روی کاناپه بود و خبری از سروش نبود . بیرون امدم و پسرم را در آغوش کشیدم . نه ، رفته بود . دستگیره در ورودی را چرخاندم ، در باز نمی شد . پسره پست فطرت در را روی من و سینا قفل کرده بود . از همه جا ناامید ، لباسهایم را در آوردم و پسرم را خواباندم .
دیگر هیچ را بطه ای بین من و سروش نبود . حتی دو کلمه بین ما رد و بدل نمی شد . نه او مرا می دید و نه من حضور او را حس می کردم . در خانه ای زندانی شده بودم و تنها برای خرید بیرون می رفتم آن هم بدون سینا . سینا گرو گانش بود ، او مرا نمی خواست ، می خواست خدمتکاری داشته باشد که هم از خودش و هم از پسرش نگهداری کند . شب ها هم در اتاق کتابخانه رختخواب پهن می کرد و تنها می خوابید . ان سال نه عیدی داشتیم و نه شادی ، سروش به تنهایی چهار پنج روز به مسافرت رفت . می دانستم شمال می رود و حتما با زنی همراه است . از حسادت دلم نمی سوخت . دلم برای خودم می سوخت . برای توهینی که به من می کرد . برای غرورم که زیر پایش له می کرد . دلم برای مظلومیتم و نجابتم می سوخت . من نوه ی خانواده ی با اصالت تهرانی نسب بودم نه هرزه ای گوشه خیابان که برای یک شب هوس کسی بشوم . آقا جونم به حق می گفت ما از جنس هم نبودیم . هوسی بود که قربانی اش من شده بودم . تب تندی که عرقش زود در می آید .
سروش از سفر برگشت . چنان سینا را می بویید و می بوسید که انگار جانش را جا گذاشته بود . او را محکم به سینه اش می چسباند و فشار می داد که بدن من می لرزید . . از علاقه و وابستگی زیاد سروش به سینا می ترسیدم که کار دستم بدهد . هنوز امید داشتم که خسته می شود و بالاخره به طلاق من رضایت می دهد . اما وجود سینا و ارتباط عاطفی اش با او نگرانم می کرد . روز به روز هم این احساس بیشتر می شد . قسم راستش جون سینا بود .
فصل 6
پاییز بود و سینا هم راه افتاده بود . البته چند قدم بر می داشت و دوباره تعادلش به هم می خورد . با اینکه راه می رفت چاق و تپل بود . صورتش بین من و سروش را نشان می داد . وقتی موهای لختش تکان می خورد ، دلم ضعف می رفت . بغلش می کردم و چند ماچ حسابی از گونه اش می کردم . بعد به زور جیغ خودش را از آغوشم بیرون میکشید . تول یک سالگی اش بود ، خودم هم فراموش کرده بودم . عصر بود که سروش بر عکس همیشهقبل از غروب به خانه آمد ، با گل و کیک و چند بسته کادو ، تعجب کردم . همه را روی میز گذاشت و سینا را بغل کرد«سلام بابایی ، تولدت مبارک» و چند بار او را به بالا پت کرد و گرفت . سینا از این کار خیلی خوشش می آمد و غش غش می خندید . و دو سه دندان تازه جوانه زده اش را نشان می داد . سروش جلوی آشپزخانه آمد و گفت:«سلام عزیزم ، شما چطوری؟»
عجیب بود . مدت ها بود که حتی اسم مرا نمی برد و فقط خواسته اش را عنوان می کرد . آن هم با لحن تلخ و تند . سلام کردم . گفت:«این سور و سات من رو راه بنداز که امشب می خوام با پسرم عشق کنم . »و گونه سینا را محکم بوسید . بیرون امدم . گل ها را درون گلدان گذاشتم و کیک را در آوردم و با شمع روش جلویشان قرار دادم . سینا را بغل گرفته بود و شعر تولدت مبارک را می خواند . روی کاناپه ی دیگری نشستم و نگاهم را با لبخند به سینا دوختم . سروش گفت:«ا ، ا ، شما چرا اونجا ، بفرمایید کنار بنده . »احساس کردم حال طبعی ندارد . جوابش را ندادم . دوباره گفت:«کتی به جون سینا اگه نیای نه من نه تو»
باز هم جواب ندادم و فقط گفتم«خوبه ، من راحتم . »
«د ، من ناراحتم . جون سینا بیا پیش ما . »
با قسم جون سینا بلند شدمو با بی میلی کنارشان نشستم ، دستش را دور گردنم انداخت و سرش را به گوشم نزدیک کرد:«کتی خیلی دوست دارم . تو سوگلی منی . »
دهانش بوی گند می داد . گفتم:«باز از این زهرماری خوردی . »
«این دواست عزیزم نه زهر مار . »خودش را لوس کرد و گفت:«اخم نکن دیگه . بیا به میمنت تولد پسرمون اشتی کنیم . م
نگاهم به کیک بود و جوابش را نمی دادم . دستم را گرفت و بوسید:«غلط کردم ، کتی ، جون من»
دستم را به سرعت کشیدم . سینا را روی مبل نشاند و روی زمین پایین پای ما نشست . سرش را روی پاهایم گذاشت:«کتی جون ، تا کی قهر باشیم؟شش ماهه من بدون تو میمیرم!»
سینا را نگاه می کردم و با دستهایش باز ی می کردم که یک دفعه پایم را گرفت و شروع کرد به بوسیدن و غطط کردن گفتن . دیگر نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم . هر چه قدر می خواستم پایم را از دستش بیرون بکشم نمی توانستم . غلغلک می داد و خنده ام بیشتر می شد . گفت:«تا نگی آشتی ولت نمی کنم . »
نفسم بریده بود ، گفتم:«باشه ، باشه ، آشتی»

حرفم را نمی فهمید . هیچ وقت مرا نفهمید . دردم همین بود . مرد زندگی نبود . همه چیزش ، خوش گذرانی اش و عیاشی بود . بچ هبود . خیلی بچه تر از سنش . حتی مسئولیت نان گرفتن هم برایش سنگین بود . چه برسد به چرخاندن یک زندگی . فقط نگاهش کردم . از روی تحقیر گفت: چیه ؟ نمی شناسی؟

سرم را تکان دادم و اشک هایم روی گونه ام رخت . با دیدن اشک هایم و چانه ام که به شدت می لرزید . قهقهه زد: نیگا کن دیوونه . تو روانی بودی و مادرت تو رو انداخت به ما . بی خودی دائم گریه می کنی . خوب ، خلی دیگه! و رفت .

خدا خدا می کردم سینا بخوادب که من هم چرتی بزنم . اگار کوه کنده بودم . ظهر غذایش را دادم و به هر ضرب و زوری بود خواباندمش .

نزدیک عید بود . همه مشغول خانه تکانی بودند . دیگر به زندگیم عادت کرده بودم و تنها به عشق سینا راه می رفتم و نفس می کشیدم . کارگر امد و همه جا را شست و رفت . خانه مثل دسته گل شده بود . خرید رفتم ، برای سینا ، برای هف سین . برای پذیرایی عید . ولی کدام عید؟ نه رویم می شد جایی بروم . چون سروش به خانه خانواده من نمی آمد نه کسی بود که به دیدنم بیاید . از مامان مهین هم خبری نبود . با من قهر بودند . خاله مهری در حد زنی می دیدم که با سروش به خانه من امده بود . فقط گاهگاهی به موبایل سروش زنگ می ز و حال بچه را می پرسید . سروش پیشنهاد داد که عید جایی برویم . پول حسابی توی دست و بالش بود . می دانستم وضعش خوب شده . گفت: کجا بریم؟ با خنده گفتم: چی بگم؟

- خوب بگو دیگه . دوست داری کجا بریم؟

- نمی دونم .

- شرق خوبه؟ تا حالا اون طرف نرفتیم . هان؟ خوبه؟

من ساده هم باور کردم . غافل از اینکه داشت از من و بچه سواستفاده می کرد . ما هم جزونقشه بودیم . یعنی به عنوان رد گم کردن باید با او می رفتیم . دوباره گفت: کجای شرق رو دوست داری؟

از خدا خواسته گفتم: من تا حالا امام رضا نرفتم . اگه می شه بریم مشهد .

کف دست هایش را بر هم کوبید و گفت: ای وای . . . زدی تو خالو منم چند ساله که نرفتم . پس بار و بندیل رو جمع کن روز اول راه بیفتیم .

- باشه . وسایل پخت و پز هم بیارم؟

- نه بابا . اصلا خوشم نمیاد تو سفر غذا بپزی . بی خیال این حرف ها .

سال تحویل شد . امسال توی هفت سین ، سه تا شمع روشن کردم . سه تا تخم مرغ رنگ کردم . حالا دیگر سینا هم حساب می شد . تازه زبان باز کرده بود و با شیرینی زبانی هایش دلم را می برد . راهی مشهد شدیم . ولی با ماشین خودمان . تعجب کرده بودم . می دانستم مشکل مالی نداریم . پس چرا باید به سختی برویم؟ چرا با هواپیما نمی رویم . دلم طاقت نیاورد . از سروش پرسیدم: راستی چرا با ماشین؟ خوب با هواپیما می رفتیم .

داشت چمدان ها را در صندلی عقب جای می داد که گفت: دِ نمی دونی . مشهد باید با سختی رفت .

- چرا؟

- ثواب داره خانوم . ثواب داره . اونم دفعه اول .

به گروه خونش نمی خورد از این حرف ها بزند . اهلش نبود . تنها چیزی که سرش نمی شد اعتقادات مذهبی بود . حالا برای من منبر می رفت . می دانستم علت خاصی دارد اما نمی دانستم عمق فاجعه اش چقدر است . راه افتادیم . هوا خنک و خوب بود . هر از گاهی جایی نگه می داشت پیاده می شدیم . چای می خوردیم .

برچسب ها : ,,,,

بخش نظرات این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
ما در شبکه های اجتماعی :

امکانات سایت

 
  دفنرمقام معظم رهبری 
   

   سایت ریاست جمهوری 


 

 

سایت آیت الله هاشمی رفسنجانی

  یادمان خاتمی  

 

دانلودکتابهای درسی

 

آزمون آنلاین

   

دانلودبرنامه های کاربردی

 


 آمارآنلاین جهان 

وبسایت ما

 
  فیش حقوقی فرهنگیان

 

ضمن خدمت فرهنگيان

سيستم پرداخت فرهنگيان استان قم

اتوماسيون اداري

صندوق ذخيره فرهنگيان

سامانه اسکان فرهنگيان

خانه معلم

لینک همکاران

-من یک مادرم،من یک معلمم

ورود کاربران

نام کاربری :
رمز عبور :

» رمز عبور را فراموش کردم ؟

عضويت سريع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
سفارش تبلیغ متنی قسمتی درباره وب سایت شما www.Yourweb.ir
سفارش تبلیغ متنی قسمتی درباره وب سایت شما www.Yourweb.ir
سفارش تبلیغ متنی قسمتی درباره وب سایت شما www.Yourweb.ir
سفارش تبلیغ متنی قسمتی درباره وب سایت شما www.Yourweb.ir