close
تبلیغات در اینترنت

رمان اسیرسرنوشت قسمت دوم

مشاهده تعرفه تبلیغات و سفارش تبلیغات مشاهده تعرفه تبلیغات و سفارش تبلیغات

جستجو


Google

در اين وبسايت
در كل اينترنت

ویژه مدیر وب سایت



در اين وبسايت
در كل اينترنت
 

لينک هاي کاربردي

 

لوگوي دوستان

 


نسيم انديشه

مدرسه امام خميني 
من يک مادرم ، من يک معلمم 

روزنامه بخوانيد

 

سایتهای مفید














mwuor4ujura1de1br4c.png

مترجم سایت


روزنامه ها

آمار

آمار مطالب آمار مطالب
کل مطالب : 59
کل نظرات : 11
آمار کاربران آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 1

آمار بازدیدآمار بازدید
بازدید امروز : 3
بازدید دیروز : 376
ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز : 1
آي پي امروز : 1
آي پي ديروز : 19
بازدید هفته : 528
بازدید ماه : 2,007
بازدید سال : 3,130
بازدید کلی : 72,937

اطلاعات شما اطلاعات شما
آی پی : 54.161.40.41
مرورگر :
سیستم عامل :
امروز : پنجشنبه 28 تیر 1397
تاریخ : چهارشنبه 03 تیر 1394
خوش آمدید
تاریخ : پنجشنبه 11 آذر 1395
نرم افزار حسابداری مدارس SchoolAccounting
تاریخ : جمعه 13 آذر 1394
جدیدترین جملات پشت کامیونی
تاریخ : پنجشنبه 12 آذر 1394
رمان اسیرسرنوشت قسمت آخر
تاریخ : پنجشنبه 12 آذر 1394
رمان اسیرسرنوشت قسمت پنجم

تبلیغات

رمان اسیرسرنوشت قسمت دوم

دسته: عمومی,داستان, تاریخ ارسال: چهارشنبه 11 آذر 1394 ساعت: 8:49

آه خدایا هما بنز سفید رنگ و همان راننده ای که همیشه در جستجوی آقای رستمی بود.

راننده در حالی که داشت به من و آن جوان نگاه می کرد درماشینش را به سرعت باز کرد و بدون اینکه به ماشین های در حال رفت و آمد توجه داشته باشد به طرف ما آمد. او به محض اینکه به مارسید، سیلی محکمی به صورت آن جوان زد . من ترسیده بودم. فقط مات و مبهوت نگاه می کردم. جوان که معلوم بود بدن ورزیده و قدرت زیادی هم دارد لحظه ای که راننده دستش را بالا برد تا سیلی دوم را به صورتش بزند به سرعت مچ دست او را با یک دست گرفت و فشار داد . پس از اینکه دست راننده را پایین آورد به چشمهای او خیره شد و با صدای خشن گفت:

منظورت از این حرکت چی بود؟

راننده نیز نگاهی خشمناک به من انداخت و سپس رو به جوان کرد و با عصبانیت پرسید :

با ین خانم چکار داشتی؟

من واقعا از حرکت راننده تعجب کرده بودم. جوان ورزشکار لبخندی زد و گفت:

مثل این که سوتفاهم شده. من داشتم از اتوبوس پیاده می شدم که متوجه شدم این خانم حال خوشی نداره. خواهرم در آن فروشگاه اسباب بازی فروشی کار می کند. فکر کردم شاید بتونه کمکی به این خانم بکند داشتیم می رفتیم پیش خواهرم که شما از را ه رسیدی.

راننده که متوجه اشتباهش شده بود، دستش را به گردن جوان ورزشکار انداخت و عذر خواهی کرد . جوان در حالی که دستش را به طرف راننده می برد گفت:

محسن هستم.

راننده در حالی که با او دست می داد خنده ای کوتاه کرد و نگاهی به من انداخت و جواب داد:

خوشبختم من هم علی هستم .

پاهام سست شده بود زانو هایم می لرزیدند، خدای من یعنی این همان علی است . باور نمی کردم، دیگر نمی توانستم به چیزی فکر کنم . چند قدم به عقب برگشتم و روی نیمکت نشستم.

بعد از چند لحظه که علی با محسن صحبت کرد ، محسن به طرف من آمد او همان طور که سرش پایین بود گفت:

آبجی اگر کاری ندارید من دیگر مرخص میشوم.

من از روی نیمکت بلند شدم و از محسن تشکر کردم. محسن هم از علی خداحافظی کرد و به آن سمت خیابان رفت. حالامن ماندم و آن راننده بنز که حالا فهمیدم همان کسی است که من منتظرش بودم.

علی به طرف من آمد. سلام کرد و کنار من نشست و گفت:

واقعا معذرت می خوام وقتی شما با آن جوان صحبت می کردید ، فکر ناجوری به سرم زد.

من بهت زده شده بودم . نمی دانستم باید از کجا شروع کنم و سوالاتی که در مغزم وجود آمده بود به چه طریقی از او بپرسم.

به خودم جرات حرف زدن دادم. برای این که مطمئن شوم این همان علی است پرسیدم :

مثل این که موفق شدید منزل آقای رستمی را در کوچه ما پیدا کنید.

لبخندی زد و گفت :

اگر اجازه بدهید، توضیح می دهم.

علی در حالی که یک سیگار از جیبش درآورد رو کرد به من و گفت اشکالی نداره؟

خواهش می کنم ، راحت باشید.

علی سیگارش را با فندک روشن کرد و گفت:

حقیقت این است که یک روز داشتم می رفتم بانک. در مسیرم دیدم که مردم جمع شدند. ماشینم را کنار خیابان پارک کردم. وقتی خودم را به جمعیت رساندم، متوجه شدم پسر بچه ای تصادف کرده. در میان جمعیت چشمم به شما افتاد که همراه دختر خانم دیگری ایستاده بودید. از چهره شما و متانتی که در شما دیدم ، بسیار خوشم آمد . تصمیم گرفتم به جای این که به بانک برم شمارا تعقیب کنم.در اصل قصد داشتم منزل را یاد بگیرم.

من سراپا گوش بودم و دلم می خواست بقیه داستان را بشنوم ولی علی از جایش بلند شد و سیگارش را روی زمین انداخت . در حالی که با پا سیگارش را خاموش می کرد گفت:

این جا گرم است میرویم یک جای خنک.

من و علی پیاده به یک خیابان پایین تر رفتیم و در یک تریا نشستیم. علی سفارش دو لیوان آب هویج بستنی داد.

من که برای شنیدن بقیه داستان طاقت نداشتم گفتم:

می فرمودید.

بله عرض می کردم . کجا بودیم؟ خواستم حرفی بزنم که خودش سریع گفت :

یادم افتاد . تصمیم گرفتم شما را تعقیب کنم . سوار ماشین شدم و خیلی آرام پشت سر شما راه افتادم مطمئن بودم چون فصل امتحان است زود برمی گردید. یکی دوساعتی منتظر بودم که همراه همان دختر خانم از دبیرستان بیرون آمدید. دوباره شما را تعقیب کردم.

به سر کوچه که رسیدیم فکر کردم اگر با ماشین بیام شما متوجه من می شوید . ماشین را پارک کردم و پیاده پشت سر شما آمدم. منزل را که یاد گرفتم ، خیالم راحت شد . برگشتم و رفتم به کارم رسیدگی کردم . از آن به بعد مرتب به فکر شما بودم. بعد از این که شما را از نزدیک دیدم علاقه ام به شما بیشتر شد . همان روز که در را باز کردید ، دلم می خواست همه چیز را بگویم ولی می ترسیدم.

پس شما واقعا منزل آقای رستمی را نمی خواستید؟

علی خندید و گفت : نه من می خواستم با طرز برخورد و رفتار اجتماعی شما آشنا بشم . در واقع من خودم رستمی هستم. علی رستمی .

شماره تلفن منزل ما را از کجا پیدا کردید؟

یک روز صبح زود پدرتون رو تعقیل کردم .محل کار ایشان رو که یاد گرفتم داخل اداره رفتم و شماره تلفن منزلتون رو به هر مصیبتی بود پیدا کردم.

رفتار علی برایم جالب توجه بود . به او خیره شده بودم. علی دستمالی از جیبش در آورد و عرقی که بر روی پیشانیش نشسته بود پاک کرد ، و گفت : حالا می توانم اسم شما را بپرسم؟

درحالی که لیوان آب هویج را دردست داشتم گفتم : اسم من لیلا .

من و علی تا ساعت دو نیم با هم صحبت کردیم علی از من پرسید : که چه وقت هایی می تواند راحت با منزل ما تماس بگیرد. شیف کار پدرم را به او گفتم و قرار شد شبهایی که پدرم در منزل نبود او زنگ بزند. علی هم شماره تلفن معازه طلافروشی پدرش را به من داد تا در صورت لزوم با او تماس بگیرم از علی خدا حافظی کردم و به ورزشگاه رفتم ، اعظم و سارا گوشه ای ایستاده بودند. سارا به محض این که چشمش به من افتاد مثل کسی که سالها مرا ندیده باشد، جلو آمد و دستش را به گردن من انداخت . اعظم هم همزمان جلو آمد و با لحن طنز آمیزی پرسید :

خوب کار مهم چی بود؟

خندیدم و گفتم :

الان وقتش نیست.

عصر موقع برگشتین از سارا خواستم که به منزل ما بیاید. سارا گفت امروز پسر برادر خانم جون حالش خوب نبوده و خانم جون هم از صبح رفته خونه برادرش.

هرسه نفر به قصد منزل ما راه افتادیم.

وقتی در حیاط را باز کردیم دیدم خاله مهین و مادر مشغول تمیزکردن زیرزمین هستند رفتیم جلوی در زیرزمین من سارا را به مادر و خاله معرفی کردم . سپس به اتاقم رفتیم . من با میوه و شیرینی از بچه ها پذیرایی کردم. حدس زدم سارا از عکس هایی که به دیوارهای اتاقم چسبانده بودم خوشش آمده . نگاهی به صورت سارا کردم غم پنهانی در چشمهای او دیده می شد.بعد از چند لحظه ای که نشستیم ، خاله مهین با زدن یکی دو ضربه به در وارد اتاق شد .

سارا و اعظم هردو بلند شدند خاله کنار دست اعظم نشست و با خنده گفت:

مزاحم که نشدم؟

سپس یک سیب برداشت و شروع کرد به پوست کندن .بچه ها کمی به محیط عادت کردند. سارا از آن حالت خجالتی بیرون آمد و راحت تر صحبت می کرد. خاله مهین رو کرد به اعظم و گفت:

خوب عروس خانم شیرینی عروسی رو کی می خوریم؟ اعظم خجالت کشید، سرش را پایین انداخت و گفت:

هنوز معلوم نیست.

سارا چیزی از موضوع نمی دانست، لبخندی زد و گفت : نگفتی می خوای ازدواج کنی؟

اعظم نگاه کوتاهی به من انداخت . از نگاه اعظم متوجه شدم منظورش این است که بحث را عوض کنم.

بلند شدم و دوتا کتابی را که خریده بودم، برداشتم و به دست خاله مهین دادم و پرسیدم :

اینها را امروز خریدم، خوبه؟

خاله و سارا هردو متوجه رفتار من شدند، خاله به کتابها نگاهی کرد و گفت خیلی خوبه . وقتی خوندی بده من هم بخونم.

به این ترتیب بحث عوض شد و هرکس چیزی می گفت ولی من همزمان که با آنها صحبت می کردم فکرم پیش علی بود. بچه ها یکساعتی را منزل ما ماندند . سارا کمی برایمان دردو دل کرد از موقعیت زندگیش گفت و از این که چقدر خانم جون اورا اذیت می کند.

دلم برای سارا می سوخت. دوست داشتم به هر طریقی که می توانم به او کمک کنم. از سارا خواستم که مرتب با من در تماس باشد. سارا ار اینکه با من دوست شده بود خوشحال به نظر می رسید. او وقت رفتن ، شماره تلفن منزلشان را به من داد و گفت:

فقط بین ساعت دو تا چهار می تونم تماس بگیرم چون در آن ساعت اکثرا زن پدرم خواب است.

وقتی بچه ها رفتند من و خاله مهین به زیرزمین رفتیم . مادر روی صندوق قدیم که گوشه زیرزمین بود نشسته بود و آلبوم عکسهای قدیمی را نگاه می کرد.

مادر عکس پدرش را که به رحمت خدا رفته بود درآورد و به دست خاله مهین داد. سپس درحالی که اشک حلقه بسته در چشمش را پاک می کرد گفت:

خدا بیامرزدش اگه آقا زنده بود، این همه سختی نمی کشیدی.

خاله کنار مادر روی صندوق نشست و در حالی که با لبه آستین پیراهنش عکس را پاک می کرد گفت :

بعد از آقا من تنها کسی بودم که سختی کشیدم.

خاله مهین راست می گفت مادر بزرگم بعد از دوتا پسر که خدا بهش داده بود مادر را به دنیا می آورد و بعد از آن سه تا بچه دیگر آورده بود که هرسه تا مرده بودند، تا اینکه خاله مهین را خدا بهش داده بود. ولی بعد از خاله مهین خودش دوام نیاورد و از دنیا رفت.

مادر و دوتا برادرش چون بزرگ بودند هرسه ازدواج می کنند، مادر در راه دبیرستان با پدرم آشنا شده بود و بعد از معرفی به پدر بزرگم با پدرم ازدواج کرده بود. دایی بزرگم هم برای تحصیل به خارج از کشور رفته و همان جا با یک دختر انگلیسی ازدواج کرده و سال ها بود که در انگلستان با همسر و دو فرزندش زندگی می کرد . او گاهی فقط برای ما عکس یا نامه می فرستاد.

دایی کوچکم با دختری آشنا شده بود و پس از از دواج به دلیل این که همسرشچند سال بچه دار نشده بود از او جدا شده و با زن دیگری ازدواج کرده بودو به دلیل این که هیچ کدام از خانواده داییم به این وصلت راضی نبودند همگی با او قطع رابطه کردند.

در تمام این مدت خاله مهین و پدر بزرگم با هم زندگی می کردند. تایک روز وقتی خاله از مدرسه بر می گردد با صحنه وحشتناکی روبرو می شود.

پدر بزرگ که برای تعمیر شیروانی بالای ساختمان رفته و گویا پایش لیز خورده بود به طور وحشتناکی جنازه اش روی زمین افتاده بود بعد از این حادثه به خاله مهین شوک وارد می شود و حدود یک ماه در بیمارستان بستری می شود. و بعد از آن هم مدتی با مادر زندگی می کند تا این که با آقا نادر آشنا شده و با او قرار ازدواج می گذارد.

به یاد آوردن این خاطرات هم برای مادر و هم برای خاله مهین مضر بود . به همین دلیل من سعی کردم با تعریف کردن خاطرات سارا آنها را از آن حالت بیرون بیاورم . با صدای زنگ خانه هر سه نفر بیرون آمدیم . خاله رفت و دررا باز کرد آقا نادر بود. مقداری رنگ و وسایل نقاشی خریده بود گفت: فردا نقاش می آورم که زیرزمین رو رنگ کنه.

آن شب آقا نادر و خاله مهین شام منزل ما مهمان بودند. من مرتب به علی فکر می کردم.. دلم میخواست با او صحبت کنم . مادر تا حدودی متوجه رفتار من شده بود.

داشتم ظرفهای شام را جمع می کردم که مادرم کنارم ایستاد و آرام پرسید :

امروز اتفاقی افتاده؟ با دستپاچگی گفتم :

نه، نه ، چیز مهمی نیست. به یاد خاطرات قدیم شما افتادم.

ظرفها را شستم و آخر شب به اتاقم رفتم، هرچه تلاش کردم خوابم نمی برد. کنار پنجره رفتم ، دلم می خواست دوباره وقتی پرده را کنار می کشم همان بنز سفید رنگ را که حالا راننده اش را خوب می شناختم گوشه خیابان پارک شده باشد. احساس کردم به او علاقه پیدا کردم. اضطراب داشتم برای اینکه کمی آرام تر شوم، رفتم و یکی از کتابهایی را که خریده بودم برداشتم و شروع به خواندن کردم . ولی به جای کلمات کتاب چشمای سبز رنگ علی را می دیدم.

آنقدر به علی فکر کردم تا بالاخره خوابم برد. صبح روز بعد آقا نادر نقاش آورد و شروع به رنگ زدن زیر زمین کرد.

من و مادر هم برای جمع کردن وسایل همراه خاله مهین به منزل آنها رفتیم . تا غروب کار جمع کردن وسایل طول کشید. هر سه نفر خسته به خانه برگشتیم. رنگ زیرزمین تمام شده بود .آقا نادر مشغول شستن حیاط بود .

آنشب بعد از شمام همه خسته بودند . خاله و مادر رفتند خوابیدند. آقا نادر هم روبروی تلویزیون نشسته بود و مشغول درست کردن رادیویی بود که بین اثاثهای کهنه زیر زمین پیدا کرده بود.

تلفن را از پریز کشیدم و به اطاقم بردم.. آرام در اتاق را بستم. رفتم و روی لبه تختم نشستم.

دستم را زیر چانه گذاشته بودم و به تلفن نگاه می کردم. 10 دقیقه به 11 مانده بود برای اینکه صدای تلفن بیرون نرود ، رفتم و یه موزیک آرام گذاشتم . بلند شدم و شروع به قدم زدن کردم، از این سر اتاق به آن سر اتاق می رفتم ، کلافه شده بودم.

به بهانه آب خوردن در اتاقم را آرام باز کردم و به ،شپز خانه رفتم . آقا نادر همانجا خوابش برده بود . پاورچین رفتم و تلویزیون را خاموش کردم. برگشتم و آرام در اتاق را بستم . عقربه ساعت دقیقاروی یازده بود هر لحظه منتظر زنگ بودم . برای این که به اعصابم مسلط شوم، رفتم و کنار پنجره ایستادم . خیابان را نگاه می کردم و به خودم تلقین می کردم که منتظر تلفن نیستم.

ده دقیقه دیگه گذشت ، عصبانی شده بودم . دلم می خواست قدرت داشتم که بتوانم سیم تلفن را از پریز بکشم . به طرف تلفن رفتم که یکدفعه زنگ زد . زنگ اول را که زد گوشی را برداشتم . « بله » 
کسی صحبت نکرد . گوشی را گذاشتم . خوشحال بودم ، فهمیدم خود علی است . رمز بین من و علی منزل آقای رستمی بود . اگر جو خانه مناسب بود من می گفتم بله و هر وقت کسی کنار من ایستاده بود و نمی توانستم صحبت کنم ، می گفتم خیر اشتباه گرفتید . 
یک دقیقه ی بعد ، دوباره زنگ تلفن بلند شد . گوشی را برداشتم ، گفتم بفرمایید : 
منزل آقای رستمی ؟ 
بله . 
سلام حالت چطوره لیلا ؟ 
خیلی ممنونم ، خوبم . 
می بخشید دیر زنگ زدم .. مثل اینکه خواب بودی ؟ 
نمی خواستم غرورم را خرد کنم که او بفهمد بی تابانه منتظر تلفنش بودم . گفتم : تازه خوابیده بودم . 
علی مثل اینکه دروغ مرا فهمیده بود . خندید و گفت : 
عجب خواب سبکی ! 
چه طور مگه ؟ 
آخه با اولین زنگ تلفن گوشی رو برداشتی . 
هم هول شده بودم و هم از دروغی که گفته بودم خجالت کشیدم . جواب دادم : نه آره ، خب خوابم سبک هم هست . 
علی متوجه حالت من شد ، بحث را عوض کرد . 
آن شب من و علی یک ساعتی با هم صحبت کردیم . علی خیلی خوب و جذاب صحبت می کرد . او چنان از گرمی و دوست داشتن و عشق صحبت می کرد که من گاهی پیش خودم فکر می کردم تا به حال از زندگی هیچ چیز را نفهمیده ام . 
علی با مهارت کامل کلمات را به هم ربط می داد و جمله های بسیار زیبایی می گفت : 
شب مرا تو خورشیدی . 
تو جمع عصمت و عشقی . 
می درخشد ماه عشق . 
عشق تو گنجی است در سینه ی من ! 
تا سفال آبی آسمان ستاره های درخشان را به مهمانی خورشید دعوت کند . 
دل به کسی نده ، فقط دل به خدا بده . 
من به سختی می توانستم جوابگوی سخنان علی باشم . 
هر چه بیشتر با او صحبت می کردم ، علاقه بیشتری نسبت به او پیدا می کردم . وقتی با علی خداحافظی کردم ، لحن حرف زدنش ، صدای خنده اش ، جذابیت صدایش را نمی توانستم فراموش کنم . 
حالا دیگر چهره زیباتری از او در ذهنم جای گرفته بود . آن شب با اینکه خیلی خسته بودم ، ولی سعی کردم چهره ای از علی روی کاغذ بیاورم . 
ساعت از دو شب گذشته بود که نقاشیم تمام شد . آن را بین کتاب هایم پنهان کردم . صبح وقتی چشمهایم را باز کردم ، عمو حمید بالای سرم ایستاده بود . او در حالی که سیبی را گاز می زد گفت : 
بلند شو دیگر ، ظهر شده . 
روی تختم جا به جا شدم و آرام بلند شدم ، در حالی که خمیازه می کشیدم گفتم : 
سلام عمو ، چه عجب ، حالت چطوره ؟ 
شکر خدا ، پاشو ، خودتو مرتب کن که مهمون دارید . چشمهایم را مالیدم با تعجب پرسیدم : کیه ؟ 
عمو در حالی که داشت از اتاقم بیرون می رفت گفت : 
بیا بیرون خودت می بینی . 
فهمیدم باید مینا باشد . رفتم جلوی آینه ، ایستادم و موها و صورتم را مرتب کردم و از اتاق بیرون رفتم . مینا کنار خاله مهین نشسته بود و مشغول صحبت بود . 
رفتم جلو ، با مینا احوالپرسی کردم و کنار او نشستم . 
مادر با یک سینی شربت وارد شد . سینی را روی میز گذاشت و رفت کنار عمو حمید نشست . بلند شدم و سینی شربت را جلوی عمو حمید گرفتم . عمو یک لیوان برداشت و با خنده گفت : 
انشاء الله عروسیت خدمت کنم . 
حالا صبر کن اول خودت داماد بشی . 
سینی شربت را که جلوی دست مینا بردم . عمو حمید گفت : 
کارهاتون رو انجام بدین ، چون تاریخ عقد رو دقیقاً دو ماه دیگر گذاشتیم . 
در همین لحظه صدای زنگ در حیاط بلند شد . سینی را روی میز گذاشتم . رفتم و در را باز کردم . 
پشت در اعظم ایستاده بود . از حالت صورتش فهمیدم که ناراحت است ، او به محض این که چشمش به من افتاد دست هایش را به گردن من انداخت و سرش را روی شانه هایش گذاشت و شروع کرد به گریه کردن . 
نمی دانستم چه اتفاقی افتاده . صبر کردم ، تا کمی سبک شود ، بعد دست اعظم را گرفتم و هر دو به زیر زمین رفتیم . اعظم روی همان صندوق قدیمی نشست و دوباره شروع به گریه کرد . 
رفتم یک لیوان آب برای او آوردم . من هیچ وقت اعظم را به این حال ندیده بودم ، اعظم کمی آب خورد . به نظر می رسید آرام تر شده ، پرسیدم : 
چه اتفاقی افتاده ؟ 
او سرش را بالا گرفت و اشک هایش را پاک کرد . در فکر فرورفته بود . بعد در همان حالتی که داشت به یک نقطه نگاه می کرد گفت : 
همه چیز تمام شد . 
هنوز بغض گلویش را فشار می داد . بلند شدم و رفتم روبه روی اعظم روی زمین نشستم . دست هایم را روی زانوی او گذاشتم و منتظر شدم که موضوع را تعریف کند . 
اعظم سرش را پایین گرفت و به من خیره شد . 
گفتم همه چیز تموم شد ؟ 
دیشب امیر و پدرش همراه خاله ام به منزل ما آمدند . بعد از شام ، پدر امیر موضوع خواستگاری کردن مرا از مادرم پرسید. بعد از این که جریان خواستگاری پسر آقای محمدی را فهمیدند ، خاله ام موضوع دوست داشتن من و امیر را برای مادرم تعریف کرد . پدر امیر هم من رو از خانواده ام به طور رسمی خواستگاری کرد . 
ولی پدرم با جدیت کامل رو کرد به امیر و گفت : 
برای همیشه از فکر اعظم بیا بیرون . به صلاح اعظمه که با بهرام ازدواج کنه . 
اعظم در حالی که موضوع خواستگاری کردن امیر را تریف می کرد مرتب اشکش را پاک می کرد و به یک نقطه خیره می شد . بلند شدم و پرسیدم : 
حالا می خوای چه کار کنی ؟ 
نمی دونم ، حیرون موندم ، من امیر رو دوست دارم . نمی خوام با کس دیگه ازداج کنم . من فقط با امیر خوشبخت میشم ! 
سعی کردم هر طور که شده به اعظم دلداری بدهم . دست اعظم را در دستم گرفتم و گفتم : 
نه اعظم جون ، اشتباه می کنی ، خوشبختی دست خداست . هر چی قسمت باشه ، همون میشه ، از خدا یاری بگیر . 
چند لحظه بعد که کمی آرامتر شده بود و در حالی که بند کیفش را در دست می پیچاند گفت : 
ببخش ناراحتت کردم کاری نداری ؟ 
نه اعظم جون ، تو فکر نرو . خدا خودش همه ی کارها رو درست می کنه . 
بعد از رفتن اعظم برگشتم بالا ، پدر و آقا نادر حاضر شده بودند که همراه عمو حمید به خانه ی خاله مهین بروند و اثاثیه آنها را بار بزنند . مادر و خاله در آشپزخانه تدارک ناهار را می دیدند . 
مینا تنها نشسته بود و مشغول خواندن مجله بود . رفتم پیش او نشستم . مینا از دوران آشنایش با عمو حمید ، برایم تعریف کرد . تمام مدتی که مینا صحبت می کرد ، من خواستم راجع به علی با مینا صحبت کنم ولی ترسیدم . تصمیم داشتم ، در اولین فرصت مناسب قضیه را با مادرم در میان بگذارم . 
نزدیک ظهر اثاثیه منزل خاله مهین را آوردند . همگی کمک کردیم و به طور مرتبی اثاثها را در زیر زمین چیدیم . 
از فردای آن روز من و مادر دیگر در خانه تنها نبودیم . خاله مهین اکثر اوقات می آمد بالا و تا برگشتن آقا نادر پیش ما می ماند . 
من و علی ، هر روز که می گذشت رابطه ی بهتری پیدا می کردیم . علی طبق قولی که داده بود یک شب در میان تماس می گرفت . 
او همیشه در میان صحبت هایش از ازدواج و آینده صحبت می کرد . یکی از شب ها علی خبر تازه تری داشت . او گفت که با محسن دوست شده و آنها هر روز همدیگر را می بینند . 
این طور که علی تعریف می کرد ، محسن و خواهرش با هم زندگی می کردند ، محسن به علی گفته بود که در زمان بچگی در اثر تصادف پدر و مادرشان را از دست داده و هر دو در پرورشگاه بزرگ شده بودند . در حال حاضر هم خواهر محسن در همان فروشگاه روبروی ورزشگاه ، فروشندگی می کند و محسن هم صبح ها در یک کارگاه چوب بری کار می کند . علی می گفت که قصد دارد محسن را بعدظهر ها به مغازه ببرد . 
به قلب مهربان علی حسودی می کردم . او واقعاً دلسوز بود . به نظر من علی نمونه یک مرد واقعی بود . 
بالاخره تصمیم گرفتم موضوع خواستگاری علی را با مادرم در میان بگذارم . ولی نمی دانستم باید از کجا شروع کنم . از این می ترسیدم که مادرم برخورد تندی با من داشته باشد . 
یک شب بعد از کلی فکر کرد به این نتیجه رسیدم که هیچ چیز بهتر از حقیقت بر دل نمی نشیند . با خودم فکر کردم صبح بهترین فرصت است . در ضمن پدر هم منزل نیست و راحت می توانم با مادرم صحبت کنم . 
اتفاقاً صبح وقتی از خواب بیدار شدم متوجه شدن مادر سر حالتر از روزهای دیگر است ، به اتاق خوابش رفتم . مشغول اتو زدن لباسها بود . 
رفتم روی صندلی که گوشه ی اتاق خواب بود ، نشستم . خواستم سر حرف را باز کنم که مادر اتو را روی زمین گذاشت ، سپس با یک لبخند نگاهی به من انداخت و گفت : 
ماشاء الله داری خانم میشی . 
از این جمله ی مادر اصلاً سر در نیاوردم . با تعجب پرسیدم : 
منظورت چیه مامان ؟ 
مادر در حالی که یقه ی پیراهن پدر را برای اتو زدن آماده می کرد جواب داد : 
هیچی ، یعنی وقتشه که دیگه تو هم ازدواج ... 
هنوز جمله ی مادرم تمام نشده بود که به چشمهایش خیره شدم و پرسیدم : 
چی شده که به فکر ازدواج من افتادید ؟ 
رنگم پریده و نفسم به شماره افتاده بود . می ترسیدم که مادر به موضوع علی پی برده باشد . 
مادر دوشاخه ی اتو را از برق کشید و آمد کنارم ، در حالی که موهایم را نوازش می داد جواب داد : 
عزیزم آنقدر بزرگ شده ای که بتوانیم راحت بنشینیم و صحبت کنیم . 

مادر این را گفت و رفت لبه تختش نشست و در حالی که با انگشترش بازی می کرد ادامه داد : 
لیلا ! خبر داشتی که برادر مینا چند سال پیش برای تحصیل به خارج از کشور رفته بود ؟ 
بله مادر ، چه طور مگه . 
خب عزیزم حالا برگشته . 
از صحبت های مادرم چیزی نفهمیدم . با تعجب پرسیدم : 
خب ، این چه ربطی به ما داره ؟ 
مادر دستی به موهایش کشید و گفت : 
آقای شادمان دیشب زنگ زد و با پدرت صحبت کرد ، خانواده شادمان اجازه خواستند برای خواستگاری تو ...
انگار یکدفعه کتری آب جوش ریخت روی سرم . سرم گیج رفت . صورت مادرم را تار می دیدن و اصلاً نتوانستم جواب مادرم را بدهم . همه چیز را فهمیدم ، یک دفعه اعظم را جلوی چشمانم مجسم کردم . در حالی که دارد به من می خندد ، با صدای بلند داد می زد و می گوید : حالا منو می فهمی ؟ 
از روی صندلی بلند شدم و به اتاقم رفتم هنوز سرگیجه داشتم . روی تختم دراز کشیدم . نمی توانستم به هیچ چیز فکر کنم . فقط چهره ی علی را می دیدم . خدایا اگر این خبر به گوش علی برسد چه حالی پیدا می کند . هیچ راهی نبود . . من با روحیه ی پدر و مادرم آشنا بودم ، می دانستم که آنها با خواسته پسر آقای شادمان صد در صد موافقت می کنند . 
احساس می کردم دست چپم درد گرفته . بلند شدم و روی تختم نشستم و شروع به مالیدن دستم کردم . چند لحظه بعد مادرم وارد اتاقم شد . 
چی شده لیلا ناراحت شدی ؟ 
هنوز من جوابی نداده بودم که مادر ادامه داد : 
خب شاید هم خجالت می کشی ، البته این طبیعیه . 
سپس در حالی که از اتاق بیرون می رفت با لبخند گفت : 
خدا رو شکر ، همسر یک دکتر متخصص شدن واقعاً شانس می خواد . 
بغض کرده بودم ، دلم می خواست فریاد بزنم و علی را صدا کنم ، دلم می خواست کنار علی بودم و فقط گریه می کردم . 
حالا دقیقاً حال اعظم را می فهمیدم . بلند شدم و لباسم را پوشیدم . تنها امیدم اعظم بود . از اتاقم بیرون رفتم ، در حالی که در ورودی ساختمان را باز می کردم با صدای بلند گفتم : 
مامان من می رم خونه ی اعظم تا ظهر بر می گردم . 
پله ها را به سرعت پایین رفتم . در حیاط را باز کردم . هنوز یک قدم به کوچه نگذاشته بودم که آه خدایا ، چی می دیدم . ماشین علی سر کوچه پارک شده بود . ولی هرچه نگاه کردم ، علی را ندیدم . با آن حالی که داشتم چه طور می توانستم با علی روبرو شوم . خواستم برگردم توی حیاط که یک دفعه یک نفر از چند قدمی پشت سرم آرام گفت : 
سلام لیلا . 
صدای علی بود ، قلبم داشت از جا کنده میشد ، خدایا چه کار می کردم ، چی بگم ؟ 
یک لحظه تصمیم گرفتم ، قضیه را پنهان کنم . به آرامی برگشتم . علی به درختی که چند متری منزل ما کاشته شده بود تکیه داده بود . او طبق عادت با سوئیچی که در دست داشت بازی می کرد . لبخندی زدم و گفتم حالت چطوره ؟ این جا چی کار می کنی ؟ 
دلم تنگ شده بود ، گفتم بیام ، شانس بیارم ، بیای پشت پنجره . 
از لحن حرف زدن علی تمام تنم لرزید ، علی یک قدم به طرف من برداشت و گفت : 
خیلی خوشحالم از این که تونستم ببینمت . 
احساس غریبی داشتم . علی در آن ساعت که وقت کارش بود این همه راه را آمده بود تا فقط یک لحظه مرا ببیند . 
علی در حالی که از من می پرسید کاری نداری بهطرف ماشینش به راه افتاد . پشت سر او آرام آرام قدم برداشتم . از پشت به او خیره شده بودم .
با خود فکر می کردم : هیچ کس مثل اون رانندگی نمی کنه و هیچ کس مثل اون با وفا و مهربون نیست و هیچ کس مثل اون ...
علی سوار ماشین شد و منتظر نشست تا من به سر خیابان رسیدم . او شیشه ی ماشین را پایین کشید و گفت : 
لیلا ! تنها کجا می خواهی بروی ؟ 
علی به تنها بیرون رفتن من خیلی حساسیت نشان می داد . همیشه به من سفارش می کرد که تنها از خانه بیرون نروم . 
برای این که علی خیالش راحت بشود جواب دادم : 
می خواستم برم خونه ی اعظم . 
علی با این که یکی دو بار اعظم را همراه من دیده بود با تعریف هایی که من از اعظم کرده بودم با روحیه ی او خیلی خوب آشنا بود . 
وقتی از مشکلات زندگی اعظم برای او تعریف می کردم ، علی جمله ای گفت که من هیچ وقت فراموش نمی کنم او گفت :

که هیچ چیز جای دوست داشتن رو تو این دنیا نمی گیره دنیا خیلی بی ارزشه و متاسفانه انسانها برای چیزهایی ارزش قائل میشوند که اگر همه اون ها رو تو یک کفه ترازو بگذارند و دوست داشتن و مهر و محبت رو دریک کفه دیگرترازو ، تازه می فهمیم که چقدر ....

بعد هم با همان خنده قشنگش از من پرسید:

به نظر تو کدام کفه سنگینتره؟

در آن لحظه من جواب علی را فقط با یک خنده کوتاه دادم.ولی دلم می خواست در آن وقتی که علی از من خدا حافظی کرد و دستش را به علامت احترام از پنجره ماشین بیرون آورد داد می زدم و می گفتم :دوست داشتن علی ، دوست داشتن.

علی رفت و من با غوغایی که در وجودم برپا شده بود به طرف خانه اعظم رفتم.

به سر کوچه که رسیدم اعظم داشت جلوی در حیاط را می شست. او از دور که چشمش به من افتاد دستی برایم تکان داد . جلوتر که رفتم متوجه شدم چشم های اعظم ورم کرده و قرمز شده.اعظم در حالی که شیلنگ آب را داخل حیاط میبرد با لحنی پراز غم و غصه گفت:

سلام لیلا حالت چطوره؟

بیا تو.

وقتی داخل حیاط شدم دیدم یک حلاج گوشه حیاط نشسته و مشغول حلاجی کردن پنبه است.

اعظم نگاهی به من انداخت و سپس با چهره ای که انگار غم تمام دنیا بر سر او ریخته بود ، گفت:

برای رختخواب جهیزیه منه.

رفتم و شیرآب را بستم رو کردم به اعظم و گفتم:

می خواهم راجع به موضوعی مهمی باهات صحبت کنم.

هردو به اتاق اعظم رفتیم . من مثل کسی که سال ها گریه نکرده باشد یکدفعه زدم زیر گریه. نه اعظم را می دیدم و نه می فهمیدم کی هستم و چه کار می خواهم بکنم. مثل این که فقط منتظر بودم یک جای خلوت و مناسب ، دور از چشم مادرم پیدا کنم ، تا راحت بتوانم گریه کنم.

بعد از این که کمی آرامتر شدم . متوجه شدم اعظم در حالی که با قاشق شربت قندی را که در دستش بود هم می زد بالای سرم ایستاده لیوان شربت را در دست من داد و همزمان پرسید:

چی شده لیلا؟ مادرت حالش خوبه؟

اعظم اصلا فکرش را نمی کرد که مشکل من دقیقا شبیه مشکل خودش باشد . من در حالی که مرتب گریه می کردم ، از اول داستان علی را تا لحظه ای که همانجا نشسته بودم برا ی اعظم تعریف کردم. و در آخر هم جمله ای را که یک روز اعظم در زیر زمین منزل ما گفت به اعظم گفتم .

من فقط با علی خوشبخت میشم. اعظم هم در حالی که اشکی را که در چشمش حلقه بسته بود پاک می کرد زیر لب گفت: پس همون بنز سفید رنگی را که موقع رفتن به ورزشگاه نشونم دادی .... که یک دفعه هر دو یاد ان جمله اعظم افتادیم که در تاکسی گفت «شاید پلیس باشه» و دوباره زدیم زیر خنده.

اعظم بلند شد و رفت یک جعبه کوچک را آورد و در حالی که در جعبه را باز می کرد گفت چه پلیس با هوشی.

اصلا حوصله شوخی نداشتم . از کیفم یک برگ دستمال کاغذی در آوردم. داشتم ، اشکهایم را پاک می کردم که اعظم یک پلاک را که حرف A روی آن کنده شده بود به دست من داد و گفت:

امیر برایم خریده. پلاک را از دست اعظم گرفتم و پرسیدم: مگه قرار نیست با بهرام ازدواج کنی ؟

اگه یادت باشه خودت گفتی که هرچی قسمت باشه . من و امیر تا لحظه آخر امیدواریم.

به ایمان اعظم حسودیم شد. با این که خودم اورا دلداری می دادم ولی نمی دانم چرا برای خودم امیدوار نبودم . درآن لحظه دوست داشتم اعظم هم مرا دلداری می داد. علاقه ام نسبت به علی به ثانیه ها وصل شده بود ، هرثانیه که می گذشت علاقه ام به او شدیدتر می شد.

از این که با اعظم درد دل کرده بودم احساس سبکی می کردم .

نزدیک ظهر از اعظم خدا حافظی کردم و به خانه برگشتم. برای اینکه مادرم متوجه نشود که گریه کردم سریع به اتاقم رفتم ووانمود کردم که خواب هستم . چند لحظه بعد مادر به اتاقم آمد.

لیلا دخترم خوابیدی؟

جواب ندادم تا مطمئن شود که خواب هستم.

وقتی مادر از اتاق بیرون رفت ، هرچه تلاش کردم ، خوابم نمی برد. سرم سنگین شده بود . فکرم کار نمی کرد ، بعد صدای خاله مهین را شنیدم که تازه آمده بود بالا.

لیلا خونه نیست؟

تازه از خونه اعظم برگشته. خوابیده.

آبجی قضیه خواستگاری دکتر مهران رو بهش گفتی؟

باشنیدن کلمه مهران انگار که سقف اتاق روی سرم خراب شد. حالا دیگر خاله مهین و بقیه خبر داشتند. کاملا اعصابم به هم ریخته بود. بلند شدم و نشستم . یک لحظه تصمم گرفتم همه موضوع را برای مادر تعریف کنم. ولی فایده ای نداشت .مطمئن بودم که نه تنها مادر بلکه اعضای خانواده با علی مخالفند.

دلم می خواست راهی پیدا می کردم تا قضیه را طوری که علی ناراحت نشود برای او توضیح بدهم . ولی چطوری ؟ علی وقتی موقعیت مهران را بفهمد مطمئن میشود که به هیچ طریقی نمی تواند پا پیش بگذارد.

من و علی بدشانسی آورده بودیم. اگر قبل از جریان مهران، علی به خواستگار من آمده بود ، ممکن بود خانواده من موافقت می کردند ولی در این وضعیت من حتی یک درصد هم امکان نمی دادم که خانواده ام با ازدواج من و علی موافقت کنند. پس بهترین راه ، فقط سکوت بود سرم را بین دوتا دستم گرفته بودم و در فکر بودم که خاله مهین یکباره وارد اتاقم شد با دیدن خاله مهین از جا پریدم.

سلام خاله.

سلام خانم، مبارک باشه واقعا که دختر خوش شانسی هستی .

هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده بود که همه خانواده من قضیه را جدی گرفته بودند . از لحن صحبت کردن خاله عصبانی شدم. با صدایی که مادرم هم بشنود گفتم :

من اصلا قصد ازدواج ندارم.

دو روز از این قضیه گذشت و مرتب کارم گریه کردن بود . چند بار مادرم با من صحبت کرد، ولی سکوت کردم و هیچ چیز را بروز ندادم. شب وقتی

علی تماس گرفت ، گفت که جریان مرا برای پدر و مادرش تعریف کرده و قرار شده آنها به خواستگاری من بیایند.

علی از من خواست که حتما با پدرم و مادرم صحبت کنم. موقعیت را مناسب ندیدم که حقیقت را به علی بگویم. در نتیجه بیماری مادرم را بهانه کردم و از علی خواهش کردم تا زمان دیگری را برای خواستگار انتخاب کند.

دفعه بعد وقتی علی زنگ زد گفت که مادرش می خواهد مرا از نزدیک ببیند. از من خواست که حتما به خانه آنها بروم. بعد از اینکه مادر علی طی یک تماس تلفنی از من دعوت کرد من دعوت اورا قبول کردم و به علی گفتم که بعد از یک برنامه ریزی مناسب با او تماس می گیرم . صبح روز بعد به خانه سارا زنگ زدم . خانم جون گوشی را برداشت و گفت که سارا برای خرید از خانه بیرون رفته است . از خانم جون خواهش کردم که وقتی سارابرگشت اورا به منزل ما بفرستد.

بعد از ظهر سارا به منزل ما آمد . من و سارا برای صحبت کردن به پارک محل رفتیم . من تمام موضوع علی را به طور مفصل برای سارا تعریف کردم. در آخر از سارا خواهش کردم که همراه من به منزل پدر علی بیاید.

سارا با کمال میل قبول کرد .

با او قرار گذاشتم که فردا ساعت دو بعد از ظهر جلوی در ورزشگاه باشد . بعد همراه سارا به یک فروشگاه رفتم و یک روسری زیبا برای مادر علی به عنوان کادو خریدم و از همان فروشگاه با علی تماس گرفتم و به او گفتم فردا همراه دوستم به منزل آنها می روم. علی از شنیدن این خبر خوشحال به نظر میرسید و قرار بر این شد که فردا ساعت دو علی بیاید جلوی در ورزشگاه.

چه احساس عجیبی داشتم . حس می کردم فردا بهترین روز زندگی من است ، به هیچ چیز جز دیدن علی فکر نمی کردم.

از سارا تشکر کردم و به خانه برگشتم . در بین راه فقط به فردا فکر می کردم به لحظه ای که به خانه علی می رفتم و به لحظه ای که مادر علی را می دیدم.

با این که خانواده علی را ندیده بودم احساس می کردم که بی نهایت به آنها علاقه دارم . درواقع هرچیزی را که متعلق به علی بود دوست داشتم.

به خانه که رسیدم آقا جون در منزل بود . از دیدن آقا جون بسیار خوشحال شدم رفتم و صورت آقا جون را بوسیدم.

آقا جون مقدار زیادی پول روی میز گذاشته بودو مشغول شمردن پولها بود . نگاهی به پول انداختم و رو کردم به پدرم و پرسیدم:

این همه پول ؟ پدر یک پک به سیگارش زد و گفت :

آقا جون زمین شمیران رو فروخته.

آقا جون بسته پولی را که در دستش بود روی میز گذاشت و در ادامه حرف پدر گفت :

این هم سهم پدرت سهم حمید را هم به دست خودش دادم و بقیه را قرار است خرج تعمیر ساختمان کنم.

پدر در حالی که سیگارش را خاموش می کرد ،از جا بلند شد و گفت:

دیگه مشکلی برای خرج عمل مادرت نداریم.

من در آن لحظه نمی دانستم باید خوشحال باشم یا ناراحت از این که فردا می خواستم به خانه علی بروم خوشحال بودم و از این که به یاد عمل جراحی مادر افتادم ، ناراحت بودم.

به اتاقم رفتم و کمی استراحت کردم. تا وقت شام از اتاق بیرون نیامدم .

آن شب خاله مهین و آقا نادر برای شام مهمان ما بودند . بعد از شام آقا جون و پدر کلی راجع به ازدواج من صحبت کردند. این طور که پدر می گفت آقای شادمان در بالای شهر یک مطب برای دکتر مهران خریده بود. بحث آن شب فقط راجع به خانواده آقای شادمان بود . من سردرد را بهانه کردم و به اتاقم رفتم وبرای اینکه کسی مزاحمم نشود چراغ اتاق را خاموش کردم.

صبح وقتی از خواب بیدار شدم هیچ کس در خانه نبود.

مشغول خوردن صبحانه بودم که تلفن زنگ زد گوشی را برداشتم اعظم بود صدایش گرفته بود و با بغض حرف میزد گفت که خانواده آقای محمدی فردا را برای خرید نامزدی او و بهرام انتخاب کردند.

برای اعظم ناراحت بودم ولی کاری از دستم ساخته نبود. سعی کردم اورا دوباره دلداری بدهم . با اعظم مشغول صحبت بودم که مادرم واردشد. از خریدی که کرده بود فهمیدم حتما مهمان داریم.

مادر میوه و شیرینی زیادی خریده بود. کنجکاو شدم با اعظم که خدا حافظی کردم گوشی را گذاشتم و پرسیدم :

سلام مامان مهمون داریم؟

مادر در حالی که رو به اشپزخانه می رفت گفت:

حدس می زنی کی باشه .

هنوز من جوابی نداده بودم که مادر برگشت و با لبخندی که بر لب داشت گفت:

پاشو بیا کمک کن ، امشب خانواده شادمان همراه آقا جون و عمو حمید شام مهمان ما هستند.

دلم می خواست آن شب زلزله می آمد ولی من قیافه مهران را نمی دیدم.

به اجبار تا ظهر به مادرم کمک کردم ، ساعت یک به اتاقم رفتم و روسری را که برای مادر علی کادو گرفته بودم در کیفم گذاشتم و ساکی را که وسایل شنا را در آن می گذاشتم برداشتم و از خانه بیرون رفتم.

تا ساعت دو خیلی مانده بود تصمیم گرفتم پیاده بروم نزدیگی های ورزشگاه که رسیدم اتومبیلی کنارم ایستاد . نیم نگاهی کردم علی بود. از دیدن او خوشحال بودم رفتم جلو و سلام کردم.

ناراحت به نظر میرسید. نگاهی با خشم به سر تا پای من کرد و پرسید : چرا با تاکسی نرفتی؟

می دانستم که چرا علی اینطور صحبت می کرد. او قبلا به من گفته بود که دوست ندارم پیاده در خیابان قدم بزنی . مخصوصا وقتی تنها هستی .

من نمی توانستم جو خانه و این که چرا زودتر از خانه بیرون آمدم را برای علی توضیح بدهم . ولی برای این که علی نگران نشود. گفتم:

زود بود فکر کردم پیاده بروم بهتره تا جلوی در ورزشگاه معطل بشم.

خوب مگه مجبوری اینقدر زود از خونه بیرون بیایی؟ از وقتی از خونه بیرون اومدی من دارم پشت سرت میام.

با این که علی عصبانی بود ولی حتی از عصبانی شدن او نیز لذت می بردم. معذرت خواستم و سوار ماشین شدم. علی حتی یک کلمه هم بامن صحبت نکرد .

به در ورزشگاه رسیدیم. سارا هنوز نیامده بود. علی ماشین را زیر سایه یک درخت پارک کرد و پیاده شد . دلم می خواست با او حرف می زدم . پیاده شدم و رفتم کنار علی ایستادم او به ماشین تکیه زده بود و سرش پایین بود . برگی را که روی زمین افتاده بود با پایش جابجا می کردوساکت بود.

تمام حرکات او برایم جالب بود . نگاهی به صورتش اندختم . اودرحالی که اخم کرده بود گت:

من قبلا گفته بودم دوست ندارم هیچ کس تورا ببیند از این به بعد هرکجا که کارداشتی زنگ بزن خودم میام میرسونمت.

هنوز به علی جوابی نداده بودم که سرو کله سارا پیدا شد . سارا یک جعبه شیرینی در دست داشت جلو آمد و با علی احوالپرسی کرد.

دیگر فرصتی برای صحبت کردن نبود. هرسه نفر سوار شدیم و به طرف منزل علی راه افتادیم.

منزل پدر علی تقریبا چند خیابان با خیابانی که ما در آن زندگی می کردیم فاصله داست . علی جلوی در پارکینگ یک ساختمان نگه داشت و گفت رسیدیم.

من و سارا پیاده شدیم و جلوی دری که شیشه های رنگی داشت ایستادیم. علی پس از اینکه درهای ماشین را قفل کرد کلیدی را از جیبش در آورد و در را باز کرد . سپس رو کرد به من و گفت :بفرمایید.

درآن هوای گرم سر انگشت های من سرد شده بود. زانو هایم می لرزید . رو کردم به سارا و آرام گفتم . اول تو برو.

هنوز داخل نرفته بودیم که خانمی بایک چادر نماز سفید آمد جلوی در و گفت:

بفرمائید تو دخترم....

از چهره پیرزن کاملا مشخص بود که باید مادر علی باشد من و سارا هردو سلام کردیم وصورت مادر علی را بوسیدیم.

خانم جوانی که یک بچه کوچک در بغل داشت روی پله ها ایستاده بود. او بالبخندی که روی لبش بود گفت:

خوش اومدید.

علی و مادرش پشت سر ما داخل آمدند. علی در را بست و بعد از این کفش هایشرا در آورد رو کرد به ما و گفت:

معرفی می کنم افسانه خانم خانم برادرم هستند. و سپس رو کرد به خانم برادرش و گفت:

ایشون هم لیلا خانم و دوستش سارا خانم هستند. من و سارا با افسانه دست دادیمو داخل رفتیم . سارا جعبه شیرینی را روی میز تلفن گذاشت و سپس هر دو کناری نشستیم.

چند لحظه بعد مادر علی جعبه شیرینی را باز کرد و آمد روبروی ما نشست جعبه را روی زمین جلوی دست ما گذاشت و گفت :

ببخشید مادر جون پاهام درد می کنه از خودتون پذیرایی کنید.

مادر علی زنی بسیار مهربان و ساده به نظر میرسید.

من به چشم های مادر علی که دقیقا رنگ چشم علی بود نگاهی کردم و سپس روسری را که برای او کادو خریده بودم ، جلوی دستش گذاشتم و گفتم اصلا قابل شما را نداره امید وارم بپسندید . علی در همان لحظه با یک سینی چای وارد شد و با یک لبخند گفت:

همه ما مادر را عزیز صدا می کنیم از این به بعد شما هم مادرم را عزیز صدا کنید.

علی به من و سارا چای تعارف کرد سارا سرش را نزدیک گوش من آورد و آرام گفت :

تا به حال ندیده بودم عروس بره خواستگاری . داماد براش چای بیاره.

من هم با لحن طنز آمیزی جواب دادم:

حالا می توانی ببینی.

علی کنار مادرش نشست و شروع کرد از من تعریف کردن . علی از اصطلاحاتی استفاده می کرد که تا آن لحظه من نمی دانستم دارای چنین صفاتی هستم . ازا ین که این همه ، علی تعریف مرا می کرد خجالت می کشیدم ، سرم را پایین انداخته بود و چیزی نمی گفتم . 
در همین موقع افسانه خانم با ظرف میوه وارد شد و با خوشرویی رو کرد به من و گفت : 
پس عروس آینده ی این خانواده شما هستید . 
اصلاً قادر به جوابگویی نبودم . صورتم گل انداخته بود . مرتب با بند کیفم بازی می کردم افسانه خانم در حالی که به من و سارا میواه تعارف می کرد رو به علی و ادامه داد : 
بهت تبریک می گم ، واقعاً که خوش سلیقه ای . 
علی قیافه ای که معلوم بود به خود می بالد ، گرفته بود و در همان لحظه از جایش بلند شد و به اتاقی که روبروی ما بود رفت . بعد از چند لحظه در حالی که یک جعبه در دست داشت برگشت و به طرف من آمد . در جعبه را باز کرد و انگشتری را که به شکل قلب بود به دست من داد و گفت : 
امیدوارم شما هم از سلیقه ی من خوشت بیاید . اصلاً قابل شما رو نداره ، فقط حکم یادگاری را داره . 
لحظه ای که انگشتر را از دست علی می گرفتم ، مادر علی خنده ای کرد و گفت : 
البته برای نامزدی سر فرصت خدمت می رسیم . 
تشکر کردم و انگشتر را به انگشت دست راستم کردم . علی یک دانه شیرینی از جعبه برداشت و رو به من گفت : 
در انگشتر باز می شه ، خودم درست کردم . 
در انگشتر را باز کردم . داخل آن با خط ریز و قشنگی اسم علی نوشته شده بود . 
من خیلی از انگشتر خوشم آمده بود و از علی و خانواده اش تشکر کردم و بعد از چند لحظه بلند شدیم و خداحافظی کردیم . موقع رفتن ، علی اول سارا و بعد هم مرا تا نزدیکی خانه رساند . 
به خانه رسیدم ، خاله مهین در آشپزخانه در کار پخت و پز به مادر کمک می کرد . پدر هم به گلدانهای داخل ساختمان رسیدگی می کرد . 
به اتاقم رفتم و انگشتر را در یک جای مناسب پنهان کردم . 
خیلی خسته بودم ، دلم میخ واست بخوابم ، ولی ترجیح می دادم به مادر کمک کنم . رفتم به آشپزخانه و در کارهای تزئین غذا و شستن میوه ها به خاله مهین کمک کنم . 
هنوز هوا اریک نشده بود . داشتم شیرینی ها را در دیس می چیدم که صدای زنگ خانه بلند شد . همه هول شده بودند . پدر رفت که در را باز کند . مادر از من خواست که برم و یک لباس مرتب تری بپوشم . 
با این که دلم رضایت نمی داد ولی دوست نداشتم روی حرف مادر حرف بزنم . به اتاقم رفتم . داشتم لباسم را می پوشیدم که پدر ار پشت در گفت : 
لیلا اعظم بود . بیرون ایستاده با تو کار داره . 
با عجله لباس را پوشیدم و رفتم حیاط . 
سلام اعظم بیا تو . 
نه دیگه داره شب میشه ، باید زود برگردم . 
خب چه کار کردی ؟ 
امروز صبح خانم محمدی و بهرام و خواهرش به منزل ما اومدند . من و مادرم را به همراه خودشان به بازار بردند . کلی خرید کردیم . نیم ساعتی پیش برگشتیم . 
مبارک باشه ، بالاخره تصمیم گرفتی با بهرام ازدواج کنی . 
اعظم در حالی که به در حیاط تکیه داده بود به یک گوشه خیره شد و گفت : 
باور کن لیلا نمی دونم چی کار کنم . از یک طرف نمی تونم روی حرف پدر و مادرم که ادعا می کنند من و در نظر گرفتند ، حرفی بزنم و از طرفی حرکات و رفتار امیر واقعاً عذایم می ده . اون هر روز که از تولیدی بر می گرده یک گوشه ی حیاط می ایسته و چنان با حسرت به من نگاه می کنه و آه می کشه که وقتی به او نگاه می کنم ، مثل اینکه دنیا روی سرم خراب میشه . 
امروز صبح که من خواستم با خانواده ی بهرام برای خرید برم ، امیر طوری به من نگاه می کرد که گویی تمام درد دلها و حرف های عالم در چشم های او جمع شده بود ، ولی چی کار می تونم بکنم ؟ 
در حیاط نیمه باز بود . من و اعظم گرم صحبت بودیم که یک دفعه صدایی از پشت در شنیدم که خیلی آرام اعظم را صدا می کرد . 
سرم را از لای در بیرون بردم . امیر بود به دیوار تکیه داده و سرش را پایین انداخته بود . 
از دیدن امیر تعجب کردم . اعظم با تعجب از من پرسید : 
کیه ؟ امیره ؟ 
با لبخندی که زدم اعظم فهمید که حدسش درست است . جلو رفت و پرسید امیر این جا چی کار می کنی ؟ 
صدای امیر کاملاً رفته بود در حالی که سرفه می کرد گفت : 
از خرید که برگشتی ، منتظر بودم یک جا تنها ببینمت ، وقتی دیدم از خونه بیرون اومدی ، پشت سرت اومدم ، حرفاتو با لیلا خانم شنیدم . 
امیر با حالت عصبانی و با صدای بلند ادامه داد : 
پس تو به من علاقه نداری ؟ فقط به من ترحم می کنی ؟ 
معلوم بود اعظم هول شده . با دستپاچگی نگاهی به من کرد و سپس رو کرد به امیر و گفت : 
این چه حرفیه ؟ تو داری راجع به من اشتباه می کنی امیر . 
پس حرف آخرت رو بزن ، می خوای با بهرام ازدواج کنی ؟ 
اعظم بغض کرده بود . سرش را پایین انداخت و خیلی آرام گفت : 
تو می گی من چیکار کنم ؟ 
امیر ساکت شد ، چند لحظه هر دو سکوت کردند ، سپس امیر سکوت را شکست و در حالی که رو به عقب بر می گشت گفت : 
پس از این به بعد ، هر اتفاقی افتاد تو یک نفر حق گلایه نداری . 
اعظم یکی دو بار او را صدا کرد ، ولی فایده ای نداشت ، امیر به سرعت از آنجا دور شد . 
به نظرم اعظم ترسیده بود . دست او را گرفتم و داخل حیاط آوردم . 
صدای اذان بلند شد . اعظم اشکی را که در چشمش جمع شده بود ، پاک کرد و درحالی که سرش را بالا گرفت گفت : 
در همین موقع آقا نادر ، در حالی که مقداری ظرف چینی در دست داشت ، از زیر زمین بیرون آمد . همان طور که رو به بالا می رفت با خنده گفت : 
حرف های شما دختر خانم ها کی تموم میشه ؟ 
اعظم بعد از این که با آقا نادر احوالپرسی کرد ، در حالی که به ساعتش نگاه می کرد با نگرانی از من خداحافظی کرد و رفت . در حیاط را بستم و پشت سر آقا نادر رفتم بالا . 
بوی عطر غذاهای مادر تمامساختمان را پر کرده بود . یک ساعت دیگر گذشت . بالاخره به قول پدر مهمان ها تشریف آوردند !!
قبل از این که مهمان ها وارد شوند ، من به اتاقم رفتم و در را بستم . وقتی وارد شدند فقط صدای خنده ها و تعارف هایشان به گوش می رسید . 
در آن لحظه ، من جلوی آینده ایستاده بودم ، ولی به جای این که صورت خودم را ببینم ، چهره ی علی را می دیدم که غضبناک به من نگاه می کرد و تنفر از چشمهایش می ریخت . دلم می خواست آینه را بشکنم ولی چهره ی علی را آن طور نمی دیدم . حس می کردم تمام حرکات مرا می بیند . 
لباسم را در آوردم و لباس ساده تری پوشیدم ، کاملاً موهایم را زیر روسری پوشاندم . 
در خلوت با علی حرف می زدم . دوباره جلوی آینده ایستادم و پرسیدم : این طوری خوبه ؟ 
این بار صورت علی را کمی آرامتر دیدم . 
خاله مهین در اتاقم را باز کرد و با خنده گفت : 
پس چرا نمی آیی بیرون ؟ 
از این که قرار بود یک دفعه با همه ی آنها شوم ، خجالت کشیدم . شاید هم کمی ، ترسیده بودم . زیر لب با خودم گفتم : 
ای کاش در همان لحظه که وارد شدند بیرون بودم . 
بالاخره به خودم جرات دادم و از ااتاق بیرون رفتم . او با یک دست کت و شلوار سرمه ای و کراواتی که زده بود ، درست روبروی در اتاق من نشسته بود . حدس زدم باید دکتر مهران باشد . رفتم جلو و با تک تک خانواده شادمان احوالپرسی کردم . 
سپس به آشپزخانه رفتم . خود را با شستن فنجانها سرگرم کردم و تا وقت کشیدن شام بی رون نرفتم . مادر و خاله مهین در حالی که غذا می کیشدند ، مرتب از سر و وضع و طرز برخورد او صحبت می کردند . 
سر میز شام که نشستیم ، دکتر کلی راجع به فرهنگ اروپا و روش زندگی کردن مردم آنجا صحبت کرد . 
تمام مدتی که دکتر مهران با ادا و اصول حرف می زد ، من به حسن نیت و سادگی و متانت علی فکر می کردم . 
مهران فقط راجع به مادیات صحبت می کر . او مرتب پول و ماشین آخرین مدل و غیره را به رخ می کشید . 
با این که مینا و مهران ، خواهر و برادر بودند ، بین آنها زمین تا آسمان فاصله دیده می شد . 
بر عکس مهردان ، مینا دختر بسیار مهربان ، با حجب و حیا و ساده ای بود . 
بعد از صرف شام ، آقای شادمان از پدر و آقاجون اجازه خواست که بعد از جراحی مادر ، به طور رسمی از من خواستگاری کند . 
پدر و آقا جون با کمال میل قبول کردند . 
آخر شب وقتی مهمان ها رفتند ، خانواده من فقط راجع به دکتر مهران بحث می کردند . وقتی پدر نظر مرا راجع به او پرسید تنها ایرادی که می توانستم از او بگیر این بود که او بسیار مادی و غربی فکر میکند . ولی نظر من برای همه مسخره بود . و کسی به فکر من اهمیت نمی داد . 
ان شب نقشه های زیادی را در ذهنم طرح کردم . بالاخره تصمیم گرفتن در آن شرایطی که پیش آمده بود قضیه را پنهان نگه دارم و ز طرفی با پدر و مادرم طوری صحبت کنم که آنها باور کنند من اصلاً قصد ازدواج ، نه با دکتر مهربان و نه هیچ کس دیگر را ندارم و به آنها بگویم که تصمیم نهایی من فقط ادامه تحصیل است . 
صبح روز بعد با مادرم کلی صحبت کردم . ولی مادرم درست بر عکس آن چیزی که من فکر می کردم عمل کرد . او گفت : من تنها یک بچه دارم و دوست دارم تا زنده هستم عروسی تو را ببینم و از خوشبختی تو خیالم راحت شود . سپس با جمله هایی مثل تو رو خدا من و ناامید نکن دل مادرت رو نشکن . 
بخت یک بار در خونه رو می زنه و ... قلب مرا به آتش کشید . 
من به مادرم بیش ازا ندازه علاقه داشتم او خیلی به گردن من حق داشت و من نمی خواستم بیشتر از آن با اعصاب او بازی کنم . 
واقعا نمی دانستم باید چه کار کنم . هر چه تلاش کردم ، ذهن مادر را حداقل چند درصد نسبت به مهران عوض کنم ، متاسفانه موفق نشدم . مادرم حوف خودش را می زد حرفهایی مثل : 
مهران تحصیل کرده است 
کمتر جوانی موقعیت مالی و معنوی مهران را دارد 
او جوان با شخصیت و با فرهنگی است 
خلاصه مادر آن قدر از مهران تعرف کرد که من به این نتیجه رسیدم ، بحث کردن باا و بی فایده است . 
بنابراین ، فکر تازه ای به سرم زد . من باید طوری با مهران صحبت می کردم که واکنشی منفی از طرف خانواده ی شادمان و خود مهران سر می زد . 
در اصل می دانستم که با این حرکت به بخت خودم پشت پا می زنم ، ولی نظر باطنی من ، این بود که علی ارزش این فداکاری را داشت ، با فکر جدید ، خوشحال شدم و روحیه ی بازتری پیدا کردم . 
آن روز قرار بود مادر برای تعیین روز عمل جراحی ، به مطب دکتر غفاری برود . بعد ظهر خاله مهین هم همراه مادر به مطب دکتررفت . 
من تنها بودم . به حیاط رفتم و در سایه ی درخت گیلاسی که سالها پیش آقا جون در باغچه کاشته بود نشستم و تا برگشتن آنها مشغول خواندن کتاب شدم . به محض برگشتن آنها متوجه ی ترس و نگرانی در صورت مادر شدم . علت را که از خاله پرسیدم ، فهمیدم دکتر غفاری روز چهارشنبه را برای بستری شدن مادر در بیمارستان در نظر گرفته است . 
از این که مادرم به زودی عمل جراحی قلب داشت ، همگی نگران بودیم . 
آن شب پدر شیفت بود . مادر به علت داروهای آرامبخش خیلی زود به اتاقش رفت و خوابید . حوصله ام سر رفته بود یک ساعتی به منزل خاله مهین رفتم . 
خاله مهین مشغول بافتن لباس نوزاد بود . آقا نادر هم طبق معمول هر شب ، گوشه اتاق نشسته بود و خودش را با دیدن برنامه ی تلویزیون سر گرم کرده بود . وقتی برگشتم ، بالا چیزی به ساعت 11 نمانده بود . منتظر شدم تا سر ساعت مقرر ، علی تماس گرفت . قضیه ی بستری شدن مادر را برای علی تعریف کردم . علی از شندین این خبر متاثر شد . او گفت که حتماً روز و ساعت عمل جراحی را به او اطلاع بدهم . 
علی را می شناختم . هر زمان برایم مشکلی پیش آمده بود ، احساس می کردم او همدرد و همراز من است . وقتی با علی درد دل می کردم ، احساس سبکی خاصی به من دست می داد ، به سرت غم و غصه از من دور میشد . 
علی در این جور مواقع خیلی خوب و سنجیده صحبت می کر . او دارای ایمان بسیار قوی بود . آن شب من از علی خواستم تا برای مادرم دعا کند . 
صبح روز بعد ، با صدای زنگ در حیاط از خواب بیدار شدم . چند لحظه بعد صدای مادر را شنیدم که می گفت : 
بفرما عزیزم ، خیلی خوش آمدی . 
فکر کردم اعظم است سریع بلند شدم . داشتم تختم را مرتب می کردم که در اتاقم باز شد و مادر گفت : 
لیلا جون ، بیدار شدی ، سارا اومده . از دیدن سارا خوشحال شدم ، و هم خیلی تعجب کردم . سارا وقتی وارد اتاقم شد ، رفت روی صندلی ، پشت میز تحریرم نشست و در حالی که چمدان کوچکی در دستش بود ، زمین می گذاشت ، گفت : 
موضوع مهمی پیش آمده ، واقعاً به کمک تو احتیاج دارم . 
نشستم لبه ی تختم و در حالی که با انگشت هایم بازی می کردم پرسیدم : 
چی شده ؟ 
سارا جوابی نداد . او چمدان را روی میز گذاشت و بعد از این که در چمدان را باز کرد ، گردنبندی که به نظر من طلا می آمد رو به من گرفت . بلند شدم و در حالی که گردنبند را از دست سارا می گرفتم با تعجب پرسیدم : 
این چیه ؟ مال کیه ؟ سارا در حالی که در چمدان را می بست گفت : 
وقتی پدر و مادرم با هم ازدواج کردند ، مادر بزرگم این از حرف زدن ، سارا معلوم بود که دوست داشت گریه کنئ . من در حالی که به نگین های گردنبند نگاه می کردم پرسیدم : 
نگفته بودی ، مادر بزرگ داری ؟ 
سارا سکوت کرده وبد ، سرم را که بالا آوردم ، دیدم او گریه میک ند . چند لحظه بعد ، با همان حالت گریه گفت : 
ای کاش داشتم . چند سال قبل مادر بزرگم فوت کرد . و مرا با تمام غصه هام تنها گذاشت . مادر بزرگم در ساعات آخر زندگی اش داستان گردنبند رو برای من تعریف کرد و بعد از کلی سفارش او رو به من داد . 
از شکل ظاهری گردنبند ، معلوم بود باید خیلی قدیمی باشد . بلند شدم و گردنبند را به سارا دادم . می دانستم این همه راه را برای تعریف کردن داستان گردنبند نیامده . بنابراین باید کار مهمتری داشته باشد . در حالی که از اتاق بیرون می رفتم ، از او پرسیدم : 
صبحانه خوردی ؟ 
سارا یکی دو بار سرش را تکان داد و جواب داد : 
میل ندارم . 
به آشپزخانه رفتم و مقداری گیک و دو لیوان چای را در سینی گذاشتم و بر گشتم . به محض اینکه وارد اتاق شدم ، سارا گردنبند را روی میز تحریر گذاشت و گفت : 
لیلا به مقداری پول نیاز دارم . این گردنبند به طور امانت پیش تو بمونه تا وقتی برگردم و قرضت رو پس بدهم . 
مگه می خواهی کجا بری ؟ 
می خواهم برم مادرم رو پیدا کنم .

چه طور به این عجله ، ما تازه همدیگر رو دیدیم. در این باره چیزی نگفتی ؟

دیشب تصمیم گرفتم با خانم جون حرفم شده.

حدس می زدم سارا با خانوم جون مشکل پیدا کرده با تعجب پرسیدم:

موضوع چیه ؟

خانم جون به من اجبار می کنه که باید با برادرش ازدواج کنم.

برادش همون که از همسرش جدا شده؟

بله بله ... همون که دوتا بچه داره .

سارا این را گفت و شروع کرد با صدای بلند گریه کردن. وضعیتی که برای سارا پیش آمده بود واقعا تاسف انگیز بود . از صدای گریه سارا مادر به اتاق من آمد ووقتی حال و روز سارا را دید نگاهی با تعجب به من کرد و پرسید : چی شده؟

به طور خلاصه جریان را برای مادر تعریف کردم. مادرم خیلی دلسوز بود . وقتی فهمید رفت کنار سارا ایستاد و درحالی که سر سارا را روی سینه گرفته بود موهای او را نوازش کرد و گفت:

اصلا نگران نباش . مابه تو کمک می کنیم.

بلند شدم و رفتم برای سارا یک لیوان آب آوردم. وقتی برگشتم سارا از زمین گیر شدن پدرش تعریف می کرد. پدر سارا کامیون داشت . او سه سال پیش تصادف شدیدی کرده بود که در اثر ضربه شدید هردو چسم او کور شده بود . از همان زمان به بعد خانم جون رفتارش روز به روز با سارا بدتر شده بود تا این که سارا تصمیم می گیرد مادرش را پیدا کند . پدر سارا وضع مالی به نسبت خوبی داشت . سارا بعد از کلی خواهش و تمنا از خانم جون اجازه می گیرد که در کلاس شنا شرکت کند ولی واقعیت چیز دیگری بود. اوکلاس شنا را بهانه ای کرده بود تا راحت تر بتواند از خانه بیرون بیاید و در جستجوی مادرش باشد.

بعد از این که صحبت های سارا تمام شد . او مقداری از مادر پول قرض گرفت و در حالی که گردنبند را به دست من می داد گفت:

به محض این که مادرم رو پیدا کنم برمی گردم.

چشماهای سارا پر از غم و غصه بود. برای سن و سال او این همه گرفتاری زیاد بود . دلم می خواست به هر شکلی که می شد به او کمک کنم.

سارا دست من را گرفت و نگاهی حسرت بار به مادر انداخت و ادامه داد:

لیلا قدر مادرت رو بدون با دنیا عوضش نکن.

بعد از این که ازمن و مادر خدا حافظی کرد ، از خانه رفت بیرون. جمله سارا یک دنیا معنی داشت کاملا منظور اورا فهمیدم .صدای او در مغزم پیچیده بود . با این که از رفتن سارا چند دقیقه نگذشته بود ولی جای خالی او کاملا حس می شد.

مادر را دیدم که سراسیمه چادرش را پوشید و از خانه بیرون رفت . فرصتی پیدا نکردم از او بپرسم کجا می رود . رفتم کنار پنجره ایستادم و خیابان را نگاه کردم . از دور مادر را دیدم که یک دستش را به پشت سارا زده و رو به خانه می آید.

چند لحظه بعد هردو وارد خانه شدند . مادر در حالی که ساک را از دست سارا می گرفت گفت :

همین جا بمون دخترم تا وقتی که سر فرصت مادرت رو پیدا کنی .

خلاصه آن شب در خانه ما جلسه ای تشکیل شد و بعد از کلی صحبت و نظر دهی پدر تصمیم گرفت حضورا با پدر سارا صحبت کند و از او اجازه بگیرد تا سارا مدتی در خانه ما بماند.

روز بعد وقتی پدر به خانه برگشت همه ما منتظر بودیم تا جوابی را که پدر سارا داده بود بشنویم.

پدر در حالی که در جعبه شیرینی را که خریده بود باز می کرد رو کرد به سارا و با لبخند گفت: تو دیگه دختر خودمونی.

همگی هورا کشیدیم و به سارا خوش آمد گفتیم. آقا نادر در حالی که یک شیرینی بر می داشت گفت :

از فردا همه ما به نوعی در پیدا کردن مادر سارا کمک می کنیم.

آن شب یکی از بهترین شبهای زندگی من بود. من و سارا تا دیر وقت بیدار بودیم و برای هم درد دل کردیم. دو روز از این قضیه گذشت و همه فامیل از ماندن سارا در خانه ما اطلاع پیدا کردند.

عمو حمید، یک تخت فنری را که مربوط به دوران مجردی پدر بود رنگ زد وبرای سارا هدیه آورد. آقا جون هم یک قواره پارچه به او کادو داد و به مادر سفارش کرد که هرچه زودتر پارچه را به خیاطی بدهد تا شب عروسی عمو حمید سارا لباس شیکی بپوشد.

روز چهارشنبه مادر را در بیمارستان بستری کردیم. در نبود مادر علی هر روز با من تماس می گرفت و به من دلدار می داد.

فرصت را مناسب دیدم تا موضوع را به خاله مهین در میان بگذارم. دو دل بودم از این که خاله اگر موضوع را بفهمد ، مرا سرزنش می کند یا نه، شک داشتم . به هر حال پس از این که با سارا مشورت کردم ، رفتم و خاله را صدا زدم.

کمی ترسیده بودم ، ولی بهترین فرصت بود، نبودن مادر باعث احساس ترحم خاله به من می شد، یاشاید هم در وضعیت پیش آمده به نوعی بهتر مرا درک می کرد.

وقتی خاله به اتاق من آمد بعد از یک مقدمه چینی مفصل شمرده و با احتیاط موضوع آشنایی با علی را برای خاله تعریف کردم.

در تمامی مدتی که من صحبت می کردم خاله سکوت کرده بود و هیچ عکس العمل خاصی از خود نشان نمی داد. با روحیه خاله کاملا آشنا بودم در گذشته اکثر اوقات هر زمان مشکلی برای من پیش می آمد تنها راز دار من خاله مهین بود. ولی از وقتی او ازدواج کرد و به قول معروف سرش داخل زندگی رفت کمتر با من تماس برقرار می کرد. این بود که خود به خود حالت رودربایستی بین من و خاله بوجود آمده بود.

در اصل بعد از ازدواج خاله با آقا نادر این بار اولی بود که من با او درد دل میکردم.

وقتی تعریفهایم تمام شد، برعکس آن چیزی که فکر می کردم خاله عمل کرد. خاله مهین بلندشد و صورت مرابوسید . او در حالی که دست مرا در دستهای گرم خودش فشار میداد گفت:

عزیزم تو باید زودتر از این قضیه رو تعریف می کردی ، این طور که من فهمیدم علی واقعا به تو علاقه داره و قصد داره با تو ازدواج کنه.

خجالت می کشیدم. سرم رو پایین انداختم و چیزی جواب ندادم . خاله ادامه داد:

پس به این دلیل ازدواج با دکتر مهران رو قبول نکردی؟

خاله من واقعا به علی علاقه دارم .

حق با توست عزیزم ، موقعیتی رو که برات پیش اومده درک می کنم . تو زندگی مشترک هیچ چیز جای دوست داشتن رو نمی گیره در اصل اگر دوست داشتن واقعی بین یک زوج نباشه. هیچ کدام از آنها با مشکلات زندگی به راحتی کنار...

ناگهان سارا که تا آن لحظه مشغول دیدن برنامه تلویزیون بود در اتاق را باز کرد و رو به خاله مهین گفت:

ببخشید مثل این که آقا نادر شما رو صدا می کنه.

خاله مهین ماه آخر دوران بارداریش را می گذراند. او در حالی که یک دستش را به کمرش زده بود به سختی بلند شد و در حالیکه از اتاق بیرون می رفت گفت:

به هرحال اصلا نگران نباش. من با نادر صحبت می کنم تا در یک جلسه علی رو حضوری ببینم.

بعد از این که خاله رفت من و سارا تصمیم گرفتیم سری به اعظم بزنیم و از حال و روزش با خبر بشویم.

بطرف خانه اعظم را ه افتادیم چند روزی بود که اورا ندیده بودم . خیلی حرفها برای گفتن داشتم .

خبر ماندن سارا در خانه ما ، بیمارستان رفتن مادر ، اطلاع پیدا کردن خاله مهین راجع به علی با این فکر ها به خانه اعظم رسیدیم.
او در خانه تنها بود مادرش و الهه برای خرید به بازار رفته بودند. تا بعد از ظهر در منزل آنها ماندیم. اعظم هوز حالت افسردگی و منزوی بودن را در خود احساس می کرد. او واقعا برای امیر نگران بود . این طور که اعظم می گفت امیر هر روز به تعلیم رانندگی بهرام می رفت و او را تهدید می کرد.
امیر بازی خطرناکی را در پیش گرفته بود . او با این که می دانست تهدید کردن مجازات سنگینی دارد و بهرام می تواند به راحتی از دست او شاکی شود ولی این کار را هر روز تکرار می کرد.

اعظم از این مساله تعجب کرده بود که چرا بهرام تا به حال به پدرش حرفی نزده چون اگر خبر از طریق آقای محمدی به گوش پدر اعظم رسیده بود حتما پدرش در برابر امیر عکس العمل جدی نشان می داد.
من و سارا موقع برگشتن ، چند بار به اعظم توصیه کردیم تا بیشتر مراقب رفتار امیر باشد.
به این ترتیب چند روز دیگر گذشت . بالاخره بعد از آمدن جواب آزمایشهای مادر قرار شدساعت هشت صبح مادر را به اتاق عمل ببرند. شب قبل من با علی تماس گرفته بودم و همان طور که او خواسته بود ساعت عمل جراحی را به او اطلاع دادم . صبح زود خاله مهین بعد از این که صبحانه را رو به راه کرد. مقداری وسیله شخصی را که مادر خواسته بود دریک کیف دستی گذاشت.و چند لحظه بعد تاکسی تلفنی که قبلا خبر کرده بودیم جلوی در خانه ایستاد هر سه نفر آماده شدیم و به بیمارستان رفتیم .
به بیمارستان که رسیدیدم آقا جون و عمو حمید جلوی در ایستاده بودند. نگاهی به اطراف کردم ولی علی هنوز نیامده بود.
همگی به طرف بخشی که مادر بستری شده بود راه افتادیم . از پله ها که بالا می رفتیم ، زانو هایم میلرزید، احساس ترس می کردم. مثل کسی که توان راه رفتن نداشته باشد. دستم را به نرده ها گرفتم و آرام آرام از پله ها بالا رفتم . هرچه به اتاق مادر نزدیک تر می شدم . تپش قلبم بیشتر می شد.
به اتاق شش رسیدیم. همگی پشت سر آقا جون وارد اتاق شدیم. مادر روی تخت بیمارستان خوابیده بود. چهره رنگ پریده مادر بیشتر مرا نگران کرد رفتم جلو دستهای مادرم را در دستم که گرفتم احساس کردم دستهای او یخ کرده.
صورتش را بوسیدم و شروع کردم برای او حرف زدن ، خاله مهین وسایلی را که مادر خواسته بود داخل کمد گذاشت. چند لحظه بعد پدر همرا دکتر غفاری وارد شدند، دکتر غفاری پرونده مادر را دردست داشت ، و از دو پرستاری که پشت سر او وارد شدند خواست که مادر را برای عمل حاضر کنند.
خاله مهین قرآن کوچکی را از داخل کیفش در آورد . مادر را از زیر قرآن رد کرد . پرستارها مادر را روی برانکارد خواباندند و با آسانسور به طبقه بالا بردند. همه ما به حیاط بیمارستان رفتیم . من و سارا کنار خاله مهین روی نیمکتی نشستیم. عمل مادر چند ساعتی طول کشید. پدر از آقا جون و عمو حمید خواست که به منزل بروند و به کارشان برسند. 
هنوز چند دقیقه ای از رفتم آقا جون و عمو حمید نگذشته بود که علی و محسن به همراه یک خانم که چادر مشکی پوشیده بود وارد حیاط بیمارستان شدند. از این که علی امده بود خیلی خوشحال بودم. سارا هم متوجه آمدن آنها شد با یک نگاه به سارا فهماندم که عکس العملی نشان ندهد که پدر متوجه نشود.
علی به علامت احوالپرسی یکبار سرش را بالا و پایین برد دلم می خواست بلند می شدم و می رفتم جلو واز انها تشکر می کردم.
خاله مهین کنار سارا نشسته بود . از جایم بلند شدم و رفتم آن طرف خاله نشستم . آرام طوری که پدر متوجه حرکت من نشود سرم را جلوی گوش خاله بردم و گفتم :
خاله علی اومد.

خاله با تعجب پرسید :
مگه قرار بود بیاد بیمارستان ؟
بله خودش خواسته بود مادر را از نزدیک ببیند.
خاله به روبرو نگاه کرد آنها را دید بعد از من پرسید:
کدوم یکی علیه ؟
همون ه پیراهن سفید آستین کوتاه پوشیده .
با کی اومده ؟
اون یکی دوستشه اسمش محسنه همون که .....
خب فهمیدم همون پسر ورزشکاره . حتما با خانمش اومده.
نمی دونم فکر نمی کنم ازدواج کرده باشه .
خاله مهین بلند شد و به طرف علی رفت. حالتی بین تعجب و ترس به من دست داد نگاهی به پدر انداختم . او در حالی که سیگار می کشید، با زیپ کیفش بازی می کرد او عمیقا در فکر فرو رفته بود.
بلند شدم و پشت سر خاله رفتم . خاله نزدیک که شد شروع کرد به احوالپرسی با علی و دوستانش کرد. فرصت را مناسب دیدم و از علی و محسن تشکر کردم . محسن آن خانم را که خواهرش بود منیره معرفی کرد.
خاله بعد از این که از آنها تشکر کرد ، از منیره خواست بیاید پیش ما روی نیم کت بنشیند.
علی از این که بالا خره یکی از اعضای خانواده من اورا از نزدیک دیدند، خیلی خوشحال شده بود . او ومحسن به گوشه ای از حیاط بیمارستان رفتند و مشغول صحبت شدند.
پدر هنوز در فکر بود و اصلا توجهی به اطراف نداشت.
منیره کنار سارا نشست.
حال عجیبی داشتم نصف حواسم پیش مادر بود و لحظه ای که به او فکر می کردم نگران و ناراحت می شدم و نصف دیگر حواسم پیش علی بود و لحظه ای که به او نگاه می کردم احساس خوشحالی به من دست می داد. اولین باری بود که در زندگی دچار اینطور احساس دو گانگی می شدم.
منیره و سارا بعد از این که با هم آشنا سدند سخت مشغول صحبت بودند . گاه گاهی نیم نگاهی به علی می انداختم ، هر لحظه که چشمم به چشم او می افتاد تپش قلبم بیشتر می شد با خودم فکر می کردم نگاه علی با نگاه کردن تمام دنیا فرق می کند. علی عاد داشت وقتی با کسی حرف می زد سرش را پایین می انداخت و در حالی که نسبتا اخم کرده بود یک ابرویش را کمی بالاتر می انداخت و با گوشه سبیلش بازی می کرد.

او در همان لحظه ای که با محسن صحبت می کرد همین حالت را به خود گرفته بود و این حالتهای علی برای من بهترین و زیبا ترین حالتهای یک مرد بود . من به وجود علی افتخار می کرد و دوست داشتم همه برای او احترام خاصی قائل شوند.
چند لحظه بعد علی و محسن بلند شدند و در حالی که به منیره اشاره می کردند که زود برمی گردند از بیمارستان خارج شدند.
وقتی علی حتی برای لحظاتی کوتاه از جلو چشم من دور می شد گویی دنیا برای من هیچ مفهومی نداشت دلم می خواست می دانستم او هم نسبت به من چنین احساسی را دارد .
آیا اوهم دوست دارد از من مجسمه ای بسازد و جلو چشمش بگذارد؟ آیا او هم احساس می کند وقتی مرا نمی بیند دنیا تار می شودو دیگر هیچ رنگی در دنیا ووجود نداد؟ آیا وقتی مرا می بیند تمام شادیهای جهان همزمان در وجود او جای میگیرد؟ و آیا هر لحظه منتظر فرصتی است که بتواند فقط یک کلمه با من حرف بزند؟
من تمام این احساسها را داشتم. علی را جزئی از وجودم می دیدم و همیشه در رویاهایم او را در کنار خودم احساس می کردم.
در تمام خلوت زندگیم با خود فکر می کردم می توانم علی را خوشبخت کنم؟ بهترین هدیه دنیا چه چیزی می تواند باشد که اورا خوشحال کند؟ چه طور می توانم این همه دوست داشتن را به او ثابت کنم؟
غرق در فکر و خیال بودم که با صدای جیغ و فریاد از جا پریدم صدا از داخل بیمارستان به گوش می رسید خاله مهین و منیره زودتر از همه دویدند به طرف صدا.
من و سارا کمی ترسیده بودیم . همرا پدر پشت سر خاله رفتیم. صدای یک زن که مرتب جیغ می زد و می گفت:
به دادم برسید ، دخترم وای کمک کن دخترم مرد....دخترم مرد
سراسیمه به سالن بیمارستان رفتیم، چه صحنه دلخراشی بود. دختر 10 ، 12ساله ای را غرق خون روی برانکارد دیدم پرستارها با عجله او را به اتاق عمل می بردند. و مادرش وسط بیمارستان به سرو صورت خود می زد. وبا جیغ و فریاد دخترش را که گویا نامش مریم بود صدا می کرد.
نگاهی به خاله مهین کردم . رنگش پریده بود . گویا حالش خوب نبود ، از سارا خواستم تا خاله را به حیاط بیمارستان ببرد و کمی آب به سر و صورتش بزند . من و منیره هم رفتیم زیر بعل زن بیچاره را گرفتیم و از وسط سالن بیمارستان بلندش کردیم. مردمی که در بخش اورژانس بودند جمع شده بودند و هرکس چیزی می گفت. زن بیچاره چادرش از سرش افتاده بود. چشمم که به پیراهن وصله دار او افتاد مثل این که قلبم را به آتش کشیدند.

زن لباسش وصله دار بود و جورابهایش پاره . کفشهای کهنه ای که دیگر پاشنه نداشت پوشیده بود . منیره چادر زن را سرش کرد و او را به کنار راهروی بیمارستان بردیم . 
زن بیچاره هنوز گریه می کرد . منیره شروع کرد شانه های او را ماساژ دادن ، من هم رفتم از بخش اطلاعات یک لیوان آب گرفتم . بعد از این که کمی آب به صورتش پاشیدم ، او آرامتر شد . حالا دیگر فقط گریه می کرد و به آخر راهرو ، جایی که دخترش را از آن مسیر بردند نگاه می کرد . منیره کنار او روی صندلی نشست و پرسید : 
چی شده خانم ؟ اون دخترت بود ؟ 
زن در حالی که با دستهایش بر زانو می زد گریه کنان جواب داد : 
بله ، دخترم بود مریم ، مریم عزیزم ، رفته بود نون بخره که همسایه ها اومدن گفتن تصادف کرده ، آه خدایا مریم . 
در همان لحظه سارا به طرف ما آمد . بلند شدم و پرسیدم . خاله حالش چه طوره ؟ 
نگران نباش خوبه ، پدرت مواظبشه . 
سارا قلب رئوفی داشت و به محض این که اشک زن را دید شروع کرد به گریه کردن . 
مادر مریم کمی ساکت تر شد . رفتم جلو با کنجکاوی پرسیدم : 
پدر مریم خبر داره ؟ 
مریم پدر نداره مادر جون . یعنی ای کاش نداشت . 
منظورتون رو نمی فهمم . 
پدر مریم معتاده ، چند ساله که توی زندانه . 
سارا جلوتر آمد و با بغضی که در گلو داشت پرسید : 
مریم خواهر و برادر نداره ؟ 
مادر مریم در حالی که به نقطه ای خیره شده بود فقط چند بار سرش را تکان داد . سارا خواست دوباره سوالش را تکرار کند که علی و محسن به طرف ما آمدند . منیره بلند شد و خلاصه ی جریان را برای علی و محسن تعریف کرد . یک پرستاری از قسمت اطلاعات پرسید : 
همراه مریم برزگر کیه ؟ 
زن بلند شد و با نگرانی به طرف اطلاعات دوید . 
چی شده خانم ؟ تو رو خدا حال بچه ام چه طوره ؟ 
خون می خواهد . باید خون تهیه کنی . 
زن دستهایش را به طرف آسمان گرفت . با ناامیدی گفت : 
خدایا حالا چی کار کنم ؟ به ی بگم ؟ 
علی رفت جلوی بخش اطلاعات و از خانم پرستار پرسید : 
ببخشید خانم از چه گروهی خون باید ....
هنوز حرف علی تمام نشده بود که خانم پرستار در حالی که پرونده ای را ورق م زد جواب داد : 
+o ، آقا شما از بستگان ایشان هستید ؟ 
بله ، شما این طور حساب کنید . 
بسیار خوب ، لطفاً همراه من بیایید . 
علی و خانم پرستار از جلوی ما می گذشتند که محسن هم دگمه ی آستینش را باز کرد و گفت : « گروه خون من هم +o است » . و سپس پشت سر علی راه افتاد . مادر مریم آرام ناله کرد . خدا عوضتون بده خیلی ممنون . 
یک ساعتی گذشت . همه ی ما نگران بودیم . مادر مریم مرتب در راهروی بیمارستان قدم می زد و دعا می کرد . احساس بدی داشتم . مرتب به دری که آخر راهرو بود نگاه می کرد . دکتر ور پرستاری که لباس سبز رنگ اتاق عمل پوشیده بودند در را باز کردند و وارد راهرو شدند . همه ما بلند شدیم و پشت سر مادر مریم به طرف دکتر رفتیم . دکتر در حالی که عرق پیشانیش را خشک می کرد رو کرد به محسن و گفت : 
-شما چه نسبتی با بیمار دارید ؟ 
-من ، من همسایشون هستم . 
-لطفاً همراه من بیایید . 
مادر مریم رفت و در یک قدمی دکتر و با گریه پرسید : 
آقای دکتر تو رو خدا مریم من حالش خوبه ؟ 
دکتر در حالی که از جلوی ما رد می شد گفت : 
-بله ، بله نگران نباشید . 
دکتر رفت . محسن و علی هم پشت سر دکتر رفتند ، ما ، مادر مریم را به حیاط بیمارستان بردیم و او را دلداری دادیم . چند لحظه ای نگذشته بود که علی و محسن از پله های بیمارستان پایین آمدند . من و منیره به طرف آنها رفتیم . از اشکی که در گوشه ی چشم علی جمع شده بود فهمیدم که باید اتفاق بدی افتاده باشد . به چشمهای علی نگاه کردم و پرسیدم : 
چی شده علی ؟ حالش خوبه ؟ 
علی آهی کشید و جواب داد : 
-خبر رو باید طوری به مادرش بدید که .... آخ ، خدایا ، زن بیچاره و خدا بهش صبر بده . 
دلم می خواست فریاد می کشیدم و می گفتم : : « نه نباید مریم بمیره » . 
منیره اشکش را طوری که کسی نبیند با گوشه چادرش پاک کرد و به من گفت بهتره برگردیم . 
از علی و محسن جدا شدیم و پیش بقیه برگشتیم . رفتم و موضع را طوری که هیچ کس متوجه نشود به پدرم گفتم و از او خواستم تا به بهانه ای خاله مهین را از بیمارستان بیرون ببرد . می دانستم مادر مریم وقتی بفهمد چنان غوغایی به پا می کند که ممکن است در روحیه خاله مهین تاثیر بسیار منفی داشته باشد . پدر به بهانه ی خریدن مقداری میوه خاله مهین را همراه خود از بیمارستان بیرون برد . 
نمی دانستم چه طور شروع کنم . برای اولین بار بود که در زندگیم با چنین صحنه ای روبرو می شدم . دوست نداشتم قاصد این خبر من باشم . با نگاهی به منیره فهماندم که او شروع کند . منیره اول آدرس منزل مادر مر یم را گرفت و رو کرد به من و گفت : 
ما ختنم برزگر رو می بریم می رسونیم منزلشون ، بهتر برگردن کمی استراحت کنند . 
منیره روش خوبی را در نظر گرفته بود . اگر مادر مریم را به خانه می برد ، همسایه ها در دادن این خبر به او کمک می کردند . 
مادر مریم در حالی که پارگی جورابش را زیر چادر رنگ و رو رفته اش پنهان می کرد جواب داد « مریم تنهاست باید این جا بمانم . » 
هیچ وقت در زندگی آن قدر دلم نمی خواست با صدای بلند گریه کنم . مانند سارا که راحت سرش را بین دو زانو گذاشته بود و اشک می ریخت . ولی نمی توانستم . مادر مریم تمام حرکات مرا کنترل می کرد . او کمی شک کرده بود وفقط منتظر یک عکس العمل مشکوک بود . 

برچسب ها : ,,,,

بخش نظرات این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
ما در شبکه های اجتماعی :

امکانات سایت

 
  دفنرمقام معظم رهبری 
   

   سایت ریاست جمهوری 


 

 

سایت آیت الله هاشمی رفسنجانی

  یادمان خاتمی  

 

دانلودکتابهای درسی

 

آزمون آنلاین

   

دانلودبرنامه های کاربردی

 


 آمارآنلاین جهان 

وبسایت ما

 
  فیش حقوقی فرهنگیان

 

ضمن خدمت فرهنگيان

سيستم پرداخت فرهنگيان استان قم

اتوماسيون اداري

صندوق ذخيره فرهنگيان

سامانه اسکان فرهنگيان

خانه معلم

لینک همکاران

-من یک مادرم،من یک معلمم

ورود کاربران

نام کاربری :
رمز عبور :

» رمز عبور را فراموش کردم ؟

عضويت سريع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
سفارش تبلیغ متنی قسمتی درباره وب سایت شما www.Yourweb.ir
سفارش تبلیغ متنی قسمتی درباره وب سایت شما www.Yourweb.ir
سفارش تبلیغ متنی قسمتی درباره وب سایت شما www.Yourweb.ir
سفارش تبلیغ متنی قسمتی درباره وب سایت شما www.Yourweb.ir