close
تبلیغات در اینترنت

رمان اسیرسرنوشت قسمت چهارم

مشاهده تعرفه تبلیغات و سفارش تبلیغات مشاهده تعرفه تبلیغات و سفارش تبلیغات

جستجو


Google

در اين وبسايت
در كل اينترنت

ویژه مدیر وب سایت



در اين وبسايت
در كل اينترنت
 

لينک هاي کاربردي

 

لوگوي دوستان

 


نسيم انديشه

مدرسه امام خميني 
من يک مادرم ، من يک معلمم 

روزنامه بخوانيد

 

سایتهای مفید














mwuor4ujura1de1br4c.png

مترجم سایت


روزنامه ها

آمار

آمار مطالب آمار مطالب
کل مطالب : 59
کل نظرات : 11
آمار کاربران آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 1

آمار بازدیدآمار بازدید
بازدید امروز : 100
بازدید دیروز : 78
ورودی امروز گوگل : 5
ورودی گوگل دیروز : 14
آي پي امروز : 10
آي پي ديروز : 27
بازدید هفته : 178
بازدید ماه : 1,823
بازدید سال : 22,657
بازدید کلی : 92,464

اطلاعات شما اطلاعات شما
آی پی : 54.198.205.192
مرورگر :
سیستم عامل :
امروز : سه شنبه 22 آبان 1397
تاریخ : چهارشنبه 03 تیر 1394
خوش آمدید
تاریخ : پنجشنبه 11 آذر 1395
نرم افزار حسابداری مدارس SchoolAccounting
تاریخ : جمعه 13 آذر 1394
جدیدترین جملات پشت کامیونی
تاریخ : پنجشنبه 12 آذر 1394
رمان اسیرسرنوشت قسمت آخر
تاریخ : پنجشنبه 12 آذر 1394
رمان اسیرسرنوشت قسمت پنجم

تبلیغات

رمان اسیرسرنوشت قسمت چهارم

دسته: عمومی,داستان, تاریخ ارسال: چهارشنبه 11 آذر 1394 ساعت: 9:2

صبح وقتی بیدار شدم بعد از خوردن صبحانه مقداری در کارهای خانه به مادرم کمک کردم . نزدیک ظهر مادر برای خرید از منزل بیرون رفت و فرصت را مناسب دیدم . گوشی تلفن را برداشتم و شماره مغازه پدر علی را گرفتم .

پدر علی گوشی را برداشت سلام کردم و گفتم :

- آقای رستمی ببخشید مزاحم شدم علی آقا تشریف دارند؟ پدر علی اول چند

لحظه ای سکوت کرد ، سپس با لحنی متین گفت :

- دخترم لطفا زنگ بزن خونه با مادر علی صحبت کن.

از لحن صحبت کردن پدر علی چیزی نفهمیدم . خدا حافظی کردم و سریع شماره منزل را گرفتم . افسانه گوشی را برداشت . بعد از احوالپرسی با او خواهش کردم که عزیز را صدا کند. چند لحظه بعد صدای عزیز را شنیدم که گفت :

- بفرمائید.

- سلام عزیز حال شما چطوره ؟ ببخشید علی هست ؟

- نه دخترم علی خونه نیست . راستش ، ببینم لیلاجان شما دیشب با هم بحث کردید؟

- نه عزیز. چرا؟ اتفاقی افتاده ؟

- اتفاق که نه ولی ....

- ولی چی عزیز؟

- آخه دیشب علی خیلی عصبانی بود. وقتی به خونه برگشت سریع وسایلش را جمع کرد و رفت.

- رفت ؟ کجا رفت؟

- نمی دونم به ما که چیزی نگفت ، فقط اینو می دونم که تا حالا ندیده بودم علی اینقدر عصبانی باشه .

- نگفت کجا میره؟

دیگه منتظر نشدم عزیز جوابی بدهد . گوشی را گذاشتم و با عجله به منزل آنها رفتم . باورم نمی شد که علی مرا تنها گذاشته باشد. وقتی زنگ زدم افسانه در را باز کرد . صدای سرفه های پشت سر هم مادر علی به گوش میرسید . رفتم داخل و کنار او نشستم . جای خالی علی در خانه کاملا محسوس بود. منتظر شدم تا عزیز کمی بهتر شد، گفتم :

- عزیز من دارم دیوونه میشم علی کجا رفته ؟

عزیز در حالی که یکی دو سرفه می کرد جواب داد:

- ما فکر می کردیم که شما باهم بحث و دعوا کردید، ولی ..... نمی دونم چی بگم ، پدرش از دیشب تا حالا همه جا رفته . خونه فامیل خونه دوست.

لبهایم از شدت عصبانیت خشک شده بود . دستهایم می لرزیدند. از عزیز وافسانه خدا حافظی کردم و برگشتم . در بین راه به دیشب فکر کردم وقتی علی مهران را دید که برای خواستگاری من می آیند، فکر های ناجوری به سرش زده واز شدت عصبانیت حتی نخواسته از من سوالی کند، برای همین گذاشته رفته .

وقتی به خانه رسیدم، با خودم فکر کردم، او حتما چند روز دیگر بر می گردد. با همین خیال سه چهار روزی دوری علی را تحمل کردم ولی خبری از او نشد . دوباره با منزل او تماس گرفتم ولی مادرش گفت که ما هیچ خبری از او نداریم.

به امید این که هر لحظه ممکن بود تلفن زنگ بزند و پشت خط علی باشد اصلا از خانه بیرون نمی رفتم . گاهی وقتها که برای دیدن آقا جان همراه مادر می رفتم امیدم به سارا بود.

ولی وقتی بر می گشتم سارا می گفت که خبری نشده گویی که دنیا را بر سرم خراب می کردند، در آن روزها خیلی کم صحبت می کردم . اکثر اوقات در فکر بودم و سکوت می کردم.

بالاخره یک روز تصمیم گرفتم به منزل منیره بروم و با محسن صحبت کنم، بعد از ظهر یک روز جمعه پدر و مادرم به دیدن آقاجان رفته بودند. بدون اینکه به سارا حرفی بزنم آماده شدم و به منزل منیره رفتم . منزل منیره درست پشت فروشگاهی بود که در آنجا مشغول کار بود . فروشگاه تعطیل بود حدس زدم که درآن هوای ابری محسن و منیره در خانه هستند.

زنگ را فشار دادم، چند لحظه بعد صاحب خانه منیره در را باز کرد.

- سلام ببخشید منیره خانم تشریف دارند؟

قبل از این که صاحبخانه حرفی بزند دیدم منیره از پشت پنجره زیر زمین بیرون را نگاه می کند. مرا دید و لبخندی زد و با دست اشاره کرد که بروم داخل ، از صاحبخانه تشکر کردم . قبلا یک بارمن و ساسا تا در حیاط آنها آمده بودیم ولی برای اولین بار بود که می خواستم داخل خانه منیره بروم. منیره و محسن هردو در منزل بودند . منیره در زیرزمین را باز کرد و من هم سلامی کردم و وارد شدم. از برخورد سرد محسن فهمیدم که او هم از دست من دلخور است .

بعد از چند دقیقه محسن گفت:

- لیلا خانم واقعا از شما انتظار نداشتیم که ...

- نداشتید که چی ؟ آقا محسن شما هم فکر می کنید که من با شخصیت علی بازی کردم . نه علی خودش نخواست که حقیقت رو بدونه او زود تصمیم گرفت. اگر علی دنبال واقعیت بود باید صبر می کرد.

- واقعیت ؟ کدوم واقعیت ؟ واضحتر از اون چیزی که با چشم خودمون دیدیم؟

- ولی همه شما اشتباه می کنید اون فقط یک بازی بود. در اصل من به بخت خودم و آینده ام پشت پا زدم و فقط به خاطر علی این کار را کردم.

- گفتید بازی ؟ کدوم بازی ؟

ودرآن موقع بود که من تمام ماجرا را برای محسن و منیره تعریف کردم.

محسن در تمام مدتی که من صحبت می کردم سرش را پایین انداخته بود بالاخره گفت:

واقعا جا داره که از شما عذر خواهی کنم لیلا خانم. من واقعا برای علی ناراحت هستم . کاملا موقعیت اون رو درک می کنم شما که نبودید ببینید اون شب علی چه بلایی به سرش اومد. آن شب وقتی منیره نامه را به دست شما داد و سوار ماشین شد ، سر پیچ خیابان ماشین آقای دکتر مهران را دیدیم علی کنار ماشین آنها ایستاد و شروع کرد به احوالپرسی . از سبد گلی که داخل ماشین بود هر سه نفر فهمیدیم که آنها برای خواستگاری کردن از ...

منیره حرف محسن را قطع کرد وروبه من گفت:

- من تا به امروز 26 سال عمر از خدا گرفتم و در تمام عمرم کسی رو که

تا این اندازه عاشق کس دیگه ای باشد ندیدم.

محسن در ادامه صحبتهای منیره گفت:

به سر خیابون اصلی که رسیدیم علی دیگه نتونست رانندگی کنه سرگیجه و سردرد داشت برای این که علی آرام تر شود کنار یک پارک نگه داشتیم. من و منیره سعی کردیم بهش دلداری بدیم ولی فایده ای نداشت . علی سرش را روی چمنها گذاشته بود و فریاد می کشید:

انشاالله همین روزها ، انشا الله همین روزها.

منظورش چی بود؟

وقتی علی با خانواده دکتر مهران احوالپرسی می کرد برای این کوچکترین شکی نداشته باشد ، با لحن دوستانه ای پرسید :

مبارک باشه شیرینی عروسی رو کی می خوریم؟

و دکتر مهران جواب داد انشااله همین روزها. با گفتن این جواب برای علی مسجل شد که تو قبلا جواب مثبت به آنها داده ای . تا به حال هیچ وقت علی را تا آن حد عصبانی ندیده بودم . او مرتب می گفت:

- ای بی انصاف تو حق نداشتی . تو منو مترسک خودت کرده بودی یک

ساعتی در پارک ماندیم و علی لحظه به لحظه حالش بد تر می شد فکر کردم اکه به خانه بره و استراحت کنه برایش بهتره. اصلا فکرش رو هم نمی کردم که او تصمیم به رفتن بگیره . وگرنه هیچ وقت اورا تنها نمی گذاشتم . صبج روز بعد وقتی به مغازه رفتم تا حال اورا بپرسم پدرش گفت که علی از دیشب معلوم نیست کجا رفته.

وتی صحبتهای محسن تمام شد با ناامیدی خدا حافظی کردم و از منزل آنها بیرون آمدم . باران تندی می بارید . آسمان رعد و برقهای شدیدی می زد .

با این که عصر بود ولی خیابان خلوت بود . زیر باران کاملا خیس شده بودم. با عبور ماشینها از کنارم و پاشیدن آب جمع شده در خیابان وضع بدتری پیدا می کردم. دلم نمی خواست به خانه برسم ، به پیاده رو رفتم و در حالی که سرم را پایین انداخته بودم آرام آرام قدم بر می داشتم . سخت به فکر علی بودم. الان کجاست؟ چکار می کند؟ در چه فکر ی است ؟ علی هنوز از دست من عصبانی هستی ؟ باورکن من مقصر نیستم . چاره ای جزاین نداشتم ، ای کاش در رفتن عجله نمی کردی . علی من منتظرت هستم. خواهش می کنم برگرد. مثل دیوانه ها با خودم حرف می زدم. پریشان و سرگردان بودم گاهی عابری که از کنار من رد می شد از دیدن وضع من تعجب می کرد ، از لباسهایم آب می چکید در آن لحظه من به هیچ چیز توجه نداشتم و فقط آرزو می کردم که علی را ببینم.

چند روز دیگر گذشت . از علی هنوز خبری نبود. کم کم داشتم تحملم را از دست می دادم. کاری از دستم ساخته نبود. گوشه ای می نشستم و در حالی که گریه می کردم خاطراتش را در ذهنم زنده می کردم شبها انگشترش را به انگشتم می کردم و صبح وقتی از خواب بیدار می شدم آن را سر جای خود می گذاشتم . قرآن کوچکش را که در کتابخانه گذاشته بودم هر روز می خواندم و برایش دعا می کردم . ای کاش علی می دانست که چقدر به او علاقه مندم.

یک روز سرم را زیرپتو کرده بودم و داشتم گریه می کردم که سارا وارد اتاقم شد. سارا پتو را کنار کشید و با چهره مهربانش و لبخندی که بر لب داشت گفت:

« یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور » 
با شنیده این مصرع از شعر خواجه حافظ شیرازی نور امیدی در دلم روشن شد ، احساس عجیبی داشتم ، حس می کردم تنها چاره ام صبر کردن است . شادی پر وجودم غلبه کرده بود . امیدی دوباره پیدا کرده بودم . مطمئن بودم که دوباره علی را می بینم و با گفتن واقعیت می توانم کینه و نفرت را از او دور کنم . در حالی که به چشمهای سارا خیره شده بودم ، بلند شدم و در جواب او گفتم : « دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم . » 
از آن روز به بعد کمی تسکین پیدا کردن . شبانه روز به علی و دوباره دیدن اوفکر می کردم . سعی کردن هر چند روز یک بار با منزل رستمی تماس بگیرم و خبری از علی بگیرم . بیشتر اوقات فراقتم را می رفتم و با علی کوچولو بازی می کردم . به این ترتیب روزها پشت سر هم سپری شد تا این که دو ماه گذشت . 
یک روز سرد زمستان بود . کنار پنجره ایستاده بودم و به برفهایی نگاه می کردم که سفیدیش کم کم زمین را می پوشاند . به یاد روزهایی افتادم که علی به بهانه پیداکردن منزل رستمی ، زنگ در خانه ما را می زد . روزهایی که اتومبیلش را در کنار خیابان پارک می کرد و منتظر می ماند تا لحظه ای مرا پشت پنجره ببیند . غرق در فکر علی بودم که متوجه شدم عمو حمید با اتومبیلش وارد کوچه شد . سارا برای خرید نان از خانه بیرون رفته بود . و در حیاز را نیمه باز گذاشته بود . چند لحظه بعد عمو حمید وارد شد . 
چشمهایش قرمز بود گفت : آقا جون حال خوشی نداره و خواسته که شما رو ببیند . 
همگی آماده شدیم و همراه عمو حمید به منزل آقا جان رفتیم . چند روزی بود که آقا جان را ندیده بود . او روی تخت دراز کشیده بود . بسیار لاغر تر و تکیده تر شده بود . دیگر قادر به صحبت کردن هم نبود . همه دور تخت او جمع شده بودیم . پدر و عمو حمید بی صدا اشک می ریختند . چند ساعتی را منزل آقا جان ماندیم . آن شب من و مادر به خانه برگشتیم . 
صبح روز بعد ساعت شش تلفن زنگ زد . بعد از نماز صبح هنوز خوابم نبرده بود .گوشی را برداشتم . پدر بود . خبر بدی داشت . درست زمان اذان صبح ، آقا جان به رحمت خدا رفته بود . 
سارا و مادر را از خواب بیدار کردم . مادر وقتی موضوع را شنید چند دست لباس مشکی برداشت و همراه آقا نادر و خاله مهین به منزل آقا جان رفتیم . 
دیگر منزل آقاجان آن حال و هوای اول را نداشت . پدر و عمو حمید هر کدام در گوشه ای از حیاط ایستاده بودند . پدر سیگار می کشید و عمو سرش را به دیوار تکیه داده بود و گریه می کرد . 
تا ساعت 8 صبح فامیل و آشنایان در منزل آقا جان جمع شدند . وقتی آمبولانس وارد باغ شد به یاد دوران بچگی آقا جان افتادم ، لحظه ای که دیده بود جنازه ی پدرش را از خانه بیرون می برند . می توانستم احساس او را درک کنم . 
پس از پایان مراسم خاکسپاری آقا جان به منزل برگشتیم . پدر و عمو حمید همه چیز را برای مراسم ختم آماده کرده بودند . آقا جان مرد بسیار مومن و انسان دوستی بود ، او دوستان زیادی داشت که همگی در مراسم ختم او حضور داشتند . 
مدتی از فوت آقا جان گذشت ، یک روز مینا و عمو حمید به منزل ما آمده بودند . به نظر می رسید رفتار مینا تغییر کرده است . او کمتر صحبت می کرد و جواب صحبت های ما را با جمله های کوتاه می داد . 
بالاخره بعد از صرف ناهار ، از روی کنجکاوی تصمیم گرفتم علت دلخوری او را بفهمم ، برای این که سر صحبت را باز کنم پرسیدم : 
- خب مینا جون چیکار می کنی با درسها ؟ 
- ای ، می خونم . 
- چی شده امروز خیلی گرفته ای ؟ 
- چیزی نیست ، کمی سرم درد می کنه ، فکر می کنم از بی خوابی باشه ، دیشب تا دیر وقت بیدار بودیم ، مهمان داشتیم ... 
عمو حمید حرف مینا را قطع کرد و گفت : 
- حتماً دوباره دوستهای دکتر مهران برای شب نشینی اومده بودند . 
مینا لبخندی از روی افاده زد و گفت : 
- خیر ، همسایه روبرومون رو که می شناسی ، جناب سرهنگ پاکشاد رو می گم ، چند روز پیش پدرم با جناب سرهنگ صحبت کرد . قرار شده به زودی نسیم با مهران ازدواج کنند . 
با دلخوری به من نگاه کرد و ادامه داد : 
- لیلا خانم که ما رو قابل ندنستن . 
تازه علت دلخوری مینا را فهمیده بودم . برای این که بفهمم دکتر مهران راز مرا فاش کرده یا نه لبخندی ساختگی زدم و با کنجکاوی پرسیدم : جناب سرهنگ با رفتن دخترش به خارج از کشور موافقت کرده ؟ 
مینا چند لحظه ای سکوت کرد و سپس جواب داد : 
جناب سرهنگ که موافق هستند ، ولی نمی دونم چرا یکدفعه نظر مهران عوض شد . تصمیم گرفته دو سالی در ایران زندگی کند . 
عمو حمید که تا آن لحظه سکوت کرده بود از جا برخاست و رو به مینا گفت : 
- می رم استراحت کنم . 
بعد از رفتن عمو حمید من و مینا تنها شدیم . مینا از فرصت استفاده کرد و گفت : 
- ای کاش خبر داشتی که چه لطمه ای به روحیه ی مهران وارد شد . 
منظور مینا را کاملا درک می کردم . سرم را پایین انداختم و گفتم : 
- احساساتی که انسان را مججبور به انجام کاری می کنه همیشه در همه . انسان طوریه که بر اساس احساس خود گاهی به سمت چپ یا راست متمایل می شد و در این راه سود خودش رو در نظر می گیره ...
با وارد شدن مادر به اتاق پذیرایی بحث من و مینا خاتمه پیدا کرد و سر صحبت را از جای دیگر باز کردیم . مشغول گفتگو و صحبت بودیم که صدای زنگ در حیاط بلند شد . بیرون سوز سردی می آمد ، برفهایی رو که پدر پارو کرده بود در گوشه ی حیاط جمع شده بودند . دستم را به نرده گرفتم و آرام از پله ها پایین رفتم . در را باز کردم اعظم در حالی که دستهایش را به هم می مالید ، شال دور صورتش را کنار کشید و سلام کرد فکر کردم باید کار واجبی داشته باشد که در این هوای سرد از خانه بیرون آمده . وقتی همراه اعظم داخل رفتم در اتاق پذیرایی باز بود . اعظم بعد از این که با مادر و مینا احوالپرسی کرد یکراست به اتاق من رفت . 
سارا روی تختش دراز کشیده بود و مشغول کتاب خواندن بود .یه آشپزخانه رفتم و یک فنجان چای داغ برای اعظم آوردم . وقتی با سینی چای وارد شدم او در حالی که پالتو را از تنش در می آورد با تبسم گفت : 
- براتون کارت عروسی آوردم . 
من و سارا هر دو با هم گفتیم : 
- عروسی کی ؟ اعظم در حالی که می خندید لبه ی تخت من نشست و گفت : 
- اسم داماده امیره ، اگه گفتید اسم عروس چیه ؟ 
م نو سارا واقعاً از صمیم قلب برای اعظم خوشحال بودیم او بالاخره بعد از آن همه تلاش موفق شد با امیر ازدواج کند . اعظم از کیفش چهار تا کارت عروسی در آورد و به دست ما داد . کارت ساده و زیبایی بود . عکس دو مرغ عشق بود که هر کدام به نوک گرفته بوند . یکی از کارتها ر خواندم . بالای کارت متن جالبی چاپ شده بود : 
زنگی رسم خوشایندی است . 
مهمانها به صرف شام وشیرینی برای روز پنج شنبه هفته ی آینده دعوت شده بودند . غیر از کارتی که برای ما نوشته شده بود ، یکی از کارتها برای خاله مهین و آقا نادر بود ، یکی هم برای عمو حمید و دیگری برای سارا . 
روز پنج شنبه از راه رسید من با اینکه حوصله نداشتم ولی تصمیم گرفتم در عروسی اعظم شرکت کنم . پدر و عمو حمید هنوز برای آقا جان عزادار بودند . بنابراین من و سارا همراه آقا نادر و خاله مهین به عروسی رفتیم . 
اعظم دختر خوش شانسی بود . آنروز برعکس روزهای قبل هوا صاف و آفتابی بود . او در لباس عروسی همچون فرشته ها شده بود ، امیر از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید و مرتب به اعظم نگاه می کرد . 
جسم من در آن لحظه عروسی بود ، ولی روحم در کهکشان آرزوها پرواز می کرد . از صمیم قلب آرزو می کردم برای یک بار هم که شده بتوانم علی را ببینم . وقتی آن لبخند زیبا را روی لبهای اعظم می دیدم ، امیدوار میشدم . به یاد روزهایی می افتادم که اعظم گریه می کرد . وقتی که او نا امید و افسرده ی شد من او را به آینده روشن امید می دادم . چشمهایم به یک نقطه خیره شده . یه یاد جمله های نامه علی افتاده بودم ، زیر لب با خودم می گفتم : 
- من همان موج خروشانی هستم که اگر صدها بار سرم به صخره برخورد کند ، ولی باز هم از جستجوی تو باز نخواهم ایستاد . 
صدای هیاهوی بچه ها و کل کشیدن زنها در ساختمان پیچیده بود . الهه در حالی که کل می کشید روی سر عروس و دماد نقل و سکه می ریخت . من و سارا یکی دو تا عکس یادگاری با عروس و دوماد انداختیم . 
آخر شب قرار بود خانواده امیر ، عروس را به شهرستان ببرند ، و بنا به رسمی که اشتند ، چند روزی عروس را در منزلشان نگه دارند . اعظم هنگامی که با پدر و مادرش خداحافظی می کرد سرش را بالا کرد تا اشکی که در چشمش حلقه زده بود ایین نیاید . 
لحظه ای که پدر اعظم دست او را در دست امیر می گذاشت من با خود فکر می کردم ، آیا ممکن است یک روز من در لباس عروسی کنار علی باشم . آیا ممکن است روزی با او به خانه امیدها و آرزوها بروم ؟ 
امیر و اعظم بعد از این که با همه خداحافظی کردند در اتومبیل تزیین شده پدر امیر نشستند و بوق زنان دور شدند . 
چند روزی به شب سال نو مانده بود و همه در تدارک خرید عید و دیگر مسائل بودند . اولین سالی بود که من برای عید تمایلی از خود نشان نمی دادم .
یک روز مادرم و سارا خانه را کاملاً به هم ریخته بودند که یک نفر چند ضربه به در کوبید ، من مشغول پاک کردن شیشه ها بودم . از پشت پنجره در ورودی به بیرون نگاه کردم . در حیاط نیمه باز بود ، از همانجا گفتم : 
- کیه بفرمایید ؟ 
خواستم از روی صندلی پایین بروم که دیدم خانم برزگر وارد حیاط شد . 
از دیدن خانم برزگر خیلی خوشحال شدم و به استقبالش رفتم . 
- سلام خانم برزگر ، خیلی خوش آمدید ، بفرمایید تو . 
خانم برزگر یکی دو قدم به طرف پله ها برداشت و گفت : 
- دخترم مادرت هست ؟ 
- بله خانم برزگر ، بفرمایید داخل . 
او در حالی که از پله ها بالا می رفت گفت : 
- گفتم شب عید ، اگه کاری داره کمکش کنم . 
آن روز خانم برزگر تا غروب خانه ما بود و به اصرار مادرم و سارا در تمیز کردن خانه کمک کرد . 
از فردای آن روز خانم برزگر پشت سر هم به منزل ما می آمد یک روز بعد از ظهر او کنار بخاری نشسته بود . خستگی چندین ساله در چهره اش نمایان بود . من و سارا کنار او نشستیم . خانم برزگر نگاهی به دستهای پینه بسته اش انداخت و سپس آهی کشید و گفت : 
این دستها یک روز مثل پنبه سفید و نرم بودند . مادر با یک سینی چای وارد شد و گفت : 
- همگس خسته نباشید ، واقعاً که زحمت کشیدید . 
سپس در حالی که یک فنجان چای جلوی خانم برزگر می گذاشت ادامه داد : 
- انشاء الله که بتونم زحمت های شما را جبران کنم . 
خانم برزگر یک قند از داخل قندان برداشت و گفت : 
- خانم شما به گردن من خیلی حق دارید . او در حالی که به سینی چای خیرع شده بود ادامه داد : 
- اگر پسرم زنده بود الان هم سنو سال جوانی بود که آن روز همراه خواهرش مرا به منزل برد . 
منظور خانم برزگر محسن و منیره بودند . خانم برزگر روسریش را جلوتر کشید و گفت : 
چهارده ساله بودم که به علت فقز و نداشتن امکانات ، خانواده ام مرا مجبور کردند با مردی ازدواج کنم که دو برابر من سن داشت . او راننده بود و خیلی کم به خانه می آمد . بعد از گذشت یک سال خدا به ما پسری داد . اسم او را سعید گذاشتیم . پدر سعید اخلاق تندی داشت و همیشه با بهانه گیری از من شروع می کرد به فحاشی و کتک کاری . او مرا به طرز فجیعی به باد کتک می گرفت . این وضع ادامه داش تا این که سعید چهار ساله شد . یک روز پدر سعید برای کار رفت و تقریباً یک ماه برنگشت . من نگران بودم و هر شب تا دیر وقت بیدار می ماندم ، به این امید ک هبرگردد . بالاخره روزی که برگشت دیر حاضر شدن غذا را بهانه کرد و طبق معمول شروع کرد به کتک زدن من . آن روز شوهرم من و سعید را از خانه بیرون کرد . پدر و مادرم در روستای دور افتاده ای زندگی می کردند و من جایی را نداشتم که بروم . من و سعید یک ساعتی رادر خیابان راه رفتیم . بالاخره تصمیم گرفتم به خانه ی مادر شوهرم بروم . 
چند روزی در خانه او ماندم . هر روز فکر می کردم شوهرم پشیمان می شود و برای برگرداندن من به منزل مادرش می آید . ولی هیچ خبری از او نبود . چند روز دیگر گذشت . یک روز مشغول شستن حیاط بودم که سرم گیج رفت و به زمین افتادم . حالم بد بود . همراه مادر شوهرم پیش دکتر رفتیم . دکتر بعد از این که مرا معاینه کرد گفت که حامله هستم و به زودی صاحب فرزندی می شود . با خود فکر کردم اگر شوهرم بفهمد خوشحال می شود و رفتارش با من بهتر می شود . دست سعید را گرفتم و با هزار آرزو به خانه برگشتم . کلید را به در انداختم و در را باز کردم . جلوی در ورودی یک جفت کفش زنانه بود . تعجب کردم . سعید در حیاط مشغول بازی بود . داخل رفتم . صدای خنده وشوخی یک زن را شنیدم ، یکدفعه در اتاق را باز کردم . شوهرم کنار زن جوانی نشسته بود . فریاد کشیدم و رو به عقب برگشتم . شوهرم وقتی من را دید بلند شد و شروع کرد به کتک زدن من . 
در همان لحظه که من به شدت کتک زخمی شده بود و از بینی و دندانهایم خون می آمد ، آن زن شروع کرد به خندیدن . از شنیدن صدای خنده ی او کاملاً عصبی شده بودم . بلند شدم که با او گلاویز شوم ، ولی شوهرم جلوی من ایستاد و گفت مدتی است که با او ازدواج کرده و من دیگر در آن خانه هم جایی ندارم . دنیا جلوی چشمم تیره و تار شده بود . احساس بدبختی می ک ردم . هیچ راهی غیر از جدایی نداشتم . تصمیم گرفتم از شوهرم طلاق بگیرم . 
با دل شکسته همراه سعید به منزل مادر شوهرم برگشتم . کل موضوع را برایش تعریف کردم . مادر شوهرم خیلی مرا دوست داشت . او با نصیحت هایش مرا قانع کرد تا مدتی صبر کنم و استقامت نشان دهم . همان روز دوباره به خانه برگشتم و با اصرار شروع کرم به زندگی مشترک روزگار سختی بود . 
هر دوی ما در ان خانه زندگی می کردیم . آن زن با عذاب هایی که به من و سعید می داد قصد داشت من و سعید را از میدان به در کند ، ولی من با تمام سختی هم چنان مقاومت می کردم . 
چند ماهی که گذشت فرزند دومم که یک دختر زیبا بود به دنیا آمد . شوهرم اصلاً به من و به بچه ها توجهی نداشت . او به محض اینکه از سر کار بر می گشت ، یکسره به اتاق آن زن می رفت . روزها به این ترتیب می گذشت و من همچون کوه مقاومت می کردم . تمام امیدم به بچه ها بود . 
تا این که یک شب بارانی سعید دچار تب شدیدی شده بود . بچه از شدت تب می سوخت و مرتب هذیان می گفت . با دلهره و ترس رفتم و آرام در اتاق پدرش را زدم ، چند لحظه بعد زن پدر سعید با چشمهای خواب آلود در را باز کرد و با عصبانیت پرسید : 
- چیه ؟ چی شده ؟ 
- پدر سعید را بیدار کن ، سعید تب کرده باید برسونیمش بیمارستان . 
- خب صبر کن ، صبح ببرش دکتر . 
از شدت عصبانیت او را هل دادم و رفتم داخل اتاق . ولی هر کاری کردم پدر سعید از خواب بیدار نشد . او با حالتی بین خواب و بیداری می گفت :

- خوب زن برو یه قرصی شربتی چه می دونم یه کوفتی بهش بده تا صبح بشه .

وقتی دیدم بیدار کردن او فایده ای ندارد رفتم و سعید را بغل کردم و به خیابان رفتم . نیمه شب بود و باران تندی می بارید . زیر باران هردوی ما خیس شده بودیم . نمی دانم چقدر کنار خیابان ایستادم تا یک ماشین جلوی پایم ترمز کرد.

سوار شدم و تشکر کردم راننده جوان من و سعید را به بیمارستان رساند.آن جوان وقتی دید حال بچه خیلی خراب است ماشین را جلوی در بیمارستان پارک کرد سپس پیاده شد و سعید را بغل گرفت و گفت:

همراه من بیا، پشت سر آن جوان وارد بیمارستان شدم . دکتر کشیک سعید را معاینه کرد . گفت که باید بستری شود . نمی دانستم چکار کنم ازیک طرف دختر کوچکم را در خانه گذاشته بودم و از طرفی سعید باید بستری می شد. راننده مرا مستاصل و سر درگم دید. علت را جویا شد. وقتی واقعیت را فهمید گفت:

شما برو خانه من پیش سعید می مونم. درآن لحظه من فکر می کردم آن جوان از طرف خدا رسیده ، با خیال راحت به خانه برگشتم و صبح زود دختر کوچکم را بغل کردم و به بیمارستان رفتم روی پله ها نشسته بود. رفتم جلوتر که از او تشکر کنم چشمش که به من افتاد از جا بلند شدو در حالی که سرش پایین بود گفت:

- خدا بهتون صبر بده خانم .

با شنیدن این حرف دیگه چیزی نفهمیدم بچه را به دست او دادم و جیغ زنان خودم را به اتاق سعید رساندم و جای خالی اورا دیدم . پرستاری که بین در ایستاده بود گفت:

- خیلی دیر بچه را به بیمارستان رساندید.

لحظه ای سرم گیج رفت و افتادم روی زمین . وقتی چشمهایم را باز کردم آن جوان دخترم را بغل کرده بود و بالای سرم ایستاده بود از روی تخت بلند شدم و گریه کنان بچه را از دست او گرفتم وبه خانه برگشتم. تحمل جای خالی سعید در آن خانه برایم غیر ممکن بود . بالاخره تصمیم گرفتم از شوهرم جدا شوم. بعداز یک هفته که از فوت سعید می گذشت به دادگاه رفتم و تقاضای طلاق دادم.

در این فاصله جایی را برای زندگی نداشتم. دختر کوجکم را پیش مادر شوهرم گذاشتم

وهر روز میرفتم که کار پیدا کنم . بعد از کلی گشتن بالاخره در یک کارگاه بافندگی به عنوان یک کارگر ساده استخدام شدم . بعد از این که حکم طلاق صادر شد در جنوب شهر یک اتاق اجاره کردم . گاهی وقتها به منزل مادر شوهرم می رفتم و دخترم را می دیدم. روزها به این ترتیب سپری می شد تا این که یک روز وقتی برای دیدن دخترم به منزل مادر شوهرم رفتم دیدم کسی در منزل نیست . همسایه روبرویی مادر شوهرم گفت که پسرش خانه را فروخته و آنها را از آنجا برده . از آن روز به بعد دست از کار کشیدم و هر روز برای پیدا کردن دخترم در شهر می گشتم . یک روز گریان و سرگردان در خیابان می رفتم که اتومبیلی کنارم ایستاد. وقتی درون اتومبیل را نگاه کردم دیدم همان راننده جوانی است که آن شب من و سعید را به بیمارستان رسانده بود. سلام کردم و رفتم سوار ماشین شدم . وقتی درد دلم را برای آن جوان گفتم ، قول داد به هر شکلی که باشد به من کمک می کند تا فرزندم را پیدا کنم . چند روزی با آن جوان دنبال دخترم گشتم در پرورشگاه ها ، بیمارستانها و ....

بالاخره بعد از مدتی آن جوان از من خواستگاری کرد و قرارشد با او ازدواج کنم . بعداز گذشتن دو ماه از ازدواج ما متوجه شدم که او معتاد است . برای بار دوم طعم تلخ بد بختی را چشیدم . او اکثر شبها به منزل نمی آمد و هروقت هم که می آمد یا با دوستانش بود و یا برای بردن چیزی می آمد . بعد از گذشت چند سال خدا به ما دختری داد که نام اورا مریم گذاشتیم. با آمدن مریم رفتار مرتضی یک مدت بهتر شده بود ولی بر اثر معاشرت با دوستهای ناباب او کم کم کارش به قاچاق کشید ووضع ما هر روز بدتر می شد. از آن به بعد مرتضی همیشه یا فراری بود یا گوشه زندان.

در این لحظه خانم برزگر در حالی که از جایش بلند می شد اشکش را پاک کرد و گفت:

باید زود تر برگردم چیز به تاریک تر شدن هوا نمانده .

زندگی غم انگیزخانم برزگر تاثیر زیادی روی من گذاشته بود . شب وقتی به رختخوابم رفتم در فکر او بودم و از خودم می پرسیدم:

یعنی تا چه اندازه یک انسان طاقت سختی کشیدن را دارد..

به یاد یکی از صحبتهای پدر بزرگم افتادم او همیشه می گفت :

اگر حجم سختی را که انسان می کشد به کوه می دادند کوه آب میشد..

با این افکار نفهمیدم که چطور خوابم برد. صبح روز بعد مادر برای خرید لوازم سفره هفت سین به خیابان رفته بود.من و سارا به منزل خاله مهین رفتیم و مشغول بازی کردن با علی کوچولو شدیم. خاله مهین چمدانهایش را مرتب می کرد در بین وسایلی که در چمدان بود چشمم به یک پاکت نامه افتاد که روی آن با شمع آب شده نوشته بود < اشک نادر > در حالی که بهپاکت خیره شده بودم از خاله پرسیدم: این نامه کیه ؟

خاله مهین به من نگاهی انداخت و با تبسم گفت :

مربوط به روزهای اول نامزدی من و نادر میشه در آن روزها سر وقت معین جلوی دبیرستان می ایستاد تا دبیرستان تعطیل شود و مرا به خانه برساند یک روز یک ساعت منتظرش ماندم بالاخره وقتی دیدم خبری از او نشد را ه خانه را پیش گرفتم و هنوز یک خیابان بیشتر نرفته بودم که نادر با اتو مبیلش جلوی پایم ایستاد . با عصبانیت سرم را داخل ماشین کردم و گفتم:

از امروز خودم تنها می رم .بعد از گفتن این جمله به اصطلاح قهر کردم و برای اینکه نادر پشت سر من نیاید یک تاکسی گرفتم و خودم سریع به خانه رساندم. درآن موقع من با مادرت زندگی می کردم. هنوز چند دقیقه ای از رسیدن من به منزل نگذشته بود که نادر از راه رسید . آن روز من و نادر یک بحث جدی باهم کردیم و قرارمان بر این شد که نامزدی را به هم بزنیم . غروب همان روز حلقه و دیگر وسایلی را که برایم خریده بود به منزل خان عمو فرستادم. صبح روز بعد وقتی راهی دبیرستان بودم نادر سر راه من آمد و این نامه را به من داد وقتی نامه را خواندم پشیمان شدم و با او قرار عقد گذاشتم و بعد از یک ماه من و نادر باهم عقد کردیم.

با صحبت های خاله مهین یاد ماجرای خودمان افتادم . یاد نامه ای افتادم که او برایم نوشته بود و حتی صبر نکرد تا واقعیت را بفهمد. علی با رفتنش ضربه سختی به روحیه من وارد کرده بود من با تمام قدرت و نیرو در برابر این ضربه استقامت می کردم. در پشت روزهای تاریک زندگیم روزنه امیدی می دیدم. آنقدر به او علاقه داشتم که اگر به من می گفتند علی در پشت هفت کوه منتظرت نشسته هفت کوه را پا برهنه می دویدم.

احساس درونی مرا کسی درک می کرد که خودش معنی دوست داشت را می فهمید . درآن روزها سنگ صبور و رازدار من فقط سارابود او بود که ساعتها پای درد دل من می نشست و اوبود که از شنیدن خاطره های تکراری من و علی خسته نمی شد او مونس شبهای تنهایی من بود و من با تمام وجود اورا دوست داشتم . روحیه سارا روز به روز بهتر می شد . او بعد از آن همه سختی کشیدن در زندگینش تازه می خواست قدم به سوی خوشبختی بردارد. بعد از فوت پدر سارا مقداری ارث به او رسیده بود که سارا همه آن را در بانک گذاشته بود. او قرار بود بعد از گذشتن یک سال از فوت پدرش با محسن ازدواج کند برای رسیدن به آن لحظه روز شماری می کرد . او پایان تمام سختیها را در ازدواج با محسن می دید.

شب قبل از ازدواج محسن و منیره به منزل ما آمدند. آنها پیراهن قشنگی برای سارا خریده بودند ، محسن می خواست سارا پیراهن را پای سفره هفت سین بپوشد.

صبح روز بعد من و سارا لباسهایمان را عوض کردیم و سفره سال تحویل را چیدیم من قرآنی را که علی به من هدیه داده بود برداشتم و سر سفره هفت سین گذاشتم. بعد از این که سفره را کامل و مرتب چیدیم همگی دور آن نشستیم . پدر قرآن را برداشت و شروع به خواندن کرد.

بعد از این که دعای مخصوص سال تحویل را خواندیم ، سال تحویل شد ووارد سال جدید شدیم . در آن لحظه من از صمیم قلب آرزوی درونیم را از خداوند متعال خواستار شدم. سپس پدر لای قرآن را باز کرد و اسکناسهایی که تازه از بانک گرفته بود را برداشت و به هرکدام از ما به قول معروف عیدی داد از همان روز دید و بازدیدهای عید شروع شد. اولین کسانی که برای تبریک عید به منزل ما آمدند خاله مهین و آقا نادر بودند.

چند روز گذشت یک روز همه ما آماده شدیم و به منزل آقای شادمان رفتیم وقتی به آنجا رسیدیم که دختر جناب سرهنگ پاکشاد همراه مادرش در منزل شادمان نشسته بود. او کنار دکتر مهران نشسته بود و مشغول صحبت بود. دکتر مهران در حالی که ناراحتی از چشمهایش پیدا بود به ما نگاهی انداخت و بعد از کنار نسیم بلندشد. اولین بار بود که نسیم را می دیدم. او لباس ناجوری به تن داشت و چاک دامنش و یقه بلوزش بیش از اندازه باز بود. آرایش غلیظی کرده بود و مرتب با صدای بلند شوخی می کرد و می خندید.

موهای پریشانش ناخنهای بلند و لاک زده اش و پاشنه های کفشی که رنگ قرمزش با رنگ بلوز و دامنش مطابقت می کرد توجه همه را جلب کرده بود . برای مهرا ن افسوس خوردم. چهره او فریاد می کشید که تمایلی برای ازدواج با نسیم ندارد این طور که از صحبتهای آقای شادمان فهمیدم در خانواده آنها رسم بر این بود که انتخاب عروس به عهده پدر و مادر داماد می باشد و گویا آنها چنان در پول غرق شده بودند که توجهی به سایر مسایل نداشتند. جواهراتی که بر گردن خانم جناب سرهنگ پاکشاد و دخترش بود نشانگر ثروت آنها بود. ثروتی که چشم بصیرت شادمان را بسته بود . در آن لحظه سوالی در ذهن من به وجود آمد : ولی چرا آنها با داشتن این خصوصیات به خواستگاری من آمدند؟

آن روز جوابی برای سوالم نداشتم ولی با گذشت زمان به این نتیجه رسیدم که تعریفهای مینا از من باعث شده بود خانواده اش به خواستگاری من بیایندو همان روز که در منزل شادمان بودیم از رفتار مینا می توانستم بفهمم که او کاملا با ازدواج مهران و نسیم مخالف است .

روزها به این ترتیب گذشت و هنوز از علی خبری نبود او حتی برای سال جدید هم به خانه برنگشت . تصمیم گرفتم به اتفاق سارا به منزل او بروم تا هم دیدو بازدید عید را به جا آورده باشم و هم خبری از علی بگیرم. من و سارا به راه افتادیم در بین راه چند شاخه گل گلایول و میخک برای مادر علی خریدم . از گل فروشی تا منزل علی چند کوچه فرعی فاصله بود هرچه به منزل آنها نزدیک تر می شدم ضربان قلبم تند تر می شد.

زنگ را که فشار دادم یکدفعه علی در را باز کرد و او بادیدن من سیلی محکمی به صورتم زد. گلها به زمین ریختند و پرپر شدند با صدای بسته شدن در به خودم آمدم . هنوز به منزل علی نرسیده بودیم. غرق در افکار مختلف بودم . به درخانه که رسیدیم در نیمه باز بود . یکی دو دختر بچه جلوی در حیاط مشغول بازی بودند . یکی از آنها متوجه شد من و سارا کنار در ایستادیم، داخل منزل رفت و چند لحظه بعد همراه خانم جوانی برگشت. سلام کردم و گفتم :

ببخشید خانم رستمی تشریف دارند؟

خانم جوان که سر وضع مرتبی هم داشت تبسمی کرد و جواب داد :

حالشون زیاد خوب نیست . بفرمائید داخل

ازشلوغی خانه معلوم بود که مهمان زیادی دارند یکراست به اتاقی که آن خانم راهنمایی کرد رفتیم. مادر علی در رختخواب بود او از دیدن من و سارا خوشحال به نظر می رسید. گلها را کنار او گذاشتم و صورتش را بوسیدم. عزیز تنگی نفس داشت و مرتب سرفه می کرد . به عکس قاب گرفته علی که گوشه کتابخانه اش بود نگاه کردم. همان طور که چشمم به عکس بود گفتم :

- عزیز هنوز خبری از علی ندارید؟

صورت عزیز از شدت سرفه سرخ شده بود همان طور که پشت سر هم سرفه می کرد جواب داد:

شب و روزم خوراکم شده گریه نمی دونم چی به سر بچه ام اومده .

بعد به روزنامه ای که گوشه اتاق روی زمین بود اشاره کرد و گفت :

پدرش بعد از این همه دوندگی بالاخره به این نتیجه رسید که یک آگهی به روزنامه بدهد.

بلند شدم و رفتم روزنامه را باز کردم . عکس علی گوشه یک صفحه چاپ شده بود و بالای آن نوشته بودند عکس فوق مربوط به جوان 25 ساله ای می باشد که خواهشمندیم هرچه سریعتر خبر سلامتی خود را به خانواده اش بدهد.

روزنامه روز قبل بود. موقع برگشتن از دکه ای که سر کوچه بود یک روزنامه خریدم وقتی داشتم پول روزنامه را می دادم سارا پرسید:

مگه خبر رو نخوندی ؟

خندیدم وگفتم :

روزنامه را به خاطر عکس چاپ شده علی می خواهم.

به خانه که رسیدم به اتاق رفتم و عکس علی را از روزنامه قیچی کردم . بعد آن را بین ورقه های کتابم پنهان کردم.

از آنجایی که پدر هم طبق معمول روزنامه به دست به منزل آمد خبر رفتن علی خیلی سریع در بین فامیل و آشنایان پیچید.

دو روز از این قضیه می گذشت . روز سیزدهم عید بود. قرار بود همگی با ماشین آقا نادر به خارج از شهر برویم.

مادر و خاله مهین از صبح زود برای ناهار تدارک می دیدند. پدر و آقا نادر وسایلی را که مربوط به گردش بود در صندوق عقب ماشین جا می دادند.

تلفن زنگ زد. وقتی گوشی را برداشتم صدای مادر علی را شنیدم:

- سلام عزیز چه عجب حالی از من پرسیدید.

- علیک سلام دخترم خبر خوبی برایت دارم.

بدنم سرد شده بود احساس سبکی می کردم با عجله پرسیدم:

علی آمده ؟ عزیز بعد از چند لحظه سکوت سرفه ای کرد و گفت : همین چند دقیقه پیش تلفن زد. خودم گوشی را برداشتم علی با من حرف زد گفت حال من خوبه و اصلا نگران وضع من نباشید.

- خوب عزیز دیگه چی گفت ؟ نگفت کجاست نگفت چی کار می کنه ؟ کی میاد؟

- نه فقط همین که که حالش خوبه و سلامته خدا روشکر می کنم .

خیل خوشحال بودم از عزیز تشکر کردم و گوشی را گذاشتم همین که دانستم او سلامت است برایم کافی بود حالا مطمئن بودم مدتی دیگر که بگذرد عصبانیتش فرو کش می کند و بر می گردد.

گوشه ای از حیاط ایستاده بودم و داشتم خبر را به سارا خبر می دادم که آقا نادر با زدن یکی دو تا بوق باعث شد ما متوجه شویم همه سوار شده اند و منتظر من و سارا هستند. بعداز این که در حیاط را قفل کردم پشت سر سارا سوار ماشین شدم.

مادر در کنار دست پدر جلوی ماشین نشسته بود و قابلمه غذا را روی پایش گرفته بود. آقا نادر سبزه ها را روی سقف ماشین گذاشته بود . با فرستادن صلوات راه افتادیم. هنوز از پیچ کوچه نگذشته بودیم که دیدیم خانم برزگر به طرف منزل ما می رود ایستادیم و با اصرار فراوان او را هم همراه خودمان بردیم. روز خوبی بود و تا غروب به همگی خوش گذشت.

از آن روز به بعد من هر لحظه منتظر خبر برگشتن علی بودم. به این ترتیب یک ماه از سال جدید گذشت . که یک روز مینا و عمو حمید کارت دعوتی برای ما آوردند کارت جشن عروسی دکتر مهران و نسیم بود . مهمانها شب جمعه به صرف شام به یکی از هتلهای بزرگ شهر دعوت شده بودند.

بعد از ظهر پنج شنبه همگی آماده شده بودیم که به عروسی برویم سارا بنا به خواسته محسن ترجیح داد در خانه بماند فقط او در جشن عروسی دکتر مهران شرکت نکرد.

جشن با شکوهی بود . مهمانهای زیادی دعوت شده بودند . بیشتر شبیه سالن مد به نظر میرسیدتا مراسم عقد و عروسی . لباس و جواهرات قیمتی تن عروس بود. اولین باری بود که من در چنین عروسی دعوت شده بودم . موقع صرف شام حداقل 5 نوع غذا روی میزها چیده شده بود . تمام مدتی که در عروسی بودیم مهران با افسوس به من نگاه می کرد. هروقت چشمم به چشم او می افتاد خجالت می کشیدم و سرم را پایین می انداختم.

مینا که تاحدودی متوجه رفتار مهران شده بود آرام به من گفت:

- امشب به جای نسیم جای تو در آن حجله بود.

در حالی که به کفشهای طلایی عروس خیره شده بودم گفتم :

« در دایره قسمت ما نقطه ی پر گاریم»

بعد از صرف شام زودتر از بقیه مهمانها به عروس و داماد تبریک گفتیم و به خانه برگشتیم.

در نبود ما محسن منیره را به منزل ما فرستاده بود تا سارا احساس تنهایی نکند . از این که محسن واقعاً برای سارا دلسوز بود و او را از صمیم قلب دوست داشت همگی خوشحال بودیم . 
به یاد حرف مادرم افتادم که همیشه می گفت : 
-خداوند خیلی مهربان است ، هیچ وقت سختی را برای همیشه به یک نفر نمی دهد . 
به این ترتیب روزها سپری می شد و من هنوز امیدم به لحظه دیدار با علی بود . از رفتن علی یک سال می گذشت و من هنوز خبری از او نداشتم . پدر و مادر علی مانند گذشته نبودند ، آنها بعد از تلفن علی خیالشان راحت شد که علی هر جا هست به سلامت زندگی می کند . 
من روز به روز ضعیف تر می شدم و افسرده تر . کم کم داشتم امیدم را از دست می دادم . یکی از روزها که طبق معمول گوشه ی اتاقم نشسته بودم و به عکس علی نگاه می کردم ، منیره به منزل ما آمد و گفت فردا شب برای نامزدی سارا به منزل ما می آیند . 
روزهای تیره و تاریک سارا رو به پایان بود . شب بعد منیره و محسن برای بار دوم با یک حلقه و یک سبد گل به منزل ما آمدند . همان شب محسن و سارا با یکدیگر نامزد شدند و قرار عقد را یک هفته بعد گذاشتند . 
در شب عقد ، سارا گردنبند نگین دار ساده ای را که مادر بزرگش به او داده بود به گردنش انداخته بود . او چادر سفیدی که گلهای ریز صورتی داشت به سر کرد و سر سفره عقد کنار محسن نشست . 
محسن از خجالت سرش را پایین انداخته بود و با حلقه ی دستش بازی می کرد . اعظم و امیر که زودتر از همه ی مهمانها آماده بودند کنار عروس و داماد نشسته و مشغول خوردن شیرینی بودند . 
سفره ی عقد پهن بود . گل قرمزی که در ظرف ماهی انداخه بودیم مرتب در آب می چرخید . مقداری نقل به دست علی کوچولو دادم تا به سر عروس و داماد بریزد . منیره و مادر روی سر عروس و داماد قند می سائیدند و برای آنها آرزوی خوشبختی می کردند . قرآن را بوسیدم و به دست سارا دادم . وقتی سارا قرآن را از دستم می گرفت آرام گفتم : 
-دعای عروس سر سفره ی عقد حتماً مستجاب می شود . برای من هم دعا کن . 
چهره ی سارا و محسن در آیینه سر سفره عقد دیده می شد . داشتک شمعها را روشن می کردم که پدر با صدای بلند گفت : 
آقا تشریف آوردند . 
همه ساکت شدند . عاقد با گفتن « یا الله » وارد اتاق عقد شد و گوشه ای نشست . خاله مهین فنجان چایی را که در سینی بود جلوی آقا گذاشت و در همین لحظه خانم برزگر وارد شد . او بعد از احوالپرسی از ما رفت به طرف سارا که به او تبریک بگوید . 
صحن های تماشایی بود . خانم برزگر به محض اینکه چادر عروس را کنار زد یک قدم به عقب برگشت و با صدای بلند گفت : 
خدایا ، گردنبندم ! 
سارا با شنیدن این حرف از جا بلند شد . همه ساکت بودیم و با تعجب نگاه می کردیم . 
خانم برزگر به خودش مسلط شد و از سارا پرسید : 
سارا جون ، بگو ببینم ، این گردنبند را از کجا آوردی ؟ 
سارا نگاهی به من انداخت و در حالی که دستش را زیر گردنبند گرفته بود گفت : 
این گردنبند رو ... مادر بزرگم به من داده . 
مادر بزرگت ؟ پس تو ، پس تو دختر کوچولوی گم شده ی من هستی ؟ سارا مثل همه ی ما مبهوت به صورت خانم برزگر نگاه می کرد . 
خانم برزگر در حالی که اشک می ریخت گفت : 
وقتی از شوهرم ، جداشدم این گردنبند را ، که مادر شوهرم شب عروسی به گردن من انداخت ، در آوردم وبه امانت نزد مادر شوهرم گذاشتم . و به او گفتم وقتی دخترم بزرگ شد در شی عروسیش این گردنبند را به او هدیه کن . بعد از آن هیچ وقت نه دخترم را دیدم و نه مادر شوهرم را . همان طور که گفتم ، شوهرم خانه را فروخته بود و من برای همیشه دخترم را گم کردم . 
ناگهان سارا فریاد کشید « مادر » و خانم برزگر او را در آغوش کشید . سارا گریه کنان گفت : 
-خدایا شکر ، بالاخره مادرم را پیدا کردم . 
در چشمهای همه ما اشک بود ، اشک شوق . 
می تواسنتم بفهمم در دل سارا چه غوغایی بر پا شده . او پای سفره عقد هم به محسن رسیده بود و هم بعد از سالها مادر ستم دیده اش را پیدا کرده بود . 
خانم برزگر در حالی که اشک می ریخت رو به محسن گفت : 
-از همان روز اول که ترا دیدم حسی در وجودم بود که احساس می کردم تو مثل پسرم هستی . اگر سعید من زنده بود الان هم سن و سال تو بود . سپس در حالی که سر محسن را می بوسید ادامه داد : 
برای هر دو شما آرزوی خوشبختی دارم . 
صبح روز بعد طبق برنامه ریزی قبلی ، سارا و محسن برای ماه عسل به مشهد رفتند . با رفتن سارا من احساس تنهایی می کردم . 
یکی دو بار خانم برزگر به منزل ما آمد و راجع به گذشته ی سارا از من سوال کرد . وقتی برایش تعریف کردم که زن پدر سارا چه قدر او را اذیت کرده . خانم برزگر گفت اون از خدا بی خبر شوهرم را از من گرفت . زندگیم را نابود کرد . او حتی یه این بچه بی مادر هم رحم نکرده . 
خانم برزگر آدرس خانم جون را از من می خواست . تصمیم گرفته بود دوباره او را از نزدیک ببیند . دلم می خواست همراه خانم برزگر می رفتم و عکس العمل خانم جون را می دیدم بعد از این که از مادر اجازه گرفتم همراه خانم برزگر به منزل خانم جون رفتیم . 
در بین راه کلی از سختیهای زندگیش برایم تعریف کرد .. حتی راننده تاکسی هم از شنیدن صحبتهای خانم برزگر ناراحت شده بود . 
به کوچه ی خانم جون که رسیدیم . پیاده شدیم .. خانم برزگر چادر ش را مرتب کرد و نگاه دقیقی به کوچه انداخت . مثل اینکه کوچه را می شناخت . 
هر چه به در خانه نزدیک تر می شدیم قدمهای او آهسته تر می شد ، به در خانه رسیدیم ، او مرتب به این طرف و آن طرف نگاه می کرد . 
-خانم برزگر این کوچه رو می شناسی ؟ 
-اشتباه نکنم منزل مادر شوهرم همین جا بود . بله فکر می کنم همین خانه بود . فقط ... در حیاط عوض شده . 
خواستم زنگ بزنم که خانم پیری در را باز کرد . از چهره اش که شبیه به خانم جون بود حدس زدم باید مادر جون باشد . 
سلام کردم و پرسیدم : 
-ببخشید مادر ، خانم جون این جا زندگی می کنی ؟ 
ازا ینکه پیر زن دستش را به بینی گرفت و پرسید : چی مادر جون ؟ بلند تر بگو . فهمیدم که گوش او خوب نمی شنود . برای بار دوم جمله ام را بلند تر پرسیدم . 
پیره زن چند بار سرش را به علامت مثبت تکان داد . گویا می خواست جایی برود . چون از خانه خارج شد و گفت : 
خوابیده مادر ، برو تو ... از پله های راهرو که بالا می رفتیم یکی دو بار صدا کردم « خانم جون » 
به در اتاق رسیدیم . در باز بود . خانم جون در رختخواب بود . باورم نمی شد . چه قدر ضعیف و رنجور شده بود . چهره اش با شبی که در بیمارستان دیده بودنش خیلی فرق کرده بود . 
کنار رختخوابش نشستم . و آرام صدا گردم « خانم جون » 
خانم برزگر هنور جلوی در ایستاده بود . خانم جون به آرامی چشمهایش را باز کرد و نگاه غریبی به من کرد . از وضع ظاهری او کاملاً مشخص بود که سخت بیمار است . سلام کردم و پرسیدم : 
-خدا بد نده . حالتون چه طوره خانم جون ؟ 
بر عکس تصورم که منتظر عکس العمل تندی از او بودم ، سرش را تکانی داد و پرسید : 
-دوست سارا هستی ؟ سارا حالش چه طوره ؟ 
-شکر خدا ، خوبه ، تازه ازدواج کرده . 
همراه با آهی که کشید گفت : 
-انشاء الله که خوشبخت بشه ، طفلکی خیلی ستم کشیده . 
خانم برزگر به هیچ عنوان انتظار همچین برخوردی را از خانم جون نداشت . آهسته به طرف ما آمد . 
لحظه ای که خانم جون چشمش به خانم برزگر افتاد چند لحظه سکوت کرد و بعد نگاهی به من کرد و گفت : 
-این خانم چقدر آشنا به نظر می رسه ؟ 
خانم برزگر کنار ما نشست و آرام آرام سرش را تکان داد . 
-من و نمی شناسی ؟ حق داری . آخه اون وقتها خیلی جوان و سر حال بودم . 
خانم جون تکانی خورد و با رعب و وحشت گفت تو مادر سعید هستی ؟ این جا چی کار می کنی ؟ 
-درسته مادر سعید بودم ، و حالا مادر سارا هستم . 
خانم جون دستش را به طرف خانم برزگر دراز کرد و گفت : 
من تقاص اعمال خودم را دیدم . جزای عملم را کشیدم . در آن روزها هیچ چیز نمی فهمیدم . از خدا بی خبر بودم . از ظلم کردن نمی ترسیدم . ای کاش می دانستم که دست انتقام باز است و خدا نمی گذرد حق مظلوم پایمال شود . من به تو و بچه هایت خیلی بد کردم ، اگر مرا حلال کنی بیشتر عذاب می کشم . 
از زمانی که پدر سارا فوت کرد هنوز یک روز خوش به خودم و بچه هایم ندیدم . در طول این یک سال به اندازه ی سالها سختی کشیده ام و حالا ... 
چند لحظه سکوت کرد و ادامه داد : 
-چند ماهی از فوت پر سارا می گذشت . برف سنگینی آمده بود . به خانواده ام دسترسی نداشتم . سقف اتاق چند روزی بود که چکه می کرد . ترسم از این بود که برف سنگینی کند و سقف خراب شود . به بالای پشت بام رفتم و شروع کردم به پارو کردن برفها . لبه پشت بام بودم که پای سر خورد و به زمین افتادم . وقتی به هوش آمدم روی تخت بیمارستان بودم . بعد از چند روز فهمیدم که از کمر فلج شده ام . از آن روز به بعد مرتب در رختخواب بودم . مادرم اکثر روزها برای انجام دادن کارهای من و نگه داری از بچه ها به این جا می آیند . 
آنقدر گرم صحبت بودیم که با شنیدن صدای اذان متوجه شدم ظهر شده . خانم برزگر از من خواست که تنها به خانه برگردم او قصد داشت پیش خانم جون بماند و باز با هم صحبت کند 
از هر دوی آنها خداحافظی کردم و به راه افتادم . دو برادر کوچک سارا داخل کوچه بودند . آنها کیف و کتابهایشان را گوشه ای گذاشته و مشغول بازی بودند . برادر بزرگ تر به محض اینکه مرا شناخت پرسید : 
-سلام خانم ، آبجی سارا اومده ؟ دستی به سر او کشیدم و گفتم : 
-آبجی سارا رفته مسافرت ، وقتی برگشت حتماً به دیدن شما میاد . 
مدارس تعطیل شده بودند ، پراکندگی دانش آموزان در کوچه و خیابان مرا به یاد دوران تحصیلی انداخت . 
روزهای شیرین دبیرستان ، چه شور و حالی داشتم تمام فکر و حواسم پی درس و آینده بود . 
و اکنون چه روحیه ضعیفی دارم . هر لحظه طعم شیرین دوست داشتن را با تلخ ترین مزه ها می چشیدم . کامم از تلخی همچون زهر شده بود . گرچه علی از یاد من فارغ بود ولی من هزاران بار او را یاد می کردم . گرچه من در بند عشق او مبتلا بودم ولی به یاد روزهای دوست داشتنش صبر می کردم و هنوز بر سر عهد و وفایم بودم . 
ماجرای دیدار خانم جون و خانم برزگر را با آب و تاب فراوان برای مادر و خاله مهین تعریف کردم . فردای آن روز خانم برزگر به منزل ما آمد و خبر خوشی برای برای همه ی ما دشت . او گفت که خانم جون ازا و خواهش کرده ازا ین به بعد با هم زندگی کنند . از این که خانم برزگر از آن فقز و فلاکت بیرون آمده بود خوشحال شدیم . 
دو روز بعد محسن و سارا از مسافرت برگشتند . آن شب مادر شام مفصلی تدارک دیده بود از آن شب سارا می بایست در منزل شوهرش زندگی می کرد و ما تصمیم گرفتیم بعد از شام ، عروس را تا منزل جدیدش همراهی کنیم . 
غروب ، قبلز از اینکه سارا و محسن به منزل ما بیایند ، آقا نادر و خاله مهین همراه خانم برزگر به منزل خانم جون رفتند . سارا هیچ چیزی را از موضع پیش آمده نمی دانست . برای همه یم ا جالب یود که ببینیم وقتی سارا وارد می شود و خانم جون را در کنار مادرش می بیند چه عکس العملی نشان می دهد . 
با قلب مهربانی که از سارا سراغ داشتم ، مطمئن بودم که او حتماً خانم جون را می بخشد . به خصوص وقتی بفهمد که او زمین گیر شده است ، بیشتر از همیشه به او محبت می کند ، همان طور که فکر می کردم شد . چند لحظه ای قبل از رسیدن سارا و محسن ، خانم جون در حالی که روی ویلچر نشسته بود همراه خانم برزگر و خاله مهین وارد شد . 
چند دقیقه بعد سارا و محسن از راه رسیدند . سارا در لحظه ی اول از دیدن خانم جون در آن حال و در منزل ما تعجب کرد . 
ولی وقتی موضوع را فهمید ، جلو رفت و در حالی که دستش را به گردن او می انداخت ، صورتش را بوسید و گفت : 
-وقتی در صحن امام رضا بودم برای شما هم دعا کردم . 
همه ی ما می دانستیم که سارا واقعیت را می گوید . در تمام عمرم دختری به مهربانی و با صداقتی او ندیده بودم . او با یت پاکی که داشت بالاخره در امن خوشبختی به تمام آرزوهایش رسید . 
بعد از شام من و سارا به یاد گذشته به اتاقم رفتیم و شروع کردیم به صحبت . 
آن شب سارا زندگی مرا تغییر داد ، هر چند که در گفته هایش شک داشت . او گفت : 
در مشهد بنز سفیدی دیدم که شبیه به بنز علی بود . وقتی اتومبیل را به محسن نشان دادم ، محسن از شماره پلاک ماشین فهمید که اتومبیل علی ایت . محسن برای این که مطمئن شود از راننده تاکسی خواست تا بنز را تعقیب کند . ولی متاسفانه در یک چراغ قرمز بنز به یک خیابان فرعی پیچید ما موفق شدیم راننده اش را ببینیم . 
از خوشحالی پر در آورده بودم . آیا ممکن است علی را پیدا کرده باشم . باید به مشهد می رفتم . ولی چه طوری . من نه پولی داشتم و نه می توانستم به تنهایی مسافرت بروم . 
تنها امیدم به خاله مهینم بود . می بایست رازم را برای او فاش می کردم . از فردای آن روز منتظر فرصت مناسب بودم تا بتوانم راحت با خاله مهین صحبت کنم . 
بالاخره یک روز که مادر به خیابان رفته بود به منزل خاله مهین رفتم و همه چیز را برایا و تعریف کردم . خاله مهین بعد از مدتی فکر کردن ، بالاخره سکوتش را شکست و گفت : 
ما فعلاً موقعیت مالی خوبی نداریم ، باید کمی صبر کنی تا مقداری پول فراهم کنم . ر ضمن فصل امتحانهای ثلث اول است و مدرسه هم با مرخصب نادر موافقت نمی کند . 
به این ترتیب روزها شب می شد و شبها روز و من منتظر طلوع خورشید روزی بودم که راهی مشهد شوم . سه ماه گذشت و خاله مهین هر دفعه برا ی رفتن بهانه می آورد تا این که آن سال هم تمام شد و دوباره ابرهای بهار به آسمان آمدند و باد نوروزی وزید . دوباره وارد تعطیلات نوروزی شدیم . 
تقریباً دو سال از آشنایی من و علی می گذشت . بالاخره روز سوم سال جدید بود که خاله مهین به من مژده داد برای رفتن به مشهد حاضر باشم . او قبلاً بلیط قطار و دیگر مسائل را تدارک دیده بود . با موافقت پدر و کادرم صبح روز چهارم عید به ایستگاه قطار رفتیم . از خوشحالی در پوشت خود نمی گنجیدم . وقتی سوار قطار شدیم تمام فکرن به لحظه ای بود که به مشهد می رسیدیم . 
آیا می توانم علی را ببینم ؟ اگر او را ببینم چه برخوردی با من دارد ؟ آیا همانند روزهای اول مرا دوست دارد ؟ اگر او را ببینم چه برخوردی با من دارد ؟ آیا همانند روزهای اول مرا دوست دارد ؟ آیا او به من وفادار است ؟ وفادار به عهدی که با هم بسته بودیم ؟ آیا می داند که امید وصال او مرا زنده نگه داشته است ؟ 
با شنیدن صدای سوت قطار نگاهم به جمعیتی افتاد که در ایستکاه ایستاده بودند . قطار به حرکت در آمد و من با هزاران امید می رفتم تا سرنوشتم را پیدا کنم . سرنوشتی که نمی دانستم به کجا ختم خواهد شد . سرنوشتی که در بند و زنجیرش اسیر بودم . سرنوشتی که امیدو به بن بست تاریکش داشتم . 
کوچه بن بستی که دیوارش را از خون جگر من ساخته بودند . 
علی را در سالن تاریکی می دیدم که می چرخد و مرا صدا می زند و من از روزنه ای به او می نگریستم و همچنان که با ضربه های شدید در سالن را تکان می دادم خاله مهین من را از افکارم بیرون آورد . او در حالی که میوه تعارف میکرد گفت :

- اینقدر فکر نکن . درست میشه .باید به خدا امید داشته باشی .

سعی کردم به شکلی خودم را با علی کوچولو سرگرم کنم. او بچه شیرینی بود و از روی هوشیاری مرتب سوال می کرد:

- کجا می رویم ؟ این چیه سواری شدیم؟ چرا مثل ماشین بابام...؟

دو ساعتی از حرکت قطار می گذشت . سردرد عجیبی داشتم . فکرم خسته بود . از پنجره قطار بیرون را نگاه کردم . از خاله مهین که مشغول صحبت با آقا نادر بود یک مسکن گرفتم . طولی نکشید که به خواب عمیقی فرو رفتم . به مشهد رسیدیم. قدم اول را که به زمین گذاشتم در دلم آرزو کردم برای یک بار دیگر هم که باشد بتوانم علی را از نزدیک ببینم. من دست علی کوچولو را گرفته بودم تا در آن شلوغی ایستگاه گم نشود.

خاله مهین و آقا نادر هم در حالی که چمدانها را به طرف تاکسی می بردند راجع به هتل و ... صحبت می کردند. بالاخره بعد از کلی گشتن موفق شدیم در یکی از هتلها دو تا اتاق بگیریم. اتاق من یک نفره بود و پنجره آن به طرف حرم امام رضا باز می شد.

چمدانها را گوشه ای گذاشتم و رفتم کنار پنجره ایستادم. احساس عجیبی داشتم . دلم می خواست فریاد می کشیدم و آرزوی درونم را می گفتم دلم می خواست جای یکی از کبوترهایی بودم که روی گلدسته ها نشسته بودند . به کبوترهایی که در آسمان حرم پرواز می کردند نگاه می کردم که خاله مهین با زدن یکی دو ضربه به در وارد شد . او گفت که حاضر باشم برای رفتن به حرم و زیارت . ایام عید بود و صحن امام رضا بسیار شلوغ یکی دوساعتی در حرم ماندیم و زیارت کردیم موقع برگشتن با خاله مهین صحبت کردم که از صبح فردا همراه آقا نادر به سطح شهر بروم و علی را پیدا کنم. گرچه مشکل به نظر میرسید ولی من می بایست تلاش خودم را می کردم.

صبح روز بعد همراه آقا نادر از هتل خارج شدیم . آقا نادر در مرحله اول به اداره راهنمایی و رانندگی رفت و شماره پلاک ماشین علی را گزارش داد. یک ساعتی را در اداره راهنمایی بودیم. آقا نادر با رفتار فرهنگی و اجتماعی که داشت به سادگی طرف مقابل را به خود جذب می کرد.اوهنوز بیشتر از چند جمله ای با جناب سرهنگ صحبت نکرده بود که من احساس کردم که آنها چندین سال است که همدیگر را می شناسند بالاخره بعد از این که آقا نادر داستان را برای جناب سرهنگ آزادی تعریف کرد او به ما قول داد که هر کمکی که از دستش بربیاید کوتاهی نخواهد کرد . بعد از این که شماره هتل را به جناب سرهنگ آزادی دادیم با خیال راحت به هتل برگشتیم . بعد از ظهر خاله مهین و آقا نادر قصد داشتند برای زیارت و خرید در بازار امام رضا از هتل بیرون بروند ولی من به دلیل اینکه منتظر تلفن جناب سرهنگ بودم ترجیح دادم در هتل بمانم آن شب آقا نادر و خاله مهین دیر وقت برگشتند و هیچ خبری از تلفن نشده بود.

صبح روز بعد آقا نادر و خاله به اتفاق علی کوچولو از هتل بیرون رفتند و من طبق معمول منتظر تلفن بودم.

بالاخره بعد از ظهر تلفنی که منتظرش بودم زده شد. بعد از این که تلفن یکی دوتا زنگ خورد گوشی را برداشتم مدیر هتل خط را وصل کرد و من موفق شدم با جناب سرهنگ آزادی صحبت کنم. او اول سراغ آقا نادر را گرفت ووقتی فهمیدآقا نادر در هتل نیست به من گفت که اتو مبیل را پیدا کردیم. در ضمن آدرس و گواهی نامه راننده را به عنوان گرو نگه داشتیم از صمیم قلب از سرهنگ آزادی تشکر کردم.

- یا امام رضا ممنونم به مراد دلم رسیدم.

حالالحظه شماری می کردم برای برگشتن آقا نادر از خوشحالی دور اتاق قدم می زدم و زیر لب می گفتم : فلک وقتی سرم را اسیر عشق تو دید گردنم را با رسیمان صبر بست . بالاخره صبر کردنم نتیجه داشت .

غروب به محض این که آقا نادر برگشت همراه او به اداره راهنمایی رفتم.

ولی متاسفانه جناب سرهنگ برای استراحت به منزل رفته بود و همکارش پشت میز نشسته بود با این حساب کاری از دست ما ساخته نبود مدارک پیش جناب سرهنگ آزادی بود . به این نتیجه رسیدیم که به هتل برگردیم و از صبح فردا برای پیدا کردن علی اقدام کنیم.

آن شب من روحیه بهتری نسبت به روزهای گذشته داشتم همراه خاله و آقا نادر به یکی از پارکهای مشهد رفتیم . شام ساده ای خوردیم و آخر شب به هتل برگشتیم.

آن شب هرچه تلاش کردم خوابم نمی برد باورم نمی شد که می توانستم علی را پیدا کنم . آیا فردا موفق می شوم علی را ببینم آیا علی ...... و دوباره همان سوالهای همیشگی .

ساعت 2 نیمه شب بود که همراه خاله مهین به حرم رفتم و تا سحر مشغول خواندن دعا و زیارت شدیم بعد از خواندن نماز صبح به هتل برگشتیم و تا صبح استراحت کردیم. صبح بعد از خوردن صبحانه مفصلی همراه آقا نادر به اداره راهنمایی رفتم . انومبیل جناب سرهنگ را خوب می شناختم یک افسر در اتومبیل نشسته بود گویا منتظر جناب سرهنگ بود. رفتیم داخل و بعد از عرض سلام اجازه گرفتیم به اتاق جناب سرهنگ برویم. آقا نادر به عنوان عرض ادب چند ضربه به در زد و سپس وارد شدیم. آقا نادر جلو رفت و بعد از این که با جناب سرهنگ آزادی دست داد شروع به احوالپرسی کرد.

سرهنگ آزادی بسیار از رفتار متین آقا نادر خوشش آمده بود. او مدارک را از داخل کمد اتاقش بیرون آورد و روی میز گذاشت . سریع رفتم جلوی میز گواهینامه را نگاه کردم . عکس یک مرد مسنی که ریش و سیبیل هم نداشت روی گواهی نامه بود. نامش رضا خرم آبادی بود من و آقا نادر تعجب کرده بودیم آدرس را برداشتیمو بعد از کلی تشکر از جناب سرهنگ یک تاکسی گرفتیم و به خیابانی رفتیم که در آدرس نوشته شده بود. آدرس سر راست بود و خیلی راحت توانستیم منزل مورد نظر را پیدا کنیم . آقا نادر پیاده شد و زنگ در یک خانه قدیمی دو طبقه را فشار داد.

خانمی که چادر نماز رنگ تیره به سر داشت در را باز کرد و مشغول صحبت با آقا نادر شد برای اینکه بهتر بتوانم به صحبتهای آنها گوش بدهم پیاده شده و به طرف آقا نادر رفتم. آقا نادر پرسید:

- منزل آقای خرم آبادی همین جاست ؟

- بله فرمایشی داشتید؟

- آقای خرم آبادی تشریف دارند؟

- ایشان پدر شوهر من هستند . اگر پیغامی دارید...

- خیلی متشکرم باید با خودشان صحبت کنم.

- پس ظهر تشریف بیاورید.

از عروس آقای خرم آبادی تشکر کردیم و به هتل برگشتیم.

چندین سوال در مغز من بوجود آمده بود که جواب همه سوالها یکی بود.

ماشین و شماره پلاک همان بود و راننده .... به تنها جوابی که رسیدم این بود. علی ماشین را فروخته .

به هرحال تنها را ه چاره صحبت کردن با آقای خرم آبادی بود. ظهر دوباره به منزل او برگشتیم اتومبیل بنز سفید رنگ با همان شماره و پلاک

جلوی در منزل پارک شده بود آقا نادر دوباره زنگ را به صدا در آورد این بار مردی که چهره اش درست شبیه به عکس روی گواهی نامه بود در را بار کرد .

آقا نادر با این که مطمئن بود ولی پرسید:

- شما آقای خرم آبادی هستید؟

- بله جنابعالی ؟

- می بخشید من یک بار هم صبح مزاحم شدم می خواستم....

- بله درسته وقتی برگشتم عروسم گفت که شما تشریف آوردید ولی عذر می خواهم من هرچه فکر می کنم شما را به جا نمی آورم.

آقا نادر خنده ای کرد و جواب داد :

- البته حق با شماست من هم برای اولین بار است که شما رو می بینم.

- حالا امرتون چیه؟

- والله غرض از مزاحمت .... چطوری بگم ... راجع به این اتومبیل می خواستم چند سوال از شما بپرسم.

آقای خرم آبادی که گویا با خود فکر کرده بود ما برای خریدن اتومبیل به آنجا ر فتیم با کلی اصرار مارا داخل منزل برد.

خانه کاملا قدیمی بود به اتاقی رفتیم که داخل راهرو بود.

دو پسر بچه کوچک داخل اتاق مشغول بازی بودند.

چند لحظه بعد خانم خرم آبادی با یک سینی چای وارد شد .. آقا نادر یک استکان چای را برداشت و روبه طرف آقای خرم آبادی گفت

- خدمت شما عرض می کردم خواستم بپرسم شما این ماشین را تازه خریدید؟

- تازه که نه .... حدود یکسالی می شه .

- عذرمی خواهم میشه لطف کنید مشخصات فروشنده را به ما بدهید؟

- مسئله ای پیش آمده ؟

- نه نه اصلا سوتفاهم نشه ایشان یکی از آشناهای ما ..... و آقا نادر خلاصه ای از داستان علی را برای آقای خرم آبادی تعریف کرد.

و بهانه پیدا کردن او را به گردن پدر و مادر علی انداخت حالا دیگر آقای خرم آبادی پیش خود فکر می کرد که برای کمک کردن به ما بهتر است هرچه زودتر اطلاعاتی را که می داند به ما بدهد.

او استکان چای را که داخل سینی بود برداشت و با یک حبه قند سر کشید. سپس درحالی که بلند می شد گفت:

یک جوان تقریبا بیست و هفت هشت ساله نمی دونم شاید هم بیشتر قد کوتاهی داشت و موی سرش هم ریخته بود. اسمش هم سپس کمی فکر کرد و ادامه داد..آهان یادم اومد . محمد علی ..... صبر کن برم سند ماشین را بیاورم. آقای خرم آبادی از اتاق خارج شد و پس از چند دقیقه در حالی که جعبه چوبی در دست داشت به طرف ما آماد . سند را از داخل جعبه در آورد و دست آقا نادر داد. پس از خواندن سند و مدارک ماشین متوجه شدیم . علی حدود یک سال و نیم پیش ماشین را به محمد علی حسنی فروخته ، آقا نادر آدرس محمد علی حسنی را یادداشت کرد و بعد از این که از خرم آبادی و خانواده اش تشکر کردیم از خانه آنها بیرون آمدیم و به طرف آدرس فوق رفتیم. بالاخره بعد از کلی گشتن منزل محمد علی حسنی را که دریکی از کوچه های شلوغ جنوب شهر مشهد پیدا کردیم. بچه ها د رکوچه مشغول بازی بودنداز یک پسر بچه پرسیدم خونه آقای حسنی کدوم یکیه؟

پسر بچه در حالی که دستش را به طرف آخر کوچه دراز کرده بود با عجله گفت:

- اون در آبی رو می بینی همونه.

به طرف در آبی رفتیم در نیمه باز بود . آقا نادر یکی دوضربه به در کوبید و گفت:

- صاحبخونه/

صدای زن جوانی از داخل حیاط شنیده شد که گفت:

- کیه ؟ اومدم.

چند لحظه که منتظر شدیم زن جوان همراه یک دختر بچه کوچک در را باز کرد.

رفتم جلو و سلام کردم زن نگاهی غیر آشنا به من انداخت و پرسید:

- با کی کارداری ؟

ببخشید خانم آقای حسنی هستید؟

- بله چطور مگه ؟

- ایشان تشریف دارند؟

- نخیر رفته سر کار

حدس زدم تا او از جریان آگاه نشود جواب درست و حسابی به ما نمی دهد. پاره ای از داستان را به صورت خلاصه برایش تعریف کردم و بالاخره او را راضی کردم تا آدرس مغازه شوهرش را به ما بدهد. زن آدرس یک مغازه صافکاری در یکی از خیابانهای شلوغ شهر را به ماداد.

از او تشکر کردیم و بعد از کلی پرس و جو مغازه صافکاری را پیدا کردیم. از مردی که جلوی در مغازه مشغول صاف کردن صندوق عقب یک ماشین بود پرسیدم آقای حسنی اینجا هستند؟

مرد بدون اینکه به من نگاه کند با دست داخل مغازه را اشاره داد.

رفتیم داخل مغازه . از قد کوتاه و سر کم موی جوان فهمیدم که باید آقای حسنی باشد .

آقا نادر با او احوالپرسی کرد و پسید:

- شما حدود یک سال و نیم پیش از آقای رستمی بنزی به رنگ سفید خریدید؟

- بله مساله ای پیش اومده ؟ من یک سال هست که ماشین رو فروختم.

برای این که او شک نکند راه بهتر را در آن دیدیم که داستان را برای او هم تعریف کنیم.

خلاصه بعد از تعریف مجدد آقای حسنی در حالی که داشت آدرس را می نوشت گفت:

راستش یک روز پسر جوانی با اتومبیلش یعنی همون بنز سفید تصادف کرده بود و ماشین رو برای صافکاری پیش ما آورده بود . بعد از چند روز که ماشین آماده شد او برگشت و پس از پرداختن حق الزحمه من و شاگردم گفت که قصد فروش ماشین را دارد. بعد از این که سرقیمت ماشین با هم کنار اومدیم . هر دو سوار ماشین شدیم و رفتیم منزل او تا مدارک ماشین را بردارد. سپس او آدرس را روی کاغذ نوشت و دست آقا نادر داد .

آدرس را گرفتیم وبعد از تشکر از مغازه بیرون آمدیم. هوا کاملا تاریک شده بود. چهره آقا نادر خسته به نظر میرسید. از این که باعث زحمت او شده بودم احساس شرمندگی می کردم. آن شب شام را در رستوران هتل خوردیم. شب خوبی بود با این که خسته بودیم ولی بعد از شام دوباره به حرم رفتیم .

صبح روز بعد با امید بیشتر به آدرسی که آقای حسنی نوشته بود رفتیم.

آدرس در یکی از منطقه های بالا شهر بود . شماره پلا ک 28 بود بعد از کشتن در یکی دو خیابان بالاخره پلاک 28 را پیدا کردیم. از دیدن وضع

ظاهری منزل فکر کردیم اشتباه آمدیم.دوباره آدرس را مرور کردیم ولی درست آمده بودیم.

خانه مجلل و بزرگی بود با نرده های طلایی . نمای خانه بسیار شیک بود . با تعجب پرسیدم : یعنی علی اینجا زندگی می کنه ؟

اقا نادر با شک رفت و زنگ را فشار داد چند لحظه بعد صدای پیرزنی از پشت آیفن شنیده شد.

- بله

آقا نادر که نمی داست چه بگوید کمی این دست و آن دست کرد و نگاهی به من انداخت از نگاه او فهمیدم که منظورش این است من صحبت کنم . رفتم کنار زنگ ایستادم و پرسیدم:

- ببخشید خانم شما در این کوچه آقای رستمی می شناسید؟

- چی ؟ آقای رستمی ؟سپس خنده ای کرد و جواب داد:

- شما با آقا کار دارید؟

ازتعجب می خواستم قبض روح شوم . آقا ؟ یعنی علی مستخدم داشت ؟

دوباره پرسیدم :

- علی رستمی ؟

- بله بله الان در را باز می کنم .

در دو حالت تعجب و خنده قرار گرفته بودم تعجبم از این بود که آیا این منزل علی است ؟ و خنده ام برای این بود که روزگاری او در پی منزل اقای رستمی بود و امروز من.

نگاهی به بنای ساختمان کردم از تعجب پاهایم به زمین چسبیده بود . در تمام مدت من چه فکر هایی می کردم.

او کجا می خوابد ؟ چی می خورد؟ کجا زندگی می کند؟ ...... و حالا با چه صحنه ای روبرو شده بودم.

به هر حال چند لحظه ای منتظر ماندیم تا این که صدای پیرزن را از دور شنیدیم.

در باز شد بفرمایید تو.

من و آقا نادر نگاهی به هم کردیم و رفتیم داخل در تمام مدت عمرم منزلی به این باشکوهی ندیده بودم. پیرزن جلوی در چوبی بزرگی که به اصطلاح در ورودی ساختمان بو د ایستاده بود و با دست به ما اشاره می کرد که جلوتر برویم. پشت سر آقا نادر پله های حیاط را که هر کدام از سنگهای قیمتی مرمر بودند را بالا رفتم . به پیرزن که رسیدم سلام کردم و دوباره پرسیدم:

- می بخشید مادر من با آقای رستمی . علی رستمی کار داشتم ؟

- بفرمائید تو بفرمائید.

فکر می کردم همه اینها را در خواب می بینم. آرام انگشتم را گاز گرفتم تا مطمئن شوم در خواب نیستم برایم مسجل شده بود که منزل علی همان جا است. پشت سر پیرزن وارد ساختمان شدم نمی دانستیم باید به چه و کدام نگاه کنیم. آینه ها ، لوسترها ، فرشها و تابلوها ،مبلمان و .....

با راهنمایی پیرزن به اتاق نشیمن رفتیم و روی مبلهای راحتی که کنار اتاق چیده شده بودند نشستیم . به نظر میرسید که غیر از پیرزن کسی در منزل نباشد.او چند لحظه بعد با چند فنجان قهوه که در سینی بود وارد شد. و پس از این که سینی را روی میز گذاشت کنار من نشست . با این که نمی خواستم ولی دست خودم نبود.

دوباره پرسیدم این جا منزل آقای رستمی است ؟

آقا نادر که خنده اش گرفته بود در ادامه سوال من گفت : 
-عذر می خوام مادر مزاحمتون شدیم . ما دنبال شخصی به نام آقای علی رستمی می گردیم که ممکن است این آقای رستمی ما آقای رستمی شما نباشد . متوجه شدید ؟ 
پیرزن که تازه متوجه سوال ما شده بود خندید و گفت : 
حالا متوجه شدم والله من خدمتکار این خونه هستم الان سی ساله که در این خونه به آقا و خانم شایان خدمت می کنم . 
پس این جا منزل شایانه . 
پیرزن دوباره خنده کوتاهی کرد و کفت : 
بله دخترم این جا منزل آقای شایانه . آقای رستمی داماد ایشان هستند و تقریبا یک کوچه پایین تر زندگی می کنن . شما از من پرسیدید در این کوچه آقای رستمی می شناسید ؟ خب من هم که داماد آقای شایان را خوب می شناسم . 
سپس پیرزن در حالی که سرش پایین بود با دسته فنجان بازی می کرد و ادامه داد : 
-خب از قدیم رسم بوده که خدمتکار خونه آقایان منزل را آقا صدا می زنند . 
باورم نمی شد که منظور او از داماد آقای شایان علی باشه . یعنی علی من داماد آنها شده بود ؟ امکان نداشت با این که احساس سر گیجه شدید داشتم دوباره و این بار با جدیت کامل پرسیدم : 
این آقای رستمی شما چه کاره هستش ؟ کیه ؟ چه شکلیه ؟ پیرزن که متوجه منظور من شده بود گفت : 
رنگ چشماش سبزه و ق بلندی داره . تا اون جایی که من می دونم در شرکت کار می کنه . 
فقط همین را می دانم که سریع از آن خانه خارج شدم و همچنان که با صدای بلند گریه می کرد به طرف خیابان می دویدم . 
نه این امکان نداره . علی من داماد شایان . محال ممکنه . نه علی تو نباید . تو این کار و نکردی . 
وقتی فریاد کشیدم خدای من یعنی علی ازدواج کرده ؟ چه طور ممکنه ؟ 
که با صدای بلند ترمز اتومبیلی که جلوی پایم ایستاد به خودم آمدم . 
خانم حواست کجاست ؟ 
صدا آشنا بود . دستم را از صورتم برداشتم و ناگهان چهره علی را دیدم که راننده همان ماشین بود . 
بله علی بود . علی رستمی . همان علی که هر روز به دمبال منزل رستمی می گشت . همان علی که مرا در بند و زنجیر عشقش اسیر کرده بود . او پشت فرمان یک ماشین مدل بالا نشسته بود و به من خیره شده بود . 
سکوت کرده بودم و هیچ چیز نمی توانستم بگویم . در حالی که به چشمهای او خیره شده بودم ، چند قدم به عقب برداشتم . لحظه ای که سه سال انتظارش را می کشیدم علی پیاده شد و به طرف من آمد . 
-تو ، لیلا خودتی ؟ اینجا چیکار می کنی ؟ حالت خوبه ؟ 
به دستهای او که نگاه کردم چشمم به حلقه ی دستش افتاد و خشم تمام وجودم را گرفته بود . دیگر چیزی نمی فهمیدم . نگاهی پر از تنفر و خشم به او انداختم و فریاد کشیدم . پست ترین موجودی که در تمام زندگیم دیدم تو هستی . تو علی تو . و در حالی که بی اختیار اشکم سرازیر شد گفتم : 
-چه طور تونستی ؟ چرا علی ؟ فقط بگو چرا ؟ 
احساس کردم دنیا دور سرم می چرخد . جلو چشمم سیاهی می رفت . آرزوی مرگ می کردم ، دیگر نه چیزی می دیدم و نه چیزی می شندیم وقتی سر حال خودم برگشتم خود را روی صندلی عقب ماشین علی دیدم . 
علی و آقا نادر مشغول صحبت بودند . سکوت کرده وبدو و هیچ چیز نمی گفتم . با تنفر به او نگاه می کردم . علی در آینه نگاهی به من انداخت و پرسید : 
بهتر شدی ؟ 
نمی دانم در چه حالتی قرار گرفه بودم . از این که دوباره صدای با جذبه ی او را می شنیدم احساس آشفتگی می کردم . عجب آشوبی در وجودم بر پا شده بود . دلم می خواست با دستهای خودم او را خفه کنم . ولی هنوز هم با تمام وجود او را دوست داشتم . دلم می خواست از شدت دوست داشتن او را قطعه قطعه می کردم ولی با چشمم نمی دیدم که .... 
آه خدای من .. حتی بیان کلمه ی ازدواج هم برای من سنگین بود . از تکانهایی که در ماشین می خوردم متوجه شدم که در جاده ی خاکی حرکت می کنیم . حدس زدم می خواد با من صحبت کند ولی آیا جوابی داشت ؟ آیا او می توانست مرا قانع کند ؟ 
نه چنین چیزی امکان نداشت . او هیچ دلیل قانع کننده ای نمی توانست داشته باشد . 
وقتی در آینه به چشمهای او نگاه کردم لحظه ی آشنا شدن با او را به یاد می آوردم . روزهایی که او ادعا می کرد بیشتر از تمام وجودش مرا دوست دارد . 
و من از روی سادگی تمام حرفهای او را باور می کردم . 
هرچه بیشتر فکر می کردم . شدت عصبانیتم بیشتر می شد ، دست خودم نبود ، یکدفعه فریاد کشیدم همین جا نگه دار . 
علی با عجله ترمز کرد و هر دو برگشتند و به من نگاه کردند به چشمهای علی خیره شدم اشکم را از روی گونه های خیسم پاک کردم و با خشم و صدای بلند گفتم : 
این چکیدن قطره باران روی برگ درخت نیست علی ، این اشک من است . سپس دستم را به پیشانی کشیدم و گفتم : این عرق شرم نیست ، این عرق خستگی روح و جسم من است . و این نگاه فقط می تواند از روی تنفر باشد . این ندای آسمانی نیست علی ، این صدای پیک اجل است .

سپس در را در حالی که در ماشین را با عصبانیت باز می کردم داد زدم : 
بله من همان موج خسته و سرگردانی هستم که بالاخره به دست صخره شکستم . 
پیاده شدم و در ماشین را محکم بستم ، مثل دیوانه ها در خاکی می دویدم و گریه می کردم . در وجودم طوفانی پیچیده بود ، احساس می کردم تار و پودم از هم جدا شدند ، خشم تمام وجودم را گرفته بود . دلم می خواست آنقدر قدرت داشتم تا بتوانم دنیا را ویران کنم . با چه امیدی آمده بودم و با چه ناامیدی بر می گشتم . علی مرتب مرا صدا می زد و خواهش می کرد که بایستم . ولی در آن لحظه شاید نیاز به ترحم داشتم ، شاید از این که مرا صدا می کرد راضی بودم ، ولی ایستادن و حتی صحبت کردن فایده ای نداشت و آیا غیر از این که کوله بار غم و غصه من سنگین تر می شد سودی داشت . همان طور که می دویم یک مینی بوس که معلوم بود از روستا مسافر می برد از کنار من رد شد . جیغ زدم و با دست اشاره کردم که بایستد . راننده مینی بوس که حرکات مرا در آینه می دید ایستاد . نفس زنان رفتم و سوار شدم . چند نفری مسافر مینی بودس نشسته بودند از پنجره به عقب نگاه کردم . علی و آقا نادر پشت سر مینی بوس حرکت می کردند . روی یک صندلی نشستم و در حالی که خاطرات گذشته همچون یک فیلم از جلوی چشمم عبور می کرد به دور دستها شدم . 
وقتی به مشهد رسیدم در اولین میدان پیاده شدم . علی را دیدم که از مشاین پیاده شد و پشت سر من به تندی قدم بر می داشت . او پشت سر هم می گفت : 
- صبر کن لیلا با تو باید صحبت کنم . 
بر این که صدای او را نشنوم انگشتهایم را در گوش کردم و داد زدم . 
نباید دلم از بیداد جور تو بنالد . تا امروز اسیر بند عشق تو بودم . می خواهم از این به بعد در هر دو عالم آزاد باشم . سپس عکس علی و انگشترش را از کیفم در آوردم و انداختم جلوی پایش و گفتم : 
علی ، عکس تو روحی بود که هر لحظه با من حرف می زد ، با من راه می رفت علی تا خواست جوابی بدهد ، جلویش ایستادم و با صراحت گفتم : 
- دیگه هیج وقت ، هیچی چیزی را نیم خواهم بشنوم . 
بعد از این که این جمله را به علی گفتم ، با عجله یک تاکسی گرفتم و همراه آقا نادر به هتل برگشتیم . در بین راه با خود فکر می کردم ، آیا واقعا نمی خواستم بشنوم با غرورم اجازه نمی داد . 
آیا واقعا نمی خواستم واقعیت را بدانم ؟ ولی واقعیت چیز دیگری بود من هنوز علی را دوست داشتم و دوست داشتم با او باشم . دوست داشتم با او زندگی می کردم . دوست داشتم با او بمیرم . با علی بودم برایم زندگی بود با علی بودن برایم نیاز بود با او بودن غروب تماشایی بود و بدون او غم انگیز مثل تنهایی بود . با او لگد کردن تمام غصه ها بود و بدون او به افسردگی و غصه پناه می بردم . دیگر دلم نمی خواست زندگی کنم . در اصل زندگی کردن برایم مفهومی نداشت . من در قمار زندگی تمام وجودم را باخته بودم . هر چه را که داشتم ، هر چه را که کاشتم ، هر چه را که گفتم آری همه را در خبری باخته بودم و زندگیم را تکه تکه از کف داده بودم . 
چنان در خودم فرو رفته بودم که نفهمیدم که چه وقت به هتل رسیدم . همانند جسم بی روحی بودم نه صدایی می شنیدم و نه کسی را می دیدم . تنها کاری را که توانستم انجام بهم این بود که خیلی سریع خودم را به اتاق و تختم رساندم . 
آن شب سخت ترین شب زندکی من بود دلم می خواست طی اتفاقی تمام گذشته ام را فراموش می کردم . ای کاش از روز اول هیچ وقت در را به روی او باز نمی کردم روی تختم دراز کشیده بودم و زیر لب می گفتم . 
-دیدی که یار جز سر جور و ستم چیزی نداشت ؟ 
احساس سنگینی می کردم . بغض گلویم را فشار می داد ، حاضر شدم و به اتاق خاله مهین رفتم می خواستم از او خواهش کنم تا همراه من به حرم بیاید . آن شب تا سحر در حرم ماندم و کلی راز و نیاز کردم . نمی دانم اگر با آن گریه ها و ناله ها دلم را باز نمی کردم چه بر سرم می آمد . 
صبح روز بعد با تلاش آقا نادر توانستیم بلیط برای برگشتن فراهم کنیم . من نه تنها برای برگشتن بلکه برای ادامه زندگی هم امیدی نداشتم . 
بالاخره سوار قطار شدیم و من خسته و با دلی شکسته می رفتم تا زندگی نا مفهوم و تلخم را در دنیای تاریکم ادامه بدهم . 
چند روزی از سفر مشهد ما می گذشت و من بیمار روی تختم افتاده بودم . در اتاقم را از پشت قفل کرده و با هیچ کس صحبت نمی کردم . کارم شده بود گریه کردن و غصه خوردن .. هیچ وقت آن لحظه را نمی توانستم فراموش کنم لحظه ای که علی می دوید و می خواست چیز ی را به من بگوید . کم کم پدر و مادرم از موضوع اطلاع پیدا کردند . پدرم به مرور زمان بالاخره مرا راضی کرد تا با او صحبت کنم . و راز دلم را برایش بگویم . من که مدت ها بود منتظر و محتاج چنین لحظه ای بودم نشستم و داستان را به طور مفصل از روز اول برای پدرم تعریف کردم . وقتی لحظه آخر دیدارم را با علی تعریف کردم . پدرم که طاقت دیدن اشکهای مرا نداشت سرم را در سینه گرفت و موهایم را نوازش داد . با دل شکسته و قلب نا امیدم سرم را بلند کردم و اشک حلقه بسته پدرم را پاک کردم . آیا او واقعا مرا درک می کرد ، یا قصد داشت مانع از بین رفتن من بشود . آیا واقعا با من همدردی می کرد یا قصد وارد شدن به روح مرا داشت ؟ 
به هر حال به هر دلیلی که بود من در آن لحظه به محبت نیاز داشتم . سرم را روی دستان پدرم گذاشتم و گفتم : 
حالا از این به بعئ من باید چه کار کنم ؟ 
پدر یک سیگار روشن کرد و در حالی که با موهای من بازی می کرد آهی کشید و گفت : 
دخترم ، دنیا پر از زیبایی و پر از قشنگیه ، انسان هیج وقت نباید نا امید باشه تو نباید فکر کنی که همه چیز تمام شده ، نه ، تازه همه چیز از نو شروع شده . باید با نام خدا دوباره شروع کنی و این بار یک راه بهتر و درست را انتخاب کنی . مطمئن باش پشیمان نمیشوی . 
پدر در حالی که از جایش بلند میشد گفت : 
-دیگه هیچ وقت دلم نمی خواهد دخترم را این طور پریشان و نا امید ببینم . تو باید به فکر ما باشی . خودت بهتر می دانی که تو تمام امید و زندگی من و مادرت هستی . بعد این طوری که من نبینم اشکش را پاک کرد و از اتاق خارج شد . بعد از رفتن پدر در فکر فرو رفتم . حق با پدر بود . من نباید امیدم را از دست می دادم . من نباید به این آسانی خودم را می باختم . واقعیت این بود که من پدر و مادرم و این که آنها هم نسبت به من حقی داشتند را فراموش کرده بودم . 
بنابراین با امیدواری ، یکی دو روز نشستم و برای آینده ای که نمی دانستم قرار بود به چه شکلی بگذرد تصمیم درستی گرفتم . در درجه ی اول با قاطعیت تصمیم گرفتم که درسم را ادامه بدهم . به این ترتیب من با تصمیم جدی ای که داشتتم یک روز همراه مادرم به کتاب فروشی رفتم و کتاب های درسی را خریدم . برای اولین بار خودم را شناخته بودم . احساس می کردم تا به آن روز عمرم را بیهوده گذرانده بودم . قصد داشتم با تلاش و جدیت قدم به آینده روشنی بگذارم . 
شبانه روز مشغول درس خواندن شدم و هفته ای یک بار هم برای استراحت به کلاس موسیقی می رفتم تا تنوعی برای روحم باشد . 
بالاخره نتایج آزمون اعلام شد . من در رشته ی پزشکی زنان قبول شدم . با اینکه مادرم کاملا مخالف بود ، ولی من شهر مشهد را برای درس خواندن انتخاب کردم . همه ی اطرافیان دلیل انتخاب مرا می دانستند . در بین آنها تنها کسی که با من مخالفت نمی کرد پدرم بود . او از زمانی که تلاش و پشتکار مرا دیده بود ، با هیچ کار من مخالفت نمی کرد . 
تقریبا یک هفته بعد پدرم به مشهد رفت و در آنجا واحد مسکونی کوچکی برای من اجاره کرد . زمانی که پدر برگشت مادرم و خاله مهین جشن مفصلی برای من ترتیب دادند . همه ی دوستان و آشنایان آن شب برای تبریک گفتن به من جمع شده بودند . در بین مهمانها ، اعظم که از وضع ظاهریش معلوم بود به زودی صاحب فرزندی می شود جلو آمد و در حالی که دست بر گردن من می انداخت گفت : 
-لیلا جان واقعا برایت آرزوی خوشبختی دارم . تو بعد از کشیدن آن همه سختی لیاقت خوشبختی را داری . 
دیدم سارا و مادر هم پا به پای اعظم اشک می ریزند . تصمیم گرفتم با تلاشم باعث سر بلندی پدر و مادرم شوم و دوستانم را ناامید نکنم . 
صبح روز بعد با بدرقه مادر و دوستان مهربانم ، به همراه پدر سوار قطار شدیم و به طرف مشهد حرکت کردیم با این که خاطرات تلخی از آن شهر داشتم ولی نمی دانم چرا احساس خوبی در دلم داشتم . 

برچسب ها : ,,,,

بخش نظرات این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
ما در شبکه های اجتماعی :

امکانات سایت

 
  دفنرمقام معظم رهبری 
   

   سایت ریاست جمهوری 


 

 

سایت آیت الله هاشمی رفسنجانی

  یادمان خاتمی  

 

دانلودکتابهای درسی

 

آزمون آنلاین

   

دانلودبرنامه های کاربردی

 


 آمارآنلاین جهان 

وبسایت ما

 
  فیش حقوقی فرهنگیان

 

ضمن خدمت فرهنگيان

سيستم پرداخت فرهنگيان استان قم

اتوماسيون اداري

صندوق ذخيره فرهنگيان

سامانه اسکان فرهنگيان

خانه معلم

لینک همکاران

-من یک مادرم،من یک معلمم

ورود کاربران

نام کاربری :
رمز عبور :

» رمز عبور را فراموش کردم ؟

عضويت سريع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
سفارش تبلیغ متنی قسمتی درباره وب سایت شما www.Yourweb.ir
سفارش تبلیغ متنی قسمتی درباره وب سایت شما www.Yourweb.ir
سفارش تبلیغ متنی قسمتی درباره وب سایت شما www.Yourweb.ir
سفارش تبلیغ متنی قسمتی درباره وب سایت شما www.Yourweb.ir