close
تبلیغات در اینترنت

رمان اسیرسرنوشت قسمت اول

مشاهده تعرفه تبلیغات و سفارش تبلیغات مشاهده تعرفه تبلیغات و سفارش تبلیغات

جستجو


Google

در اين وبسايت
در كل اينترنت

ویژه مدیر وب سایت



در اين وبسايت
در كل اينترنت
 

لينک هاي کاربردي

 

لوگوي دوستان

 


نسيم انديشه

مدرسه امام خميني 
من يک مادرم ، من يک معلمم 

روزنامه بخوانيد

 

سایتهای مفید














mwuor4ujura1de1br4c.png

مترجم سایت


روزنامه ها

آمار

آمار مطالب آمار مطالب
کل مطالب : 59
کل نظرات : 11
آمار کاربران آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 1

آمار بازدیدآمار بازدید
بازدید امروز : 33
بازدید دیروز : 182
ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز : 10
آي پي امروز : 7
آي پي ديروز : 19
بازدید هفته : 563
بازدید ماه : 2,957
بازدید سال : 13,503
بازدید کلی : 83,310

اطلاعات شما اطلاعات شما
آی پی : 54.166.203.17
مرورگر :
سیستم عامل :
امروز : جمعه 30 شهریور 1397
تاریخ : چهارشنبه 03 تیر 1394
خوش آمدید
تاریخ : پنجشنبه 11 آذر 1395
نرم افزار حسابداری مدارس SchoolAccounting
تاریخ : جمعه 13 آذر 1394
جدیدترین جملات پشت کامیونی
تاریخ : پنجشنبه 12 آذر 1394
رمان اسیرسرنوشت قسمت آخر
تاریخ : پنجشنبه 12 آذر 1394
رمان اسیرسرنوشت قسمت پنجم

تبلیغات

رمان اسیرسرنوشت قسمت اول

دسته: عمومی,داستان, تاریخ ارسال: چهارشنبه 11 آذر 1394 ساعت: 8:39

به نام خدا 
باغ سر سبز و قشنگی بود . کنار چشمه ای نشسته بودم . دست هایم را پر از آب کردم و بالا آوردم تا آب بنوشم . نگاهم متوجه سیب سرخی شد که در آب می چرخید و سیب را گرفتم . هنوز قطرات آب روی سیب بود . سیب را جلوی دهانم بردم یکدفعه متوجه شدم که تمام سیب را کرم خورده . جیغ کشیدم و سیب را پرت کردم . 
از خواب پریدم ، مادرم را کنارم دیدم که دستش را روی پیشانی گذاشته و با صدای آرام می گفت : « لیلا جان خواب دیدی مادر ؟ »
من که تازه به خود آمده بودم ، متوجه شدم تمام آن چه را که دیدم ، خوابی ببیش نبوده . آرام بلند شدم و از مادرم خواهش کردم که یک لیوان آب برایم بیاورد . مادرم از کنارم بلند شد و به آشپزخانه رفت . نگاهی به پنجره ی اتاقم انداختم . هوا مهتابی بود . ستاره ها می درخشیدند . هنوز در فکر خوایم بودم . مادرم بعد از چند لحظه وارد اتاق شد . لیوان اب را که در یک پیش دستی بود به من داد و با مهربانی گفت : 
- فردا امتحان داری عزیزم ، سعی کن راحت بخوابی . ساعت از دو گذشته ، چیزی به صبح نمانده . 
- چشم مادر ، فقط یادت باشه ، ساعت شش بیدارم کنی ، باید یک بار دیگر کتابم را مرور کنم . 
- باشه دخترم . 
لیوان آب را از دست من گرفت و بعد از گفتن « شب به خیر » برق اتاق را خاموش کرد . 
صبح روز بعد به همراه دوستم « اعظم » راه دبیرستان را پیش گرفتیم . فاصله خانه تا دبیرستان راه زیادی نبود . من و اعظم اکثر روزها این راه را پیاده می رفتیم . آن روز اعظم پیشنهاد داد با تاکسی برویم . نگاهی به صورت اعظم انداختم . خسته به نظر می رسید . از او پرسیدم : 
مثل اینکه دیشب خوب نخوابیدی ؟ 
- درسته دیشب مهمون داشتیم . خاله بزرگم با شوهرش و پسرش از شهرستان اومدن . امیر پسر خاله ام در کار حسابداری تجربه دارخ . قبلاً قرار بود زمانی که امیر از سربازی برگشت ، پیش پدرم بیاید و کار حسابداری تولیدی را به عهده بگیرد . 
به آن سوی خیابان رفتیم که سوار تاکسی بشویم . کمی جلوتر از آن جایی که ما منتظر تاکسی بودیم ، مردم تجمع کرده بودند . مثل اینکه اتفاقی افتاده بود . به سرعت خودمان را به جمعیت رسانیدم . پسر بچه ای با یک موتور تصادف کرده و از ناحیه سر زخمی شده بود . مردی که به نظر می رسید صاحب موتوری است ، فوری پسرک را داخل یک ماشین گذاشت و همراه یکی دو نفر دیگر به بیمارستان بردند . کم کم جمعیت متفرق شدند . به دبیرستان که رسیدیم ، کمی دیر شده بود ویکی دو نفر از دبیرها مشغول پخش ورقه های امتحان بودند . 
من و اعظم هر کدام سر جای خود نشستیم . بعد از گرفتن ورقه ، شروع کردم به نوشتن . مشغول پایخ به یکی دو سوال آخر بودم که اعظم بلند شد و ورقه اش را به مسوولی که آنجا ایستاده بود ، تحویل داد . بعد از چند دقیقه ، من هم ورقه امتحانم را تحویل دادم . 
به حیاط رفتم . اعظم گوشه ای به دیوار تکیه داده بود . 
چشمش که به من افتاد ، به طرفم آمد و پرسید : « چطور بود ؟ » 
لبخندی زدم و سرم را به به علامت مثبت تکان دادم . راه خانه را پیش گرفتیم . اعظم در بین راه گفت که می خواهد عصر به منزل ما بیاید تا درس بخوانیم . 
خانه اعظم دو کوچه با منزل ما فاصله داشت . سر کوچه رسیدیم اعظم از من خداحافظی کرد و رفت . 
آن روز استراحت پدرم بود و می دانستم به محض این که مرا ببیند ، از وضع امتحان می پرسد . قیافه خوشحال و راضی به خود گرفتم . کلیدم را در آوردم . در حیاط را باز کردم . پردم مشغول رسیدگی به باغچه بود با صدای بسته شدن در حیاط سرش را بالا آورد . گفتم : 
سلام پدر ، خسته نباشی ، پدر بیلچه کوچکی را که در دست داشت درون گلدان خالی کنار باغچه گذاشت و جواب داد : 
خیلی ممنون دخترم ! 
سپس ادامه داد : 
امتحانها چه طوره ؟ 
با گفتن جمله « خیلی خوبه پدر » از پله های بالا رفتم . مادرم طبق معمول در آشپزخانه بود . با صدای بلند سلامی کردم و به اطاق خودم رفتم . لباس هایم را عوض کردم و به آشپزخانه رفتم تا کمی به مادرم کمک کنم . بعد از صرف غذا ، ظرف ها را شستم و به اطاق خودم برگشتم تا کمی استراحت کنم . 
خنکی کولر در آن هوای گرم چه قدر لذت بخش بود . سکوت خانه را فرا گرفته بود و فقط صدای قناری خوش صدایی که پدرم داشت به گوش می رسید . 
آن روز مادرم وقت دکتر داشت و باید برای گرفتن نوار قلب می رفت . عصر وقتی از خواب بیدار شدم ، کسی در منطل نبود . مادرم عصرانه ی مرا روی میز آشپزخانه گذاشته بود . تصمیم گرفتم اول نمازم را بخوانم . آخرین رکعت نماز عصر را می خواندم که صدای زنگ در بلند شد . چند دقیقه ای طول کشید تا در را باز کردم . پشت در اعظم ایستاده بود به محض این که چشمش به من افتاد سلامی کرد و پرسید : 
خوابیده بودی ؟ 
- نه ، داشتم نماز می خواندم ، بیا تو . 
اعظم با گفتن قبول باشه وارد حیاط شد . فواره حوض باز بود . گل های سرخ و صورتی که تازه باز شده بودند ، زیبایی خاصی به حیاط داده بودند . چند دقیقه ای در حیاط ایستادیم و مشغول صحبت کردن شدیم ، اعظم پرسید : 
مادرت منزل نیست ؟ 
گفتم : 
نه رفته دکتر ، مدتی است که قلب مادرم ناراحته ، این طور که دکتر گفته ، باید هرچه زودتر عمل بشه . 
اعظم تعجب کرد . پرسید : 
قبلاً راجع به این موضوع چیزی نگفته بودی ! 
دستی به موهایم کشیدم و جواب دادم : 
امروز وقتی از مدرسه برگشتم مادرم موضوع عمل را برایم گفت . 
صدای زنگ تلفن به بحث ما خاتمه داد . هر دو رفتیم داخل ساختمان ، گوشی را برداشتم ، کسی صحبت نمی کرد . اکثر اوقات از این جور مزاحم های تلفنی داشتیم . اهمیت ندادم و گوشی را گذاشتم . 
صدای سوت زودپز را که شنیدم به آشپزخانه رفتم و اجاق گاز را خاموش کردم . چشمم به میوه و شیرینی روی میز افتاد . اعظم را صدا کردم و هر دو مشغول خوردن صبحانه شدیم . 
سپس به اتاق من رفتیم و شروع کردیم به خواندن کتاب هایمان . خانه ساکت بود . تنها صدایی که به گوش می رسید زمزمه کردن اعظم بود . من و اعظم از دوران دبیرستان ، در یک کلاس بودیم . من با روحیه اعظم خیلی خوب آشنا بودم . او عادت داشت که هر وقت درس می خواند قدم بزند و زیر لب هر چه را می خواند ، زمزمه کند . بر عکس او من ، یک جا می نشستم و بدون هیچ صدایی کتاب را می خواندم . 
با دیدن قدم زدن اعظم ، برای لحظاتی کوتاه ، به گذشته برگشتم . به زمانی که تازه کلاس اول دبستان را ثبت کرده بودم . و در روز اول مدرسه با اعظم دوست شدم . 
در فکر بودم که صدای زنگ خانه مرا به خود آورد . اعظم نگاهی به معنای یعنی ممکنه کی باشه به من انداخت . من هم شانه هایم را بالا انداختم . چادرم را سر کردم . از پله های حیاط که پایین می رفتم ، پرسیدم : 
کیه ؟ ولی جواب نشنیدم . در حیاط را باز کردم . پسر جوانی پشت در ایستاده بود من که فکر می کردم تا به حال او را ندیده و نمی شناسم منتظر ماندم تا حرفی بزند . او گفت : 
آقای رستمی ؟ 
از آن جایی که نام و نام خانوادگی ما راستین بود جواب دادم : 
خیر آقا ، اشتباه زده اید . 
پسر جوان که همین طور نگاهش را به من دوخته بود گفت : 
- ولی گفتند این جا منزل آقای رستمی است . که من دوباره جواب دادم : نه آقا اشتباه آدرس دادند این منزل نیست . پسر جوان عذر خواهی کرد و رفت . در را بستم و به اتاقم برگشتم . 
اعظم پرسید : 
- چه قدر طول کشید . کی بود ؟ 
- یکی اشتباهی زنگ زده بود . 
از اعظم پرسیدم : 
- منزل آقای رستمی در این کوچه داریم ؟ 
نه چطور مگه ؟ 
- همین طوری پرسیدم ، آخه طرف خونه ی آقای رستمی رو می خواست . 
اعظم خنده ای کرد و بعد از سر جایش بلند شد و گفت : خوب لیلا جون کاری نداری ؟ من دیگه باید برگردم . 
- حالا زوده ، کجا می خوای بری ؟ 
- نه دیگه باید برم . مادرم گفته زود بر گردم . می دونی که مهمون داریم .
بعد از رفتن اعظم نیم ساعتی تنها بودم . در این فاصله تلفن دو بار زنگ زد . بار اول خاله مهین بود و بار دوم آقا جون . 
آقا جون قصد داشت شب به منزل ما بیاید . او می خواست راجع به عروسی عمو حمید با پدر و مادر مشورت کند . 
آن شب آقا جون راجع به عمو حمید و اینکه چطوری به دختری که در دانشکده هم کلاسیش بوده علاقه مند شده صحبت کرد . 
این طور که آقا جون می گفت عمو حمید برای مخارج جشن عروسی نیاز به پول داشت و چون قرار بود عروس جدید را به خانه آقا جون ببرند ، به عمو حمید و آقا جون تصمیم گرفته بود به خانه تغییراتی بدهند و آن را تعمیر کنند . همگی خوشحال بودیم که آقا جون را بعد از سال ها ، دوباره شاد می دیدیم . او از زمانی که مادر بزرگ فوت کرده بود دیگر علاقه ای به زندگی نشان نمی داد . ازدواج عمو حمید باعث شده بود که آقا جون از آن حالت افسردگی در بیاید . 
آن شب آقا جون گفت ، تصمیم دارد خانه کلنگی شمیران را بفروشد و سهم پدر و عمو حمید را به هر یک بدهد . 
پدر از تصمیم آقا جون راضی به نظر می رسید او از جایش بلند شد و یک سیگار روشن کرد سپس رو کرد به مادر و گفت : 
خدا رو شکر ، دیگه برای عمل جراحی مشکلی نداریم مادر لبخندی بر لبانش نشست و رو کرد به آقا جون و از او تشکر کرد . 
صبح روز بعد پدر به اداره رفت . او در آتش نشانی خدمت می کرد و در هر چهل و هشت ساعت یک بار 12 ساعت مرخصی داشت . پدر به شغلش افتخار می کرد . او از صمیم قلب به جامعه خدمت می کرد و نسبت یه خانه و هانواده اش ، شدیداً احساس مسئولیت می کرد . 
پدر از زمانی که فهمیده بود مادر دچار ناراحتی قلبی شده ، سعی می کرد تمام مدت استراحتش را در خانه بماند و از مادر پرستاری کند . او مرتب به من توصیه که در نبودش کاملاً مواظب مادر باشم . 
فقط دو ورز دیگر امتحان داشتم و بعد از آن می توانستم مرتب در خانه بمانم ، چون من در سال آخر دبیرستان بودم . 
طرق گفته های دکتر غفاری ممکن بود مادر دچار حمله ی قلبی بشود ، و ما نگران همین مساله بودیم . 
آن روز ، بعد از این که پدر به اداره رفت ، از آقاجون خواهش کردم تا از دبیرستان برگردم پیش مادر بماند . 
از طرف مادر که خیالم راحت شد ، رفتم ر خانه اعظم . چند لحظه منتظر شدم تا او بیاید . سپس هر دو راه دبیرستان را پیش گرفتیم . 
در بین راه اعظم گفت پدر و مادر قصد دارند به شهرستان برگردند و از آن روز به بعد امیر نزد آنها می ماند و در تولیدی پدرش مشغول کار حسابداری می شود . 
من و اعظم چنان گرم صحبت بودیم که نفهمیدیم چه وقت به دبیرستان رسدیدیم . طبق معمول روزهای قبل ، سر جلسه رفتیم . آن روز امتحان شیمی داشتیم . من در درس شیمی ضعیف بودم ، به همین دلیل دچار دلهره ی شدیدی شده بودیم . 
ورقه ها را پخش کردند . سوالها به نظرم آسان می آمدند ، اکثر سوالها را جواب دادم ، ولی شک داشتم که آیا نمره ی قبولی را می گیرم یا ، نه . 
در فکر نمره بودم که صدای یکی از دبیرهایی را که سر جلسه ایستاده بود شنیدم . 
وقت تمام شد . بچه ها ورقه هاشون رو تحویل بدهند . 
نگاهی به طرفی که اعظم نشسته بود انداختم ، صندلی او خالی بود . معلوم بود که او زودتر ورقه امتحانش را تحویل داده . 
بلند شدم و ورقه ی خود را به دست دبیر شیمی دادم . به حیاط دبیرستان رفتم . اعظم گوشه ی آبخوری دست به سینه ایستاده بود . من هم به آبخوری رفتم و دست و صورتم را شستم . اعظم در فکر بود . پرسیدم : 
به نظرت نمره ی قبولی رو می گیری ؟ 
- سوال ها سخت بودند چند تا رو ننوشتم . 
- منم یکی دو تا رو جواب ندادم . 
اعظم یکی دو قدم جلوتر از من برداشت و گفت : 
نزدیک ظهر شده بهتره برگردیم . 
تا آن روز ندیده بودم که اعظم در برگشتن به خانه عجله کند . در ذهنم سوالی پیش آمد ولی به روی خود نیاوردم و سعی کردم قدم هایم را به تندی قدم های او بردارم . وقتی به خانه رسیدم عمو حمید آمده بود تا آقا جون را همراه خودش ببرد . عمو حمید در رشته ی گرافیک تحصیل می کرد و به هنر علاقه داشت . عمو گفت : که مینا با پدر و مادرش صحبت کرده و آنها روز پنج شنبه هفته بعد را برای خواستگاری تعیین کردند . 
من از مادرم خواستم تا پارچه ی حریر صورتی رنگی را که سال گذشته پدر بزرگ از مکه برایم آورده بود ، به خیاطی دوستش ، مریم خانم ، ببرد تا برای روز پنج شنبه لباسی که طرحش را روی کاغذ کشیده بودم آماده کند . 
قرار شد ، عصر ، بعد از انجام کارهای منزل ، من و مادرم به خیاطی برویم . مادر مشغول نظافت داخل ساختمان شد . من هم شستن حیاط را به عهده گرفتم . 
پله های حیاط را که می شستم ، صدای زنگ خانه و صدای زنگ تلفن هم زمان بلند شد . فکر کردم شاید اعظم باشد . دویدم و در را باز کردم . 
ولی اعظم نبود . همان پسری بود که دیروز امده بود و تعجب کردم . قبل از این که چیزی بگوید ، در را روی هم گذاشتم . رفتم و روسری را که مادرم با بقیه ی لباس های شسته روی طناب پهن کرده بود ، روی سرم انداختم . برگشتم و در را باز کردم . پسر که معلوم بود این بار کمی خجالت می کشد پرسید : 
منزل آقای رستمی ؟ 
- خیر آقا ، دیروز خدمت شما عرض کردم ، این جا ما آقای رستمی نداریم . 
او یک قدم به عقب گذاشت و مثل کسی که دلش نمی خواست برود ، پرسید : 
گفتند توی این کوچه خانه خریده ، شما نمی دونید ....
حرفش را قطع کردم و گفتم : 
نگفتید پلاک چنده ؟ 
- پلاک را نمی دونم ، ولی آدرس این کوچه را دادند . 
- نه آقا آدرس رو اشتباهی دادند . ما 10 ساله که این جا زندگی می کنیم و در این کوچه هم چنین کسی را نمی شناسیم . 
جوان سرش را پایین انداخت و گفت : 
ببخشید مزاحم شدم . 
- خواهش می کنم . 
مادرم هنوز با تلفن صحبت می کرد . از حرف هایی که می زد فهمیدم خاله ام تماس گرفته .

بعد از تمام شدن مکالمه تلفنی مادر با خاله مهین ، پارچه و الگو را پیش مریم خانم بردیم . مریم خانم تاکید کرد که روز سه شنبه برای پرو لباس پیش او بروم.
موقع برگشتن مادر به عطاری رفت و کمی داروی گیاهی خرید.
وقتی به منزل برگشتیم هوا رو به تاریک شدن می رفت پدر برگشته و مشغول روزنامه بود .
او خسته به نظر می رسید. چند لحظه بعد سیگارش را خاموش کرد و روزنامه را روی میز گذاشت.
مادر در آشپز خانه تدارک شام می دید. من هم روبروی پدر نشسته و سرگرم دیدن برنامه تلویزیون بودم.
پدر از روی کاناپه بلند شد و رو کرد به من و گفت:
- می خواهم دوش بگیرم . اگرکسی زنگ زد و با من کار داشت بگو بعداّ تماس بگیرد.
- حتما پدر.
زمانی که پدر حمام بود ، فقط یک نفر تلفن زد ، اعظم بود.
- سلام لیلا،حالت چه طوره؟
- سلام خانم ، چه عجب و چه خبر؟
اعظم خنده ای کرد و گفت :
خبر مهمی نیست . قراره روز شنبه در کلاس شنا ثبت نام کنم ، زنگ زدم بپرسم اگر تو هم میای باهم بریم.
از اعظم تشکر کردم و گوشی را گذاشتم .
چند دقیقه بعد پدر از حمام بیرون آمد، پرسید:
کسی برای من تلفن نکرد؟
بعد رفت کنار تلفن نشست . شماره بیمارستان سوانح سوختگی را گرفت و ازحال مصدوم هایی که ظهر آن روز به بیمارستان فرستاده بودند مطلع شد.پدرم به خاطر وضعیت جسمانی مادر که نباید خبر ناگهانی و ناراحت کننده می شنید هیچ وقت راجع به اتفاقاتی که در طول مدت خدمتش رخ می داد صحبت نمی کرد. و همیشه سعی می کرد هر قدر هم که تحت تاثیر حادثه های بیرون قرار میگیرد ، در منزل عکس العمل نشان ندهد.
چند دقیقه بعد مادر با یک سینی چای تازه دم وارد سالن شد . لبخندی زد و به پدر گفت : عافیت باشه. سپس سینی را روی میز گذاشت و کنار پدر نشست . پدر یک استکان چای برداشت و رو کرد به مادر و گفت:
مهری ! امروز یک نفر به اداره ما آمده بود و می خواست مرا ببیند ولی من در اداره نبودم و برای ماموریت خارج از شهر رفته بودم . این طور که همکارانم می گویند اومرد جوانی بوده.
مادر با لبخندی که بر لب داشت گفت:
- نگران نباش . شاید از خانواده مینا بوده و برای تحقیق آمده باشد.
- نمی دانم او راجع به من سوالاتی کرده و شماره تلفن منزل را خواسته.
مادر بلند شد و برای چیدن میز شام به آشپز خانه رفت .
من راجع به کلاسهای تابستانی با پدر صحبت کردم و از او اجازه گرفتم که روز شنبه ، بعد از این که امتحانم را دادم ، همراه اعظم به ورزشگاه بروم و در کلاس شنا ثبت نام کنم.
چند دقیقه بعد صدای مادر را شنیدم:
بیایید شمام حاضره.
پدر از جایش بلند شد و پرسید: 
کد بانوی خونه امشب چی درست کردی؟
مادر سرش را از پنجره کوچکی که بین آشپز خانه و سالن پذیرایی بود داخل آورد و گفت:
همون که دوست داری .
- عطرش همه جا پیچیده . قرمه سبزیه؟
- بله ظهر برای آقاجون درست کرده بودم . زیاد بود برای شام هم گذاشتم.
سر میز شام که نشسته بودیم ، پدر سوال کرد:
- مهری ! دکتر چندم ماه را برایت نوبت زد؟
- نوزدهم چطور مگه؟
- همین طوری پرسیدم فکر کردم برنامه ریزی شیفتم را مرتب کنم که بتوانم همراهت بیایم آخر.....
مادر لیوان آبی را که در دستش بود روی میز گذاشت و حرف پدر را قطع کرد و گفت:
- نگران نباش اگر نتونستی من با لیلا می روم.
من که تا آن لحظه سکوت کرده بودم ، یک برگ دستمال کاغذی برداشتم و دور لبم را پاک کردم و گفتم:
- نوزدهم سه شنبه است . قراره من و اعظم برای پرو لباسم پیش مریم خانم بریم.
- مهم نیست . خودم تنها می رم دخترم.
- دکتر غفاری سفارش کرده تنها نباید جایی بری . لیلا می تونه صبح به خیاطی بره و بعد از ظهر همراه شما به مطب بیاد.
از روی صندلی بلند شدم و بشقابم را توی ظرفشویی گذاشتم . وقتی خواستم از آشپزخانه بیرون بروم گفتم :
- چشم پدر همین کار را می کنم.
فردای آن روز وقتی از دبیرستان بر می گشتیم امیر را دیدیم. او به طرف ما آمد. من برای اولین بار بود که امیر را می دیدم. جوان مودب و سربزیری به نظر میرسید. امیر جلو آمد و با من و اعظم احوالپرسی کرد. او مقداری از چیزهایی را که برای خانه خریده بود به دست اعظم داد . این طور که او می گفت قراربود شریک پدر اعظم ، به اتفاق خانواده اش برای شام به منزل آنها بروند.
ادامه راه را همراه امیر برگشتیم . در بین راه از جمله تعریف هایی که امیر می کرد این بود که قرار شده در کارگاه تولیدی بیمه شود او از کارش بسیارراضی به نظر میرسد و می گفت قصد دارد به زودی مستقل زندگی کند.
سرکوچه که رسیدیم از امیر و اعظم خدا حافظی کردم و راه خانه را پیش گرفتم نزدیک خانه که رسیدم همان پسری که منزل آقای رستمی را می خواست پیدا کند در کوچه مشغول قدم زدن بود. او به محض این که چشمش به من افتاد ،کمی جلوتر آمد و سلام کرد . قبل از این که دوباره چیزی بگوید پرسیدم:
بالاخره موفق شدید آقای رستمی را ببینید؟
- بله توی همین خیابون هستند.
سپس ادامه داد ببخشید و سرش را پایین انداخت و رفت .
چند قدمی دیگر مانده بود که به خانه برسم. کلیدم را از کیفم در آوردم و در را باز کردم ، موضوع آقای رستمی کمی برایم جالب شده بود. به یاد چهرهُ آن جوان افتادم . چشمانی سبز و خمار با موهای خرمایی که به یک طرف شانه زده بود. قد کشیده و اندامی به نسبت لاغر داشت . خوش لباس به نظر می رسید. هر سه دفعه ای که اورا دیدم متوجه شدم با سویچی که در درست دارد بازی می کند.
صبح سه شنبه به خانه اعظم رفتم . در نیمه باز بود .سرم را داخل بردم . مادر اعظم را دیدم . مشغول شستن قالیچه کوچکی بود که همیشه آن را در آشپز خانه می انداخت.
صدا زدم :
شمسی خانم سلام، اعظم هست؟
شمسی خانم در همان حالتی که نشسته بود سرش را رو به در برگرداند و با لبخند جواب داد :
بفرما تو لیلاجون، اعظم خوابیده.
تعجب کردم . اعظم همیشه صبح زود از خواب بیدار می شد. رفتم داخل . شمسی خانم حال مادرم را پرسید. گفتم: شکر خدا بهتره.
به اتاق اعظم رفتم. او تازه از خواب بیدار شده بود. از او خواستم همراه من به خیاطی بیاید. اعظم بعد از این که صبحانه مختصری خورد از مادرش اجازه گرفت . به طرف منزل مریم خانم به راه افتادیم.
در راه متوجه شدم اعظم در فکر است. پرسیدم:
اتفاقی افتاده ؟
اعظم در حالی که با بند کیفش بازی میکرد گفت :آقای محمدی شریک پدرم رو میگم ،منو واسه پسرش خواستگاری کرده.
مبارک باشه ، پسرش چیکاره هست؟
- اینطور که پدرم تعریف می کنه وضعش خوبه . تعلیم رانندگی داره .
- خب نظر خودت چیه؟
- من فعلا قصد ازدواج ندارم.
می دانستم که اعظم موضوعی را پنهان می کند.
سعی کردم دیگر سوالی نپرسم . به خانه مریم خانم رسیدیم . مریم خانم مشغول خیاطی بود. چند دقیقه ای منتظر نشستیم. بعد از این که مریم خانم لباسم را پرو کرد گفت:
پنج شنبه صبح لباس آماده است. از او تشکر کردم و با اعظم به خانه برگشتم.
آن روز اعظم تا ظهر پیش من بود . بعد از این که اعظم رفت ، در انجام داد ن کارهای منزل به مادرم کمک کردم، بعد ازظهر مادرم تلفن زد و یک تاکسی تلفنی خواست . چند دقیقه بعد، رانندهُ تاکسی زنگ در خانه را به صدا در آورد. من رفتم و در را باز کردم . مادرم هم درهای ساختمان را قفل کرد . سپس هر دو سوار شدیم. مادرم آدرس مظب دکتر غفاری را به راننده داد . به مطب که رسیدیممادر کرایه آژانس را پرداخت وقتی پیاده شدیم راننده در حالی که بقیه پول را به دست مادرم می داد، پرسید :
منتظر باشم؟
- نه خیلی ممنون شما بفرمائید.
تاکسی حرکت کرد. مادرم چادر را روی سرش مرتب کرد و به آرامی از پله های مطب بالا رفت. من هم پشت سر او آرام آرام بالا می رفتم. مطب دکتر غفاری طبقه دوم بود و نیازی به استفاده از آسانسور نبود من قبلا یکبار دیگر همراه مادر پیش دکتر غفاری رفته بودم. وارد مطب شدیم. سه 
نفر نشسته بودند. منشی دکتر غفاری وقتی مادر را دید، نیم خیز از جایش بلند شد و با لبخندی که بر لب داشت گفت:
بفرمائید حالتون چطوره خانم راستین.
مادر به طرف او رفت و بعد از اینکه با منشی احوال پرسی کرد رفتیم و روی مبل های چرمی و راحتی که کنار سالن به طور منظمی چیده شده بودند نشستیم. چند تا مجله خارجی روی میز وسط سالن بود من یکی را برداشتم و شروع به ورق زدن کردم.
چند لحظه بعد در اتاق دکتر باز شد پیرزنی به همراه مرد جوانی که به نظر می آمد پسرش باشد بیرون آمدند، زنگ اتاق دکتر به صدا در آمد . منشی رو کرد به خانم جوانی که یک دختر بچه همراه داشت و گفت: نوبت شماست بفرمائید.
بیمار به داخل اتاق دکتر رفت . تلفن زنگ زد. منشی گوشی را برداشت و با گفتن جمله « مطب دکتر غفاری بفرمائید» شروع به صحبت کرد. چند لحظه بعد آن خانم از اتاق دکتر بیرون آمد ، باشنیدن زنگ اتاق دکتر منشی همان طور که صحبت می کرد ، با انگشت اشاره کرد به مرد مسنی که با کمی فاصله کنار من نشسته بود. مرد که مشغول خواندن روزنامه بود متوجه حرکت منشی نشد. من به آرامی گفتم: ببخشید آقا ، مثل اینکه نوبت شماست بفرمائید . با گفتن کلمه متشکرم مرد از جایش بلند شد . روزنامه را زیر بغل گذاشت و با گرفتن اجازه از منشی وارد اتاق دکتر شد. در همین لحظه دو دختر جوان به همراه خانمی که به نظر می آمد مادر آنها است وارد شدند. منشی تازه مکالمه تلفنی اش تمام شده بود. زنگ اتاق دکتر به صدا درآمد . منشی از روی صندلی بلند شد و با زدن یکی دو ضربه کوچک به در وارد اتاق دکتر شد. چند لحظه بعد. درحالی که کاغذی در دست داشت بیرون آمد . پشت میز خودش نشست و شروع کرد به نوشتن مطلبی در روی کاغذ. وقتی مرد بیمار از اتاق دکتر بیرون آمد پس از پرداختن حق ویزیت کاغذ را از منشی گرفت و پرسید :
فردا ساعت چند بیمارستان بروم؟
ساعت 8 صبح پدرجان یادت باشد ، صبحانه نخوری .
منشی این را گفت و رو کرد به مادر و گفت:
خانم راستین بفرمائید. مادر ازجایش بلند شد و به طرف میز منشی رفت .

ویزیت دکتر را روی میز گذاشت و شماره ای را از او گرفت.

همراه مادر به اتاق دکتر رفتم. دکتر غفاری کنار پنجره ایستاده بود و بیرون را تماشا می کرد . مادر جلو رفت و سلام کرد . دکتر سرش را برگرداند. مادر را که دید خنده ای کرد و گفت :

- حالتون چطوره؟

- شکر خدا دکتر، با مصرف داروها بهترم.

- بفرمائید بنشینید . آقای راستین حالشون چطوره ؟ گویا امروز تشریف نیاوردند.

-امروز ماموریت داشت. با دخترم اومدم.

دکتر غفاری نگاهی به من انداخت .سلام کردم . گفت :

سلام دخترم، سپس ادامه داد:

بله فکر می کنم ایشون رو قبلا دیدم.

وقتی دکتر شروع کرد به معاینه، رفتم و روی صندلی کنار اتاق نشستم . معاینه مادر ده دقیقه ای طول کشید. دکتر بعد از این که فشار خون مادر را گرفت ، زنگ اتاقش را به صدا در آورد. چند لحظه بعد منشی در زد و داخل شد.

- بله دکتر

دکتر دستگاه فشار خون را روی میز گذاشت و گفت:

- خانم لطف کنید ، پرونده خانم مهری راستین را بیاورید.

منشی از اتاق بیرون رفت . مادر داشت آستین لباسش را پایین می آورد که دکتر پرسید : اگر اشتباه نکنم قبلا گفته بودید که با آقای راستین نسبت فامیلی دارید درسته؟

- بله ، پدر من و پدر آقای راستین باهم پسر عمو هستند

دکتر نسخه مادر را نوشت و به دست او داد. لحظه ای بعد منشی در حالی که پرونده ای سبز رنگ که اسم مادر را با خط درشت روی آن نوشته بود در دست داشت . وارد اتاق شد . پرونده را روی میز گذاشت و برگشت دکتر غفاری بعد از چند دقیقه مطالعه پرونده رو کرد به مادر و گفت:

راجع به عمل باید با آقای راستین صحبت کنم. لطف کنید به ایشان بگویید پنج شنبه هفته دیگه سری به من بزنه.

مادر که معلوم بود کمی نگران شده سرش را به علامت مثبت تکان داد . بعد از این که از دکتر خداحافظی کردیم و از اطاق او بیرون آمدیم. چند بیمار دیگر که تازه آمده بودند در سالن نشسته بودند، منشی مشغول صحبت با تلفن بود. من و مادر از او خدا حافظی کردیم و از مطب بیرون آمدیم. مادر حال زیاد خوشی نداشت. دست اورا گرفتم و به آن طرف خیابان بردم . یک تاکسی در بست گرفتم . وقتی سوار شدیم مادر آدرس دارو خانه ای که همیشه داروهایش را از آنجا می گرفت از کیف درآورد و به دست راننده تاکسی داد . به داروخانه که رسیدیم، مادر پیاده شد و رفت که داروهایش را بگیرد، کمی پایین تر از داروخانه مغازه میوه فروشی بود . پیاده شدم و مقداری میوه خریدم.

وقتی برگشتم مادر داروهایش را گرفته و منتظر من در تاکسی نشسته بود. میوه ها را جلوی پای مادر گذاشتم. سوار ماشین شدم و به سمت خانه حرکت کردیم. وقتی به خانه برگشتیم، هوا تاریک شده بود. مادر خسته بود داروهایش را به دستور دکتر مصرف کرد و به اتاق خودش رفت تا استراحت کند. آن شب پختن شام را من به عهده گرفتم. در آشپز خانه مشغول پوست کندن سیب زمینی بودم که تلفن زنگ زد. سریع رفتم وگوشی را برداشتم . پدرم بود. تماس گرفته بود که حال مادر را بپرسد . وقتی به پدر گفتم مادر خواب است، گفت:

بعدا تماس می گیرد، آن شب مادر خیلی خسته بود و من حتی برای خوردن شام هم اورا بیدار نکردم.

ساعت از ده گذشته بود که تلفن زنگ زد. برای این که صدای زنگ تلفن مادر را از خواب بیدار نکند، سریع رفتم و گوشی را برداشتم. کسی صحبت نمی کرد. گوشی را گذاشتم. دو دقیقه بعد تلفن دوباره زنگ زد . فکر کردم شاید پدر باشد. گوشی را برداشتم و گفتم : بفرمایید.

صدایی نشنیدم . فهمیدم مزاحم است گوشی را گذاشتم . دستم را بردم که سیم تلفن را از پریز بکشم، یادم افتاد که قرار است پدر تماس بگیرد . اگر کسی گوشی را برندارد ممکن است نگران شود. صدای زنگ تلفن را کم کردم . تلویزیون را روشن کردم. کانال دو تلویزیون ، گزارشی راجع به اعتیاد نشان می داد. گزارشگر برنامه با معتادین مصاحبه می کرد. از آنها سوال می کرد که به چه صورت به راه اعتیاد کشیده شدند و مجری برنامه از آمار طلاق معتادین صحبت می کرد.

برنامه ی جالبی بود . من در فکر فرو رفته بودم که با صدای زنگ تلفن به خود آمدم . حدس می زدم این دفعه باید پدر باشد . گوشی را برداشتم . حدسم درست بود ، پدر بود که دوباره تماس می گرفت . ولی وقتی به او گفتم : مادر هنوز خوابیده ، دیگر صحبتی نکرد . فقط به من سفارش کرد از مادر مراقبت کنم . صبح روز بعد وقتی ازخواب بیدار شدم پدر در خانه بود . او در آشپزخانه مشغول خوردن صبحانه بود . مادر هم رادیو را روشن کرده بود و روبروی پدرم کنار میز آشپزخانه نشسته بود . 
مادر داشت راجع به عمل جراحی صحبت می کرد . 
سلام کردم و بعد از این که یک لیوان چای ریختم ، کنار دست پدر نشستم . پدر نسبت به حرف های مادر سراپا گوش بود . بعد از این که صبحانه ام را خوردم تصمیم گرفتم خانه را مرتب کنم . در آن روزها به دلیل این که مادرم حال خوشی نداشت ، من سعی می کردم در انجام دادن کارهای منزل بیشتر به او کمک کنم . 
نیم ساعت بعد پدر به اتاق خواب رفت و خوابید . مادر هم برای خرید خانه از خانه بیرون رفت . 
در آشپزخانه ظرف ها ر می شستم که زنگ در خانه به صدا در آمد . رفتم و در را باز کردم . پشت در اعظم ایستاده بود . از دیدن قیافه او تعجب کردم اشک در چشمهایش حلقه بسته بود . دستکش هایی را که برای شستن ظرف ها دستم کره بودم در آوردم . با تعجب پرسیدم : 
چی شده ؟ بیا تو . 
اعظم در حالی که هنوز در فکر بود ، آمد داخل حیاط . با یک دست در را پشت سر بست و به پشت در حیاط تکیه داد و گفت : 
امشب میان برای خواستگاری . 
می دانستم منظور اعظم خانواده ی آقای محمدی است . دست او را گرفتم و هر دو رفتیم روی پله ی اول حیاط نشستیم . به او گفتم : 
ببین اعظم وقتی راضی به این ازدواج نیستی بهتره به این موضوع با پدر و مادرت صحبت کنی . 
با مادرم صحبت کردم او مقصر نیست . پدرم اصرار دارد که من با بهرام ازدواج کنم . 
می تونم بپرسم دلیل این که نمی خواهی ازدواج کنی چیه ؟ این طور که قبلاً تعریف کردی بهرام از موقعیت خوبی برخور داره . 
اعظم از جایش بلند شد و در حالی که را به آرامی قدم بر می داشت گفت : 
بعداً موضوع رو تعریف می کنم . 
سپس در حالی که در را باز می کرد ادامه داد : 
اومدم بگم که کلاس شنا رو از هفته ی دیگه شروع می کنیم . 
می دانستم اعظم حوصله ی بحث کردن ندارد چیزی نگفتم و بعد از این که با او خداحافظی کردم در را بستم . برگشتم و مشغول کار شدم . 
در حین کار با خودم فکر می کردم موضوعی را که قرار است اعظم تعریف کند شاید مربوط به امیر باشد ، برای اعظم نگران بودم . تصمیم گرفتم به نحوی به او کمک کنم . بهترین راه این بود که قضیه را برای خاله مهین تعریف کنم و ازا و بخواهم که موضوع را با خواهر اعظم در میان بگذارد . 
خاله مهین سال ها با الهه دوست صمیمی بود . الهه چند سالی از اعظم بزرگ تر بود و حدود دو سال بود که با پسر یکی از اقوامشان ازدواج کرده بود و از زندگی خوب و راحتی برخوردار بود . 
بعدظهر آن روز ، آقا جون به همراه عمو حمید به منزل ما آمدند . عمو حمید گفت : که میخواهد پدر را همراه خود به بازار ببرد تا برای پنج شنبه یک دست کت و شلوار بخرد . فرصت را برای دیدن خاله مهین مناسب دیدم . موضوع را برای مادرم تعریف کردم . مادر از آقا جون خواهش کرد که سر راه ما را هم به خانه ی خاله برساند . 
قبل از این که حرکت کنیم مادر برای این که مطمئن شود که خاله مهین در خانه هست یا نه ، گوشی را برداشت و شماره ی منزل خاله مهین را گرفت . آقا نادر ، شوهر خاله ، گوشی را برداشت و شروع به صحبت کرد . او وقتی فهمید که قرار است من و مادر به آنجا برویم ، خیلی خوشحال شد و همه ما را به شام دعوت کرد . 
مادر قضیه ی مهمانی را به پدر هم گفت و ازا و خواست که بعد از خرید کت و شلوار عمو حمید ، به منزل خاله مهین بیاید . 
آن شب به همگی ما خیلی خوش گذشت . من هم بعد از صرف شام ، موضوع خواستگاری اعظم را برای خاله تعریف کردم . خاله مهنی بعد از فکر کردن گفت : که حتماً به دیدن الهه می رود و جریان را برای او توضیح می دهد . 
صبح روز بعد ، به قصد دیدن اعظم از خانه بیرون رفتم . به سر خیابانی که رسیدم متوجه شدم یک بنز سفید کنار خیابان پارک شده و همان جوانی که منزل آقای رستمی را می خواست پیدا کند درون آن نشسته . به نظر می آمد باید منتظر کسی باشد . فکر کردم شاید منتظر آقای رستمی باشد . 
اهمیت ندادم و از کنار اتومبیلش گذشتم . 
به سر کوچه ی اعظم که رسیدم امیر را دیدم . چشمش که به من افتاد سرش را پایین انداخت . سلامی کرد و از کنار من رد شد . 
جلوی در خانه اعظم ، دستم را روی زنگ گذاشتم و فشار دادم . 
چند لحظه بعد اعظم در را باز کرد . با لبخند سلام کردم و گفتم : حالت چه طوره ؟ 
اعظم خودش را کنار کشید و گفت : 
بیا تو ، خوب کردی اومدی ، واقعاً به وجودت نیاز داشتم . 
با اعظم روی تختی که کنار تختی که کنار باغچه بود نشستیم . از اعظم پرسیدم : جریان خواستگاری دیشب به کجا کشیده شد ؟ 
اعظم سرش را پایین انداخته بود . در حالی که با انگشت به روی گل قالی می کشید جواب داد : 
قرار شده پدرم توی این هفته بهشون جواب بده . 
می دانستم که اعظم نیاز به دلداری دارد . دستم را روی شانه ی او گذاشتم و گفتم : 
ناراحت نباش . من دیروز موضوع را به خاله مهین گفتم . قرار شده امروز خاله بره با الهه صحبت کنه . 
دیشب وقتی پدر با آقای محمدی راجع به مهریه صحبت می کرد ، من بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم . فکر کنم الهه متوجه شد من راضی به این ازدواج نیستم . 
نگاهی به صورت اعظم انداختم . برای این که سر حرف را باز کنم گفتم : 
راستی امیر را سر کوچه دیدم ، مثل اینکه می رفت تولیدی . 
از این که بدون مقدمه حرف امیر را پیش کشیدم اعظم تعجب کرد . سرش را بالا گرفت . نگاهی به من انداخت . خنده ای کوتاه کرد و گفت : مثل این که خودت به موضوع پی بردی . 
خودم را از مرحله پرت نشان دادم و پرسیدم : 
چه موضوعی ؟ 
اعظم از روی تخت بلند شد و رفت . چند لحظه بعد با سبدی پر از میوه برگشت . سبد را با پیش دستی جلوی من گذاشت و گفت : 
وقتش رسیده اصل موضوع را برات تعریف کنم . 
سکوت کردم و منتظر ادامه ی صحبت اعظم شدم . اعظم برای این که اشکی که در چشمش بود پایین نریزد ، سرش را بالا گرفت و گفت : 
بی مقدمه بگم من امیر رو دوست دارم . 
حدسم درست بود . به هم علاقه ی شدیدی داشتند . این طور که اعظم تعریف می کرد ، قبل از دوران خدمت سربازی ، امیر از اعظم خواسته بود که منتظر بماند و با کسی ازدواج نکند . 
در واقع من متوجه شدم ، بیشتر ناراحتی اعظم به خاطر امیر است . او می گفت : که در این روزها امیر بسیار عذاب می کشد و حتی شب خواستگاری از خانه بیرون رفته و تا دیر وقت برنگشته . 
تا آنجایی که می توانستم اعظم را دلداری ادم و به او گفتم : 
به خدا توکل کن ، هر چه قسمت باشه همون میشه . 
از آنجایی که اعظم ، دختر با ایمانی بود ، حرف های من در روحیه او تاثیر عجیبی داشت . 
احساس می کردم اعظم آرامتر شده . خیالم که راحت شد ، ازا و خداحافظی کردم و به خانه برگشتم . 
چند روز بعد خاله اعظم به خانه ی ما آمد که الهه با پدرش صحبت کرده و این طور که پدرش تصمیم گرفته ، اعظم به زودی با پسر محمدی ازدواج می کند . 
صبح روز پنج شنیه ، همراه مادرم به خیاطی مریم خانم رفتیم . در بین راه به لباسم فکر می کردم . به منزل مریم خانم که رسیدیدم در باز بود . رفتیم داخل . چند مشتری نشسته بودند . مریم خانم مشغول پرو لباس یکی از مشتریان بود . مادرم شروع به احوال پرسی با مریم خانم کرد . 
چند لحظه بعد ، مریم خانم لباس من را که به چوب لباسی آویزان بود آورد و به من داد و گفت : 
بیا دخترم ، برو بپوش ، ببین عیبی نداره . 
رفتم اتاق کناری و لباس پوشیدم . خودم را در آیینه ی قدی که در گوشه ی اتاق بود دیدم . مادرم را صدا کردم تا او هم لباس را به تنم ببیند . 
از آنجایی که مریم خانم در کار خود مهارت داشت . لباس خوش دوختی شده بود . بعد از پرداختن حق الزحمه ی مریم خانم ازا و تشکر کردیم و به خانه برگشتیم . 
وقتی به خانه رسیدیم پدر در منزل بود و طبق معمول مشغول خواندن روزنامه بود . من جلوتر از مادرم وارد خانه شدم . پدر در حالی که معلوم بود در فکر است سرش را بالا کرد و بعد از این که جواب سلام مرا داد پرسید : 
مادرت کجاست ؟ 
در همین لحظه مادر از پله ی آخر به آرامی بالا آمد . پدر از جایش بلند شد ، رفت جلوی مادر ایستاد و گفت : 
کجا رفته بودی ؟ 
مادر نفسی تازه کرد . لباس مرا گرفت که در یک روزنامه پیچیده شده بود به دست پدر داد و گفت : 
این هم لباس دخترت ، وقتش رسیده ببینی که دخترت چه قدر خانم شده . 
پدر لباس را از دست مادر گرفت ، لبه ی روزنامه را کنار زد نگاهی به لباس انداخت ، در حالی که لباس را به دست من می داد گفت : برو بپوش دخترم . 
لباس را از مادرم گرفتم و به اتاق رفتم . آن روز حرکات پدرم غیر عادی به نظر می رسید . او در حالی که صحبت می کرد در فکر بود . مشغول پوشیدن پیراهنم بودم که صدای پدرم را شنیدم . این طور که دکتر غفاری با پدرم صحبت کرده بود ، می بایست مادر هر چه زودتر عمل قلب را انجام می داد . 
تازه متوجه شدم که چرا پدرم در فکر بوده . با خودم فکر کردمم که وقتش رسیده از اتاق بیرون بروم و افکار از هم پاشیده ی پدر و مادر را متوجه ی خودم کنم . کفش هایم را که رنگش سفید بود و با رنگ صورتی پیراهنم هماهنگی می کرد از داخل کمد در آوردم و پوشیدم . گل سری را که با پرهای سفید تزئین شده بود به موهایم زدم و ازا تاق بیرون رفتم . 
در آن لحظه وانمود کردم که چیزی از صحبت های آنها نشنیدم . به طرف پدر قدم برداشتم و پرسیدم : 
چه طور شده پدر ؟ 
پدر همین طور که نگاهش را به من دوخته بود ، معلوم بود هم در فکر فرو رفته و هم از زیبایی پیراهنم لذت برده . از جایش بلند شد و رو کرد به مادر و گفت : 
محشره خانم . معلومه که خانمی شده ، مثل خودت . 
بعد هم رو کرد به من و گفت : 
برگرد ، ببینم دخترم . 
من با یک چرخش آرام برگشتم ، هم زمان دستم را زیر موهایم بردم و گفتم با این گل سر و کفش ها زیباتره ، درسته ؟ 
مادر هنوز در فکر بود . کمی رنگش پریده بود . پدر که متوجه ی این حالت مادر شد ، فوری به من گفت : 
یک لیوان شربت قند برای مادرت درست کن . 
با عجله به آشپزخانه رفتم و چند لحظه بعد لیوان شربت را برای مادر آماده کردم . پدر لیوان را از دست من گرفت و با قاشقی که در لیوان گذاشته بودم چند بار دیگر آن را هم زد و به دست مادر داد . مادر شربت را خورد . من برای عوض کردن لباس به اتاقم برگشتم . 
صدای اذان از مسجد محل به گوشم می رسید . گوشه ی پرده ی اتاقم را کنار کشیدم و نگاهس به کوچه انداختم . همان بنز سفید رنگ کنار کوچه پارک شده بود . معمای منزل آقای رستمی چه کاری دارد که هر روز در این کوچه منتظر می ایستد . 
دلم می خواست حتی برای یک بار هم که شده آقای رستمی را می دیدم . 
پرده را کشیدم و لباسم را عوض کردم . 
چند لحظه بعد با زدن یکی دو ضربه به در ، مرا برای خوردن ناهار صدا کردند . 
لباس جدیدم را با سلیقه به چوب درختی و داخل کمد دیواری اتاقم گذاشتم . به آشپزخانه رفتم . مادر مشغول چیدن میز ناهار بود . پدرم در چیدن میز به او کمک می کرد و بعد از خوردن ناهار رفت تا کمی استراحت کند . مادر هم شروع کرد به منظم کردن آشپزخانه . من هم ظرف ها را شستم . بعد از تمام شدن کارها از مادر اجازه خواستم تا به منزل اعظم بروم و گردنبند مرواید او را قرض بگیرم . مادر قصد داشت به حمام برود . کلید را به من داد تا زمانی که از خانه اعظم بر می گشتم زنگ نزدم . کلید را در کیفم گذاشتم و به خانه اعظم رفتم . اعظم خواب بود . گردنبند را از مادرش گرفتم و برگشتم . 
وقتی به خانه رسیدم پدر هنوز خواب بود . مادر از حمام بیرون آمده بود و این طور به نظر می رسید قصد داشت بیرون برود . پرسیدم : 
کجا می روی مامان ؟ 
می خوام برم آرایشگاه . 
به مادر سفارش کردم ، موقع برگشتن ، یک جوراب شلواری رنگ پا برایم بخرد . 
بعد از این که مادر رفت ، من هم به حمام رفتم . 
وقتی از حمام برگشتم ، پدر از خواب بیدار شده بود . او داشت صورتش را اصلاح می کرد . به اتاقم رفتم و موهایم را سشوار کشیدم . بعد از یک ساعت مادر برگشت . موهایش را کوتاه کرده بود و رنگ قهوه ای روشن به موهایش زده بود . قیافه ی مادر جوان تر به نظر می رسید . از این که مادر را سر حال می دیدم خوشحال بودم . مادر حورابی را که سفارش داده بود خریده بود . 
هوا رو به تاریک شدن می رفت . مادر به آشپزخانه رفت و شام ساده ای را تدارک دید . بعد از این که شام را خوردیم ، من آشپزخانه را مرتب کردم . سپس به اتاقم رفتم تا لباسم را بپوشم . چند لحظه بعد صدای بوق اتومبیل آقا جون را شنیدم . پرده را کنار کشیدم . پنجره را باز ردن و سرم را از پنجره بیرون بردم . عمو حمید را دیدم که از ماشین پیاده شد و دستش را روی زنگ گذاشت . 
خنده ای کردم و گفتم : 
زنگ نزن ، شاه دوماد اومدم . 
عمو حمید سرش را به طرف پنجره چرخاند . چشمش که به من افتاد دستش را تکانی داد و گفت : 
حاضر شدید ؟ 
پنجره را بستم و رفتم در را باز کردم . عمو حمید با کت و شلوار شکلاتی که پوشیده بود قیافه ی داماد را به خودش گرفته بود . با لبخندی که هنوز روی لبم بود گفتم : 
سلام ، تو لباس دامادی چه حالی داری ؟ 
عمو حمید خندید و جواب اد : 
ای شیطون ، عالم به خصوصی داره . 
سپس ادامه داد : 
داداش و زن داداش حاضرند ؟ 
عجله نکن ، الام میان . 
سرم را از حیاط بیرون بردم و دستم را برای آقا جون تکان دادم . 
آقا جون هم یکی دو تا بوق زد و دستش را از پنجره ماشین بیرون آورد . 
چند لحظه ی بعد پدر و مادر هم حاضر شدند و بیرون آمدند . همگی سوار اتومبیل آقا جون شدیم . عمو حمید یک سبد گل زیبا و یک جعبه ی شیرینی خریده بود . 
به خانه ی پدر مینا رسیدیم . آقا جون اتومبیلش را دقیقاً رو به روی در منزل پارک کرد . همگی از ماشین پیاده شدیم . پدر سبد گل را به دست عمو حمید داد و جعبه ی شیرینی را هم من به دست گرفتم . آقا جون رفت جلو و زنگ را زد . صدایی از پشت آیفون شنیده شد « بله » آقا جون گفت « راستین هستم »

بفرمائید ، آقا جون داخل رفت و ماهم پشت سرش، حیاط منزل پدر مینا بسیار زیبابود. چراغهای حیاط همه روشن بود. باغچه ها پر از گل و درخت استخرپراز آب بود و اتومبیل مدل بالائی آخر حیاط پارک شده بود.

خانه مجلل و زیبایی بود. چند لحظه بعد آقا و خانم میانسالی که به نظر می رسید پدر و مادر مینا هستند . جلو در ورودی ساختمان ایستادند پدر مینا چند قدم جلوتر آمد و جلوی پله ها ایستاد. آقاجون از پله ها بالا رفت و با پدر مینا دست داد و خودش را معرفی کرد. پدر مینا هم دست چپش را هم زمان روی شانه آقا جون گذاشت و گفت خوش بختم «شادمان » هستم. سپس یکی یکی با خانواده مینا آشنا شدیم.

داخل رفتیم . با تعارف خانم شادمان به طرف اتاق پذیرایی راهنمایی شدیم. سپس دختر زیبائی که خیلی با سلیقه لباس پوشیده بود داخل پذیرائی آمد و شروع به احوال پرسی کرد. عمو حمید جلو رفت و سبد گل را به دست همان دختر یعنی مینا خانم داد. من هم جعبه شیرینی را روی میز کنار اتاق پذیرائی گذاشتم و سپس هر کدام روی یکی از مبلهای چیده شده نشستیم.

چند لحظه بعد ، خانم و آقای شادمان آمدند و بعد از تعارف های مربوطه هر کدام کناری نشستند.

مینا هم چند دقیقه که گذشت ، سینی شربت را آورد و پذیرائی را شروع کرد.

آقا جون و پدر با آقای شادمان شروع به صحبت کردند و گاهی اوقات نیز خانم شادمان نظری می داد.

بعد از تعیین مهریه قرار بر این شد که عمو حمید و مینا بعد از عقد صبر کنند تا درس مینا به پایان برسد.

همگی تبریک را گفتند و بعد از گذاشتن قرار خرید و دیگر مسائل بلند شدیم و از خانواده شادمان خدا حافظی کردیم.

ساعت از دوازده گذشته بود که به خانه رسیدیم. همگی خوشحال بودیم. عمو حمید و آقا جون نیم ساعتی را در خانه ما نشستند. سپس بعد از تشکر از پدر و مادر ، خدا حافظی کردند و رفتند.

شب خوبی بود، به همه خوش گذشت. فردا صبح دیرتر از روزهای دیگر از خواب بیدار شدم.

پدر توی حیاط بود. داشت گلهای باغچه را آب می داد ، مادر هم توی آشپزخانه مشغول پخت و پز بود.

بعد از اینکه صبحانه ام را خوردم، به منزل اعظم رفتم تا گردنبندش را که قرض گرفته بودم به او برگردانم.

اعظم مشغول شستن حیاط بود. ناراحت بود و به نظر می رسید که موضوعی ذهنش را مشغول کرده.

برای اینکه اورا از ناراحتی بیرون بیاورم کمی آب به صورتش پاشیدم و باخنده گفتم :

شیرینی عروسی را کی می خوریم؟

اعظم لبخنی تلخ زد و جواب داد:

خوش به حالت چقدر دلت خوشه .

اخلاق اعظم در آن روز تغییر کرده بود. زود رنج و عصبی شده بود. دیگر حال و حوصله درست و حسابی نداشت. غمگین و افسرده به نظر میرسید.

وقتی دیدم اعظم حوصله صحبت کردن ندارد ، گردنبند را از کیفم در آوردم و روی لبه تخت گذاشتم . وقتی خواستم به خانه برگردم پرسیدم:

فردا که کلاس شنا میای؟

اعظم با بی حوصلگی جواب داد:

آره میام .

بابت گردنبند از او تشکر کردم و به خانه برگشتم.

روز جمعه بود ، حوصله ام سر رفته بود، سعی کردم با کمک کردن به مامان وقت بگذرانم ظهر شد. بعد از خوردن ناهار، تلویزیون را روشن کردم و سرگرم دیدن برنامه های بعد از ظهر جمعه شدم.

معمولا جمعه هایی که پدر درمنزل بود ، عصر به سینما یا پارک می رفتیم. آن روز من حوصله بیرون رفتن نداشتم. برای اعظم نگران بودم . نمی توانستم از فکر او بیرون بیایم، وقتی دیدم آنها حاضر شدند و قصد دارند بیرون بروند گفتم:

سرم درد می کنه و نمی تونم بیام.

بعد از اینکه پدر و مادرم رفتند ، تلویزیون را خاموش کردم به اتاقم رفتم و روی تختم نشستم و شروع کردم به دیدن عکسهای دوران دبیرستان که با همکلاسهایم انداخته بودم. سکوت خانه را فرا گرفته بود. بعد از دیدن عکسها احساس کردم حوصله ام سر رفته . بلند شدم. سکوت خانه را با یک موزیک آرام شکستم.

نیم ساعتی بعد تلفن زنگ زد. سریع گوشی را برداشتم . عمو حمید بود . تماس گرفته بود که بابت دیشب از پدر و مادر تشکر کند . چند دقیقه ای با عمو حمید راجع به مینا و خانواده اش صحبت کردیم . بعد از عمو حمید خدا حافظی کردم و گوشی را گذاشتم.

به آشپز خانه رفتم و عصرانه ای برای خودم مهیا کردم. دوباره تلفن زنگ زد، گوشی را برداشتم . کسی صحبت نکرد . گوشی را گذاشتم. هنوز به آشپز خانه بر نگشته بودم که صدای زنگ تلفن دوباره بلند شد . فکر کردم شاید مزاحم است . رفتم و گوشی را برداشتم . گفتم : بفرمائید. صدایی نشنیدم . گفتم : خواهش می کنم دیگه مزاحم.....

هنوز حرفم تمام نشده بود که تلفن قطع شد.

چند دقیقه بعد، دوباره تلفن زنگ زد . این دفعه به محض این که گوشی را برداشتم، صدایی از آن طرف خط شنیدم که گفت:

منزل آقای راستین.

بله بفرمائید.

خیلی ببخشید خانم ، من مزاحم نیستم، فقط خواستم مطمئن شوم غیر از شما کسی در منزل نباشد.

شما کی هستید آقا؟ با کی کار دارید؟

مردی که صدایش جوان به نظر میرسید جواب داد:

من می خواستم راجع به موضوعی ، چند لحظه با شما صحبت کنم ولی الان فرصتی نیست. فردا ساعت 6 تماس می گیرم.

این را گفت و بعد تماس را قطع کرد. هنوز گوشی تلفن در دست من بود. با خود فکر کردم ، خدایا این کی بود؟ ما چنین شخصی در فامیل یا آشنا نداریم . گوشی را گذاشتم.

هنوز در فکر بودم که یکدفعه به یاد امیر افتادم . با صدای بلند گفتم: شاید می خواهد راجع به اعظم صحبت کند.

از آن لحظه به بعد تا زمانی که به خواب رفتم در فکر ساعت 6 فردا بودم، برای اولین بار بود که منتظر تلفن یک غریبه بودم.

صبح روز بعد وقتی از خواب بیدار شدم پدر به اداره رفته بود مادر هنوز خواب بود. به آشپز خانه رفتم، پدر قبل از رفتن سماور را روشن کرده بود.
چای را دم کردم و میز صبحانه را چیدم . منتظر شدم تا مادر از خواب بیدار شد سپس هر دو سر میز نشستیم و مشغول خوردن صبحانه شدیم . بعد از صبحانه به منزل خاله مهین رفتیم. او به زودی بچه دار می شد. به همین دلیل از مادر خواسته بود تا در دوختن لباس نوزاد به او کمک کند،می دانستم، مادر تا بعد از ظهر در خانه مهین می ماند. ظهر که شد سریع غذایم را خوردم و از مادر اجازه گرفتم تابه خانه برگردم.
هوای گرمی بود به خانه که رسیدم، کولر را روشن کردم و تا آمدن اعظم خودم را با کتاب خواندن مشغول کردم.
هنوز ساعت دو نشده بود که صدای زنگ در بلند شد. از پشت پنجره نگاهی به بیرون انداختم . اعظم پشت در ایستاده ود . کوله پشتی که لباس و وسایل شنا را در آن گذاشته بودم برداشتم. بعد از این که با عجله لباسم را پوشیدم ، درها را قفل کردم و راه افتادیم. چند قدمی که از خانه دور شدیم به اعظم گفتم:
مثل اینکه امروز سرحال تر از دیروزی .
اعظم خنده ای کوتاه کرد و جواب داد:
امروز صبح مادرم و الهه برای تکمی کردن جهیزیه من به بازار رفته بودند.فرصت را مناسب دیدم و زنگ زدم تولیدی با امیر صحبت کردم.
با شنیدن این جمله به یاد تماس 6 بعداز ظهر افتادم.
با دستپاچگی پرسیدم :
خوب امیر چی گفت ؟ اعظم ایستاد . نگاهی به صورت من انداخت و با لبخند گفت:
امشب میره شهرستان . قراره خاله و شوهر خاله ام رو بفرسته خواستگاری .
ساعت چند میره ؟
اعظم از این سوال من تعجب کرد . او نمی دانست موضوع چیست .سرش را پایین انداخت ، دوباره شروع به حرکت کرد و گفت :
چه فرقی می کنه با اولین سرویس حرکت می کنه.
از این که باز هم اعظم را سرحال می دیدم خوشحال بودم قدم هایم را تند تر کردم و گفتم :
دیر میشه بهتره با تاکسی بریم .
سر خیابان ایستادیم که تاکسی بگیریم، چشمم به همان بنز سفید افتاد.
راننده بنزهمان مرد جوان بود . سرم را پایین انداختم و آرام به اعظم گفتم:
اون بنز سفید رو می بینی .
به محض این که اعظم می خواست سرش را برگرداند، سریع گفتم طوری نگاه کن که راننده اش متوجه نشه.
اعظم خیلی عادی نگاهی به بنز سفید انداخت و سپس نشست و بند کفشش را یکبار بازو بسته کرد و زیر لب گفت: آره دیدم چطور مگه؟
درهمان لحظه یک تاکسی خالی رد شد. دستم را بلند کردم ، تاکسی ایستاد . در حالی که به طرف تاکسی می رفتم گفتم:
بلند شو ، بیا قضیه اش جالبه.
سوار تاکسی شدیم . در بین راه موضوع آقای رستمی را برای اعظم تعریف کردم .
وقتی روبروی در ورزشگاه رسیدیم ، اعظم کرایه تاکسی را داد و همزمان رو کرد به من و با خنده گفت: شاید پلیس باشه.
از این صحبت اعظم خنده ام گرفته بود ، از تاکسی پیاده شدیم و به آن سمت خیابان رفتیم.
جلوی در ورزشگاه چند تا دختر مشغ.ل صحبت کردن بودند. جلو رفتم واز یکی از آنها ساعت را پرسیدم. او نگاهی به ساعتش انداخت و گفت دو و نیم داخل رفتیم. یکی دوساعتی زیر نظر مربی شنا کردن را یاد گرفتیم . در آنجا با دختری آشنا شدم به نام سارا.
سارا دختر خوبی بود ، ولی من درهمان مدت کوتاه فهمیدم که او دچار افسردگی است... بیشتر با او صحبت کردم فهمیدم با زن پدرش زنگی می کند. سارا در زندگی سختی بسیاری کشیده بود. تصمیم گرفتم با او دوست بشوم. شماره تلفن و آدرس منزلمان را به سارا دادم و از او خواستم که با من تماس بگیرد.
احساس می کردم او از لحاظ روحی ضعیف است و نیاز به کمک دارد.
سارا می گفت که در زمان بچگی پدر و مادرش از هم جدا شدند. او چهره کم رنگی از مادرش را به یاد می آورد و این طور که تعریف می کرد ، دوسال بود که مرتب تلاش می کرد تا مادرش را پیدا کند.
موقع برگشتن ، من و اعظم راجع به سارا صحبت می کردیم . اعظم از من خواست که همراه او به منزلشان بروم. ولی از آنجایی که من منتظر تلفن بودم خستگی را بهانه کردم و از او خدا حافظی کردم.
به خانه که رسیدم کلیدم را در آوردم وقتی خواستم در را باز کنم دیدم در قفل است. فهمیدم که هنوز مادر از خانه خاله مهین بر نگشته . رفتم داخل ساعت را نگاه کردم کمی از پنج گذشته بود.
خسته بودم به اتاقم رفتم تا کمی استراحت کنم . چشمم کرم خواب شده بود که با صدای تلفن از جا پریدم. به ساعت نگاه کردم نیم ساعتی گذشته بود.
رفتم گوشی را برداشتم ، مادرم بود او به محض این که صدای مرا شنید گفت: برگشتی لیلا جون.
سلام مامان بله تازه اومدم.
قراره شب خونه خاله مهین بمونیم، پاشو حاضر شو بیا این جا.
باشه مامان دو رو بر ساعت 7 میام.
چرا ساعت 7؟
خسته ام می خوام کمی استراحت کنم.
صحبت هایم با مادر که تمام شد گوشی را گذشتم و به آشپزخانه رفتم ، بی اختیار در یخچال را باز کردم . چشمم به شیشه شربت آلبالو افتاد شیشه را بیرون آوردم و یک لیوان شربت درست کردم. سپس لیوان شربت را در یک پیش دستی گذاشتم . برگشتم و تلویزیون را روشن کردم شربت را در یک پیش دستی گذاشتم .برگشتم و تلویزیون را روشن کردم . نشستم کنار میز تلفن . مرتب به ساعت دیواری نگاه می کردم . هر دیقه برایم یک ساعت می گذشت. حس کنجکاوی عجیبی داشتم.
چند دقیقه به ساعت 6 مانده بود. بلند شدم و رفتم لیوان خالی شربت را شستم. 
نمی دانستم، وقت را چطور بگذرانم . صدای تلویزیون اعصابم را به هم ریخته بود درست لحظه ای که تلویزیون را خاموش کردم ، صدای زنگ 
تلفن بلند شد . تکان عجیبی خوردم. احساس کردم این بلند ترین صدای زنگی بود که تا به حال شنیدم. به سرعت به سمت تلفن رفتم . دستهایم می لرزید . گوشی را بلند کردم و گفتم: بفرمائید.
صدای پدر به اعصابم آرامش داد:
الو لیلا ، حالتچه طوره؟
نفس عمیقی کشیدم و جواب دادم:
سلام پدر خوبم.
بگو مادرت بیاد پای گوشی .
مامان خونه خاله مهینه، شب آنجاییم ، قراره منم الان برم .
پس زنگ می زنم خونه مهین باهاش صحبت می کنم ، تو کاری نداری؟ 
نه پدر.
بعد هم خدا حافظی کردم. به محض اینکه گوشی را گذاشتم ، تلفن دوباره زنگ زد. نگاهی به ساعت کردم ، درست شش بود زنگ دوم را که زد گوشی را برداشتم و گفتم : بله
کسی صحبت نکرد گوشی را گذاشتم.
درست یک دقیقه دیگر تلفن زنگ زد. قلبم می تپید گوشی را برداشتم .
بفرمائید:
صدایی آهسته از پشت خط شنیدم که گفت :
سلام امیدوارم که مزاحم نباشم.
من هول شده بودم . سکوت کردم و منتظر شدم ادامه بدهد . 
قرار بود موضوعی را با شما در میان بگذارم.
آب دهانم را قورت دادم و لبم را گاز گرفتم. به خودم جرات حرف زدن دادم و گفتم :
بله منتظر هستم بشنوم.
نمی دونم باید از کجا شروع کنم ، به سختی شماره منزل شما را به دست آوردم. می خواستم اول با خود شما صحبت کنم و اگر شما اجازه بدهید، خانواده ام را برای خواستگاری به منزل شما بفرستم.
من که تا آن لحظه فکر می کردم دارم با امیر صحبت می کنم، متوجه اشتباهم شدم. با تعجب پرسیدم:
شما کی هستید؟ من شما را نمی شناسم. لطفا دیگه اینجا زنگ نزنید.
بعد سریع گوشی را گذاشتم . دستم را بردم که سیم تلفن را از پریز بکشم. احساس کردم اراده ندارم. مثل این که دلم می خواست بقیه حرفهایش را بشنوم.
برای رفتن آماده شدم. کفش هایم را پوشیدم و داشتم در ساختمان را قفل می کردم که صدای زنگ تلفن دوباره بلند شد.
سریع در را باز کردم . امید وار بودم که خودش باشد . با کفش رفتم داخل. گوشی را برداشتم و به تندی گفتم : الو
خودش بود . باصدای لرزان گفت:
شما راجع به من اشتباه فکر می کنید . من مزاحم نیستم. شما رو می شناسم و واقعا قصد ازدواج دارم. حاضرم ثابت کنم . من اصلا نمی خواستم تلفنی تماس بگیرم. قصد داشتم مادرم رو به خونه شما بفرستم . ولی ترسم از این بود که مبادا با مخالفت خانواده شما روبرو شوم. تصمیم گرفتم اول با خود شما صحبت کنم . من ساکت بودم و حرفی نمی زدم. سپس ادامه داد:
مثل اینکه زیاد صحبت کردم می بخشید بیشتر از این مزاحمتون نمی شم، بعد آهی کشید و گفت:
می تونم فردا زنگ بزنم؟
قبل از این که من حرف بزنم. دوباره گفت : خواهش می کنم.
من باید راجع به این موضوع با مادرم صحبت کنم.

پس اگه اشکالی نداره ، فردا شب ساعت 9 زنگ می زنم . دیگه جواب ندادم و گوشی را گذاشتم . 
کیفم را برداشتم و بعد از این که درها را قفل کردم ، از خانه بیرون رفتم . سر خیابان یک تاکسی گرفتم خودم را سریع به خانه خاله مهین رساندم . 
در خانه ی خاله مهین نیمه باز بود . آقا نادر داشت توی حیاط ماشین می شست . رفتم تو و سلام کردم . آقا نادر یک ، یک لحظه سرش را بالا گرفت و نگاهی به من انداخت و گفت : 
سلام لیلا خانم ، خوش آمدی . 
آقا نادر مرد مهربانی بود . او دو سال بود ه با خاله ازدواج کرده بود . خاله مهین زندگی ساده ای داشت و با این حال همیشه راضی به نظر می رسید . آقا نادر معلم دبستان بود . گاهی اوقات با ماشین هم کار می کرد . آن روز به نظرم رسید که آقا نادر ناراحته .
رفتم داخل . مادر داشت خیاطی می کرد . خاله مهین هم کنار مادر نشسته بود و مشغول پاک کردن سبزی خوردن بود . سلام کردم و کنار خاله نشستم . 
مادر پرسید : 
چرا دیر آمدی ؟ 
خندیدم و به حالت شوخی گفتم : 
دیر نیومدم . 
بعد هم برای این که حواس مادر را پرت کنم ، پرسیدم : 
پدر زنگ زد ؟ 
مادر در همان حالتی که مشغول دوختن بود ، دو بار سرش را به علامت مثبت تکان داد . 
خاله مهین رو کرد به من و پرسید : 
با اعظم رفتی کلاس شنا ؟ 
بلند شدم و لباسم را به چوب لباسی که کنار اتاق بد زدم و گفتم : بله . 
اعظم چکار کرد ؟ بالاخره با پسر آقای محمدی ازدواج می کنه ؟ 
می دونستم رابطه الهه با خاله مهین خیلی خوبه پیش خودم فکر کردم شاید اعظم راجع به تلفن امیر چیزی به الهه نگفته باشد . 
لبخندی زدم ، دوباره کنار خاله نشستم و جواب دادم : 
هر چی قسمت باشه همون میشه . 
خاله با گوشه ی چاقویی که در دستش بود زد روی پام و به شوخی گفت : 
ای شیزون ، معلومه که راز دار خوبی هستی . 
برای این که بحث را عوض کنم ، سرم رو بردم جلوتر و آرام از خاله پرسیدم : 
مثل اینکه آقا نادر ناراحته ؟ 
خاله سبد سبزی را برداشت و از جایش بلند شد . یک دستش را به کمر گرفت و جواب داد : 
چیز مهمنی نیست . 
مادر که متوجه سوال من شده بود ، سرش را بالا کرد و رو به خاله مهین پرسید : 
منظورت از چیز مهمی نیست چیه ؟ 
خاله در حالی که به طرف آشپزخانه می رفت ، جواب داد : 
بعداً تعریف می کنم . 
شک مادر بیشتر شد ، بلند شد و چرخ خیازی را گوشه اتاق گذاشت و پشت سر خاله به آشپزخانه ر فت . 
چند لحظه بعد صدای مادر را شنیدم که گفت : 
لیلا جون بیا این سالاد رو درست کن . 
بلند شدم و به آشپزخانه رفتم . مادرد اشت سبزی خوردن را می شست . خاله هم مشغول آماده کردن ظرف های شام بود . کناری نشستم و شروع کردم به پوست ک ردن خیارها . مادر برای این که سر حرف را باز کند پرسید : 
مهین چی می خواستی تعریف کنی . 
خاله مهین رو به دیوار آشپزخانه تکیه داد و به مادر رو کرد و گفت : 
خان عمو می خواهد خونه رو بفروشه . 
مادر شیر آب را بست و در حالی که دستش را خشک می کرد با تعجب پرسید : 
می خواهد بفروشد ؟ 
برای این که مادر ناراحت نشود ، خاله مهین لبخندی را که معلوم بود از روی اجبار است ، زد و گفت : 
نگران نباش آبجی ، نادر دو سه روزه که میره خونه پیدا کنه . 
من و مادر برای خاله مهین خیلی ناراحت شدیم . 
در آن دو سالی که خاله مهین ازدواج کرده بود ، در آن خانه زندگی می کرد . آقا نادر در زمان بچگی پدرش را ازد ست داده بود . بعد از چند سال مادرش با مرد دیگری ازدواج می کند و آقا نادر به خانه عمویش می رود و با خانواده ی آنها زندگی می کند . زمانی که آقا نادر با خاله مهین ازدواج کرده بود . خان عموی آقا نادر گفته بود : که تا وقتی که احتیاج به پول این خانه نداشته باشم شما می توانید در این جا زندگی کنید . 
این طور که خاله تعریف می کرد پسر بزرگ خان عمو ورشکست شده بود و شدیداً نیاز به پول داشت . خان عمو هم تصمیم گرفته بود خانه را بفروشد . 
آن شب من و مادر تصمیم گرفتیم ، خانه ی خاله بخوابیم . خاله در موقعیت ناجوری قرار گرفته بود . دکتر به او گفته بود حدود دو ماه دیگر وضع حمل می کند . 
مادر سعی کرد تا انجایی که می تواند خاله مهین را دلداری بدهد و آقا نادر هم برای این که خاله را خوشحال کند گفت : 
در جنوب شهر یه خونه ی کوچک دیدم . دارم با اداره صحبت می کنم . قرار شده وامی بگیرم . وام رو که گرفتم فوری میرم اجاره اش می کنم . 
صبح روز بعد ، من و مادر به خانه برگشتیم . مادر مرتب در فکر خاله بود . چند بار تصمیم گرفتم ، راجع به تلفنی که به من شده با او صحبت کنم . ولی احساس کردم مادرم در موقعیتی نیست که من بتوانم این موضوع را با او در میان بگذارم . 
عصر وقتی پدر برگشت ، مادر قضیه ی فروش خانه ی خان عمو را برای او تعریف کرد . 
پدر وقتی جریان را فهمید خیلی ناراحت شد و به مادر گفت : 
با مهین صحبت کن ، ببین اگه پوب نیاز داره هر طور شده برایشان فراهم کنم . 
پدرم خیلی مهربان بود ، و همیشه سعی می کرد تا آنجایی که می تواند مشکل فامیل را حل کند . 
پدر به عمو حمید زنگ زد و خواست که ماشین آقا جون را برایش بیاورد . 
پدر ومادر می خواستند راجع به پول خانه با آقا نادر صحبت کنند . 
شب عمو حمید ماشین را آورد . موقع رفتن به من اصرار کرد که همراه آنها بروم . ولی چون من منظتر تلفن بودم گفتم : 
سرم درد می کنه ، امشب میخوام زود بخوابم ! پس از این که انها رفتند خودم را با نقاشی مشغول کردم . 
وقتی ساعت 9 شد ، به تلفن خیره شدم . هر لحظه منتظر زنگ بودم . تا به حال خودم را در آن حالت ندیده بودم . بلند شدم و شروع کردم به قدم زدن . 
یک لحظه با خودم فکر کردم ، شاید گوشی را بد گذاشتم . رفتم تلفن را امتحان کنم که یک دفعه تلفن زنگ زد . تکان عجیبی خوردم . گوشی را برداشتم و گفتم : 
بفرمایید . 
کسی صحبت نکرد . گوشی را گذاشتمم . و منتظر شدم دوباره تماس بگیرد . 
دو دقیقه بعد با شنیدن اولین صدای زنگ گوشب را بلند کردم و گفتم : 
بله . 
سلام می تونم صحبت کنم ؟ 
خواهش می کنم . 
با اجازه اول خودم رو معرفی می کنم . 
در حالی که با یک دست گوشی را نگه داشته بودم و با دست دیگر با سیم تلفن بازی می کردم ، گفتم : « بفرمایید . » 
اسم من علی است ، تو بازار با پدرم مغازه ی طلا فروشی داریم . چهار سال پیش بعد از این که دیپلم گرفتم به سربازی رفتم . بعد از این که خدمت سربازیم تموم شد با سرمایه ای که پدرم در اختیارم گذاشت ، در مغازه مشغول به کار شدم . علی مشغول صحبت کردن بود که صدای زنگ بلبلی از ان طرف خط به گوشم رسید . 
علی به صحبت هایش خاتمه داد و آرام گفت : 
لطفاً یک لحظه گوشی را نگه دار . مثل انکه زنگ می زنند . 
من هم همینطور که گوشی در دستم بود به حرف های او فکر می کردم . چند لحظه بعد صدایی مثل بسته شدن در اتاقم به گوشم رسید و بعد علی دوباره گوشی را برداشت و گفت : 
معذرت میخ وام منتظر موندید . برادرم و خانمش مادرم را از دکتر آوردند . با گفتن این جمله بحث عوض شد . علی ادامه داد : 
مادرم بیماره ، چند ساله که آسم داره . دکترش گفته وقتی حالش بد میشه فقط باید اکسیژن مصرف کنه . امروز ظهر منزل برادرم مهمون بودیم . مادرم ، کمی ناپرهیزی کرد . به همین دلیل دوباره حالش بد شد . 
دلم به حال خودم و علی سوخت . هر دو یک مشکل داشتیم . حالش را درک می کردم . دلم می خواست با او درد دل می کردم ولی خجالت می کشیدم . در جواب صحبت های او سعی می کردم از جمله های کوتاه استفاده کنم . 
نگاهی به ساعت انداختم . موقع برگشتن پدر و مادر بود . گوشی را تو دستم جا به جا کردم و گفتم : 
خیلی متاسفم . 
می بخشید مثل اینکه با حرف هایم باعث ناراحتی شما شدم . 
نه خواهش می کنم . 
راستی قرار بود راجع من ، با مادرتون صحبت کنید . 
هنوز فرصتی پیش نیامده ، در ضمن من چیز زیادی از شما نمی دانم . 
پس اگر اشکالی نداره می خواهم ، فردا چند لحظه حضوری شما را ببینم . باید بیشتر با هم صحبت کنیم . 
از این که می توانستم ، چهره ی او را برای اولین بار ببینم ، خوشحال بودم . پرسیدم : 
کجا ؟ 
هر کجا که شما در نظر بگیرید . 
یادم افتاد ، فردا کلاس شنا دارم . آدرس ورزشگاه را دادم و قرار شد سر ساعت یک هر دو در ایستگاه اتوبوس جلوی در ورزشگاه باشیم . 
بعد از این که با او خداحافظی کردم ، فوری شماره منزل پدر اعظم را گرفتم . 
اعظم گوشی را برداشت . از لحن بله گفتن اعظم متوجه شدم منتظر تماس امیر است . برای شوخی صدایم را بم کردم و گفتم : 
الو ، سلام اعظم ، با پدرت صحبت کردم . قراره فردا برای خواستگاری بیایم تهران . 
اعظم فوری صدای من و شناخت . خنده ای کرد و گفت : 
چشم ، منتظرم هستم ، ساعت دو بیا بریم کلاس شنا . 
من هم خنده ام گرفت . سلام کردم و گفتم : 
برای همین زنگ زدم . فردا باید تنها بری . 
مگه تو نمیای ؟ 
چرا ، کاری برام پیش اومده از اون طرف خودم میام . 
چه کاری ؟ 
بعداً برات می گم ، فعلا کاری نداری ؟ 
نه سلام برسون . 
از اعظم خداحافظی کردم و گوشی را گذاشتم . سریع چراغها را خاموش کردم و به اتاقم رفتم . 
روی تخت دراز کشیدم . از این که قرار بود چهره ی علی را ببینم خیلی خوشحال بودم . حس عجیبی داشتک . دلم میخواست مرتب با او صحبت مر کردم . هنگامی که می خواستم بخوابم به او و صدای جذابش فکر می کردم . علی فقط می توانست برای من یک رویا باشد . وقتی چشمهایم را بستم ، سعی کردم چهره ای از او در ذهنم بسازم . 
قیافه ی علی را با موی مشکی ، چشم های سیاه و پوست سبزه مجسم کردم . آن شب با رویای علی خوابم برد و نفهمیدم کی پدر و مادرم از خانه ی خاله مهین برگشتند . صبح وقتی از خواب بیدار شدم ، پدر هنوز خوابیده بود . مادر هم در آشپزخانه مشغول آشپزی بود . 
آن روز سر حالتر از روزهای دیکر بودم . شاید دلیلش این بود که می خواستم ، علی را ببینم . مادر با خبر خوشی که به من داد به خوشحالی من افزود . او گفت که قرار است زیر زمین را مرتب کنیم تا برای مدتی آقا نادر و خاله مهین پیش ما زندگی کنند با مادر مشغول صحبت بودیم که تلفن زنگ زد . پدر تازه از خواب بیدار شده بود . رفت و گوشی رابرداشت . بعد از چند لحظه مرا صدا کرد . 
لیلا ! 
بیا تلفن . 
قلبم از جا کنده شد . ترسیده بودم . زیر لب از خودم پرسیدم : 
صبح به اینزودی ممکنه کی باشه ؟ 
بله 
الو لیلا خودتی ؟ سلام 
آه خدایا سارا تویی ؟ چه قدر خوشحال شدم . 
حالت چطوره لیلا ؟ 
خوبم منتظر تلفنت بودم . 
ببخش بی وقت مزاحمت شدم . از پدرت عذرخواهی کن .مثل اینکه خواب بود . 
خنده ای کردم و نگاهی به ساعت انداختم . برای این که سارا از آن حالت بیرون بیاید ، گفتم : 
ساعت نه صبحه ، خانم کجا صبح زوده . 
سارا که معلوم بود از این برخورد من خوشش آمده گفت : 
دیدم خانم جون زن بابام را می گم ، خونه نیست ، فرصت رو مناسب دیدم زنگ بزنم حالت رو بپرسم . 
از سارا تشکر کردم و قرار گذاشتم در ورزشگاه ببینمش . 
وقتی گوشی را گذاشتم ، پدرم در حالی که داشت باریش تراش صورتش را اصلاح می کرد پرسید : 
کی بود ؟ 
سارا بود تازه باهاش دوست شدم . 
سر میز صبحانه نشستیم ، جریان دوست شدنم با سارا و خلاصه ای از آن زندگی او را برای پدر و مادرم تعریف کردم . بعد هم برای این که قرار بود آن روز زودتر از روزهای دیکر از خونه بیرون بروم دیدن سارا را بهانه کردم . 
بعدظهر بهترین مانتو و کفش و روسریم را پوشیدم و راه افتادم . در بین راه دو تا کتاب از یک کتاب فروشی خریدم . تمام مسیر را پیاده رفتم . 
در این فکر بودم که با علی چگونه برخورد کنم . در لحظه ی اول چه عکس العملی از خود نشان بدهم . 
نمی دانستم بای چه قیافه ای به خود بگیرد . گاهی فکر می کردم لبخند بزنم . ولی زود پشیمان می شدم و فکر می کردم با جذبه باشم بهتر است . 
خلاصه به ورزشگاه رسیدم . به این طرف و آن طرف نگاهی انداختم . خیابان خلوت بود . چند ماشین کنار خیابان پارک شده بودند . به آن سمت خیابان رفتم و روی صندلی ایستگاه اتوبوس نشستم . چند دقیقه گذشت . نگاهی به ساعتم انداختم . دقیقاً ساعت یک بود . مرتب به اطراف نگاه می کردم ، ولی من تا به آن روز علی را ندیده بودم و نمی شناختم . هر لحظه منتظر بودم یک نفر جلوی من سبز شود و خود را علی معرفی کند . 
قلبم می تپید . پیشانیم عرق کرده بود . تا به حال خودم را این طوری بی قرار ندیده بودم . برای اینه به اعصبم مسلط شوم ، یکی از کتاب هایی را که خریده بودم ، باز کردم و شروع به خواندن کردم . دو سه خط خواندم ولی چیزی از نوشته های کتاب را نفهمیدم . مثل اینکه اصلاً سواد خواندن نداشتم . 
کلمات را تار می دیدم . اتوبوسی که برای پیاده کردن مسافر جلوی من ایستاد ، حواسم را جمع کرد . 
بی اختیار به مسافرهایی که پیاده می شدند ، نگاه کردم . احساس می کردم شاید علی در بین آنها باشد . 
پسر جوانی گه آخر از همه پیاده شد یک ساک ورزشی روی دوشش بود و ازا ندامش مشخص بود باید ورزشکار باشد . اول فکر کردم شاید قصد دارد به ورزشگاه برود . شاید هم خود علی باشد . 
ضربان قلبم تند تر شده بود . دستهایم کمی لرزید . از جایم بلند شدم . موهایم را زیر روسری مرتب کردم . نگاهی به او انداختم . جوان متوجه حال من شد ه بود . او هر چه بیشتر رو به من قدم بر می داشت حال من دگر گون تر می شد . سرم را پایین انداختم و سر جایم ایستادم . جوان به من رسید گفت : 
ببخشید آبجی ، مثل اینکه حالتون خوب نیست .

قلبم از جا کنده شد ، سرم را بالا کردم او نگاهی به من کرد و ادامه داد: خواهر من در فروشگاهی که در آن سمت خیابان است فروشندگی می کند. اگر احتیاج به کمک دارید، شما را ببرم آنجا.

تازه فهمیدم که چقدر رنگم پریده و هرکس مرا در آن حال ببیند متوجه بدحالی من می شود.

دوباره به ساعتم نگاه کردم. ده دقیقه از ساعت یک گذشته بود.

فکر کردم دیگر علی نمی آید . سرم گیج می رفت ، اعصابم به هم ریخته بود . تصمیم گرفتم به فروشگاه برم و تا زمانی که حالم خوب شود آنجا بمانم. نمی توانستم با آن حالی که داشتم به خانه برگردم . مادرم همه چیز را متوجه می شد. سرم را بالا کردم و به آن جوان گفتم: اگر اشکالی ندارد منو پیش خواهرت ببر.

قدم اول را برنداشته بودم که باشنیدن صدای جیغ ترمز اتومبیلی که در آن سمت خیابان ایستادبه عقب برگشتیم.

 

ادامه دارد

برچسب ها : ,,,,

بخش نظرات این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
ما در شبکه های اجتماعی :

امکانات سایت

 
  دفنرمقام معظم رهبری 
   

   سایت ریاست جمهوری 


 

 

سایت آیت الله هاشمی رفسنجانی

  یادمان خاتمی  

 

دانلودکتابهای درسی

 

آزمون آنلاین

   

دانلودبرنامه های کاربردی

 


 آمارآنلاین جهان 

وبسایت ما

 
  فیش حقوقی فرهنگیان

 

ضمن خدمت فرهنگيان

سيستم پرداخت فرهنگيان استان قم

اتوماسيون اداري

صندوق ذخيره فرهنگيان

سامانه اسکان فرهنگيان

خانه معلم

لینک همکاران

-من یک مادرم،من یک معلمم

ورود کاربران

نام کاربری :
رمز عبور :

» رمز عبور را فراموش کردم ؟

عضويت سريع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
سفارش تبلیغ متنی قسمتی درباره وب سایت شما www.Yourweb.ir
سفارش تبلیغ متنی قسمتی درباره وب سایت شما www.Yourweb.ir
سفارش تبلیغ متنی قسمتی درباره وب سایت شما www.Yourweb.ir
سفارش تبلیغ متنی قسمتی درباره وب سایت شما www.Yourweb.ir